<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>اخبار و مقالات دکتر عبدالله شهبازی مورخ و محقق معاصر -Abdollah Shahbazi Iranian Historian</title>
	<atom:link href="http://shahbazi1.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shahbazi1.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 06 Jan 2010 11:35:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='shahbazi1.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>اخبار و مقالات دکتر عبدالله شهبازی مورخ و محقق معاصر -Abdollah Shahbazi Iranian Historian</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://shahbazi1.wordpress.com/osd.xml" title="اخبار و مقالات دکتر عبدالله شهبