دوشنبه 28 بهمن 1387/ 16 فوريه 2009، ساعت 8:30 بعد از ظهر
ميرحسين موسوي؛ آنگونه که من شناختم
به بهانه ديدار اخيرم با مهندس موسوي
لینک اصلی در وبگاه عبد الله شهبازی
سالهاست ميرحسين موسوي، يا آنگونه که نسل ما او را ميشناخت: «مهندس موسوي»، به من لطف دارد. از سالها پيش بارها به دفترش رفتهام، در اتاقش به راحتي سيگار کشيدهام (مهندس سيگاري نيست)، بيپيرايه و با صراحت و گاه به تندي از وضع موجود انتقاد کردهام و حتي از رنجهاي خود و فشارهايي که بر من ميرفت با تألم سخن گفته و درددل کرده و دلدارياش را شنيدهام. زماني که جلدهاي اوّل و دوّم زرسالاران منتشر شد (اوائل سال 1377)، فروش اندک بود. به ديدن مهندس رفتم. مثل هميشه گرم و مهربان؛ و با آن همه اشتغال کتاب مرا خوانده بود. از آن تمجيد کرد و وضع فروش را جويا شد. فضاي بعد از 2 خرداد 1376 بود و مردم پول خود را صرف خريد روزنامهها ميکردند. بازار کتابهاي ژورناليستي گرم بود. کمتر کسي به کتابهاي پژوهشي توجه ميکرد. واقعيت را گفتم. دلداريم داد. گفت: «نگران نباش. اين موج ميگذرد و ارزش کار تو بعدها روشن خواهد شد.» چنين شد. امروزه ده هزار دوره از کتاب حجيم پنج جلدي زرسالاران به فروش رفته و به چاپ جديد نياز دارد.

با مهندس ميرحسين موسوي (پنجشنبه، 17 بهمن 1387)
در ميان رجال سياسي نامدار ايران دو تن را، بهرغم مشغلههاي فراوانشان، کتابخوان حرفهاي و کاملاً آشنا با فضاي فرهنگي روز يافتهام؛ يکي رهبر معظم انقلاب است ديگري مهندس ميرحسين موسوي. زماني خدمت رهبري رسيدم. در همان آغاز پرسيدند: سفرنامه رضاقلي ميرزا نايبالاياله را خواندهايد؟ اين کتاب را، که بهتازگي چاپ جديد آن به بازار عرضه شده بود، نخوانده بودم ولي ماجراي رضاقلي ميرزا و سفر او و برادرانش، پسران حسينعلي ميرزا فرمانفرما، به انگلستان را ميدانستم. بهطور مشروح درباره اين کتاب سخن گفتند و توصيه کردند مرا به خواندنش. شرمنده شدم و حيران؛ از آن رو که من تاريخنگار، که تنها مشغلهام خواندن و نوشتن بود، نخواندهام و ايشان با آن همه اشتغال خواندهاند.
مهندس نيز چنين بود. اشتغالاتش کم نيست. حرفه تخصصي خود، معماري و هنر، را مدام و جدّي پيگيري ميکند. در اين سالها بناهاي متعدد ساخته از جمله ساختمان مؤسسه فرهنگي صبا را. در تمامي آثار ميرحسين رنگ و بوي معماري اصيل اسلامي موج ميزند. «آجر» نماي مورد علاقه اوست. پسرم، حبيبالله، معماري ميخواند و سليقهاي بسيار شبيه به مهندس دارد. هر دو از يک چشمه نوشيدهاند و يک عشق دارند: عشق به ميراث فرهنگ اسلامي. مهندس هماره بر فضاي فکري و سياسي و اقتصادي روز مسلط بوده است؛ بيش از بسيار کساني که مسئوليتهاي مستقيم اجرايي را به دست داشتهاند. زماني که اخيراً، با داغ شدن بحث انتخابات 1388، از بعضيها شنيدم مهندس موسوي از فضاي سياسي سالها دور بوده و «هندوانه سربسته است» تأسف خوردم. در اين سالها، هيچ يک از رجال سياسي ايران مانند مهندس با فضاي روز آشنا نبودهاند. زماني که در فضاي فکري بحث «نظريه توطئه» رواج گسترده يافت، و به ابزاري براي تطهير استعمار بدل شد، اين مهندس بود که در دانشکده فني، در مراسم پنجاه و پنجمين سالگرد تأسيس انجمن اسلامي دانشگاه تهران، سخنراني پرمضموني ايراد نمود. کمي بعد، احمد زيدآبادي در روزنامه جامعه (18 اسفند 1376) مقالهاي نه چندان مؤدبانه منتشر کرد با عنوان «مرزهاي واقعيت و خيال در ذهن ميرحسين موسوي». او نوشت: «سخنراني ميرحسين موسوي نشان داد نخستوزير سابق هنوز در حال و هواي دوران نخستوزيري خود به سر ميبرد و نسبت به تحولات جديد جامعه ايران نه چندان خوشبين است و نه چندان علاقهاي به آن دارد.» اين سخني است که از آن زمان تا به امروز تکرار ميشود. عدهاي دوست دارند ميرحسين موسوي را انساني نامنطبق با زمانه و محصور در قالبهاي فکري دوران صدارتش و سالهاي اوّليه انقلاب و جنگ جلوه دهند. مگر چنين انساني، با چنان توانمندي و پرکاري، ميتواند در قالبهاي سي سال پيش ثابت مانده باشد. اگر سخن بر سر ارزشهاي بنيادين است؛ مهندس به اين بنيانها وفادار بوده و ساده زيستي بيريا و به دور از تظاهر و زهدفروشي از خصايص بارز شخصيت اوست. اگر سخن بر سر «انديشه» است مهندس بيش از ديگران تحولات زمانه، ايران و جهان، را ميشناسد و با مقولات و مفاهيم و چالشهاي نو آشناست. در رسالهاي که درباره «نظريه توطئه» نگاشتم، و منتشر شد، به زيدآبادي پاسخ دادم. پس از انتشار، مهندس را ديدم. خوانده بود و تشکر کرد.
زماني به ديدن مهندس رفتم. گفت: «ديروز خدمت رهبري بودم. از شما تعريف ميکردند.» گفتم: «من از تعريف مقام معظم رهبري به شدت ميترسم زيرا هر وقت به من ابراز لطفي کردهاند پس از آن تيرهاي غيبي از هر سو به سويم پرتاب شده؛ گويي کساني ميخواهند هر آنچه ايشان ميخواهد نشود.» خنديد. شمهاي از وضع خود و مؤسسات تحقيقات تاريخي گفتم. گفت: من چه کمکي ميتوانم بکنم. گفتم: هيچ؛ ميترسم مداخله شما نيز برايم مايه دردسر بيشتر شود.
کتاب خاطرات باقر پيرنيا، استاندار فارس در سالهاي اوّليه پس از شهادت پدرم، را، که با مقدمه من منتشر شد، به مهندس دادم. اواسط مهر 1382 در شيراز بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. مهندس بود. کتاب و مقدمه مفصل مرا خوانده بود. گفت: خيلي خوب بود و بهترين قسمتش عکس پدرتان بود در زمان تيرباران. گفت: «عکس بسيار عجيبي است.»
زماني ميخواستند مراسمي در تجليل از محمد نمازي برگزار کنند. مهندس گفته بود نظر مرا جويا شوند. دکتر بهزاديان، دوست مهندس، تلفن کرد. گفتم: موافق نيستم. نمازي از ارکان فراماسونري در جنوب ايران بود و همگان، از جمله دکتر مصدق، او را به عنوان «عامل انگليس» ميشناختند و آنچه به عنوان «خيريه» در شيراز به پا کرد براي فرار از ماليات سنگين ثروتش در آمريکا بود. اين مراسم را برگزار نکردند. من متعصب نيستم. دو سال پيش، دکتر لنکراني، وزير بهداشت، نظر مرا درباره تجليل از دکتر صبار فرمانفرمائيان، پسر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، جويا شده بود. عبدالحسين ميرزا فرمانفرمائيان با وقف اراضي خود به عنوان بنيانگذار انستيتو پاستور شناخته ميشود. با نظر مساعد سخن گفتم و از اين پسر فرمانفرما تجليل کردم. مراسم برگزار شد و صبار کهنسال باغ کهن خاندان فرمانفرما در تجريش را، به وسعت بيش از 4200 مترمربع، به انستيتو پاستور اهدا نمود. او اندکي بعد درگذشت. محمد نمازي از اين جنس نبود. او با عوامفريبي موقوفهاي در شيراز به راه انداخت، به کمک رئيس وقت ثبت اسناد و املاک شيراز اراضي وسيعي را تصاحب کرد، به بهانه احداث بيمارستان و لولهکشي آب شهر بخش عمده کالاها، آهن آلات و تجهيزاتي را که وارد کرد، در بازار آزاد فروخت و سودهاي کلان به جيب زد. اين رويهاي است که پس از انقلاب «وارثان» نمازي در شيراز پي گرفتند.
در سفر اخير به تهران، به عادت سالهاي پيش، به ديدار مهندس رفتم. مشتاق بودم براي ديدنش. پنجشنبه 17 بهمن ساعت 10:30 صبح قرار ملاقات بود. يک ساعت زودتر رفتم تا دو کتاب جديد خود را، زندگي و زمانه دشتي و کودتاي 28 مرداد، از کتابفروشيها بخرم و تقديمش کنم. هر چه گشتم نيافتم و پس از بازگشت به شيراز با پست فرستادم. دو نسخه از هر کدام؛ يکي براي مهندس و ديگري براي حسن خادم. رئيس دفتر مهندس چهرهاي فرهنگي است در شأن شخصيتي چون ميرحسين موسوي. خادم، داستاننويسي پرکار است. رمان چهار جلدي الماس سوخته، که بر اساس زندگي شهيد رجائي نگاشته، از آثار ماندگار اوست. وبلاگي نيز دارد در حوزه قصه و داستان که ديدني است.
ساعت 10:15 در دفتر مهندس بودم که ديدار پيشين او به پايان رسيد. دکتر محمدرضا بهشتي، پسر آيتالله شهيد دکتر بهشتي، و دکتر قربان بهزاديان از اتاق خارج شدند. روبوسي و سلام و عليک کردم. مهندس در آستانه در بود. به همراه او وارد اتاق شدم. مانند گذشته گرم و مهربان بود. ماجراهاي شيراز مرا با دقت پيگيري کرده و نگران حالم بود. مانند ديگران کنجکاو بودم که آيا وارد صحنه انتخابات خواهد شد يا نه. گفتم: ديروز در روزنامهها خواندم که ستاد انتخاباتي تشکيل دادهايد. گفت: اين اخبار که مرتب تأييد و تکذيب ميشود جدّي نيست. گفتم: «نميدانم چگونه ميخواهيد وارد صحنه شويد. آن زمان که دولت را به دست داشتيد مديران و مردم عموماً پاک و سالم بودند. امروزه چنين نيست.» گفت: مسئله من همين دغدغههاست. يا بايد ناظر افول آنچه باشم که يک عمر برايش کوشيدم يا بايد کاري بکنم. صريح پاسخ نداد ولي از اين ديدار نيم ساعته چنين استنباط کردم که خواهد آمد. در زمان خداحافظي، در کنار در خروجي اتاقش، بار ديگر گفت: «عکس عجيبي بود آن عکس پدرتان.» چنين از مهندس جدا شدم. نميدانم ديدار پسين کي خواهد بود. شايد هيچگاه رخ ندهد.
به گمانم مهندس وارد صحنه انتخابات خواهد شد. از اين بابت نگرانم. نه از اينکه مهندس رأي خواهد آورد يا نه. او به تکليف خود عمل ميکند. يقين دارم پيروزي يا شکست برايش مهم نيست. نگرانم از دو چيز: اوّل، از برخي کسان که از هماکنون ميکوشند ميرحسين موسوي را به سود خود “مصادره” کنند؛ سنگ مهندس را به سينه ميزنند و با اعلام حمايت از ميرحسين طيفي گسترده از نسل جوان اصولگرا را از او دور ميکنند. اينان در پيرامون تمامي نامزدهاي اصلي رياستجمهوري گرد آمده اند. اصل يکي است. پوششها فرق ميکند. در يک جا اصولگرايند در جاي ديگر اصلاحطلب. ولي معتقدم، شايد کساني پس از پيروزي فريب خورند و اين گونه افراد را برکشند ولي درايت و تجربه ميرحسين بيش از اينهاست. مهندس فريب نخواهد خورد. او، اگر پيروز شود، ميتواند با اتکا به نيروي عظيم مولود انقلاب بهترين کابينهها را، چون زمان جنگ تحميلي، سامان دهد و مديريت کند. و نيز نگرانم از تخريبها که از هماکنون زمزمه آن آغاز شده و اگر ميرحسين رسماً وارد صحنه انتخابات شود اوج خواهد گرفت. ميتوان نقد اصولي کرد ولي تخريب مهندس موسوي، اگر رخ دهد، يکي از نازيباترين پديدههاست. اگر سه تن را يادگار امام راحل بدانيم، قطعاً يکي ميرحسين موسوي است. اولي، مقام معظم رهبري است و دومي آيت الله هاشمي رفسنجاني. مهندس موسوي مورد علاقه و عنايت ويژه امام بود. هنوز فراموش نشده دوراني که امام با صراحت و قاطعيتي کمنظير از او حمايت ميکرد. و اگر قرار باشد به مديران پس از انقلاب نمره دهيم، من بالاترين نمره را به مهندس خواهم داد.
در روزهاي اخير، آسوشيتدپرس از انتخابات دوقطبي سال 1388 در ايران سخن گفته. در يک قطب خاتمي در قطب ديگر احمدينژاد. ورود مهندس موسوي اين قطب بندي را فروخواهد ريخت و بخشي از طيف اصولگرا و بخشي از طيف اصلاحطلب را در پيرامون او گرد خواهد آورد. بدينسان، انتخابات 88 چهرهاي دگرگون خواهد يافت. شايد اين پرشورترين انتخابات رياستجمهوري در سالهاي پس از انقلاب باشد.
—–
پينوشت جمعه 9 اسفند 1387، ساعت 11:30 صبح
1- يادداشت من درباره مهندس موسوي را وبگاههاي هوادار ايشان منتشر کردهاند. اين يادداشت برخي واکنشهاي مثبت و منفي را، به صورت ارسال نظر به وبگاههاي فوق، برانگيخته است. از لطف مسئولين اين وبگاهها (نسيم88، انتخاب 10، کلمه) که عنايت کردند، و نيز از عزيزاني که در کامنتهاي خود ابراز لطف يا انتقاد نمودند، سپاسگزارم. بايد اين توضيح را به استحضار برسانم که من يادداشت فوق را در وبلاگ خود، با عنوان «يادداشتهاي روزانه»، منتشر کردم و طبعا از منظر شخصي به شخصيت مهندس پرداختم. عنوان يادداشت نيز بيانگر اين امر است: «ميرحسين موسوي؛ آنگونه که من شناختم».
2- رمان چهار جلدي آقاي حسن خادم درباره زندگي شهيد رجائي «پابرهنه» نام دارد که دو جلد اوّل آن با نام «الماس سوخته» منتشر شد. با پوزش از ايشان.
برچسبها: میر حسین موسوی, نخست وزیر, عبد الله شهبازی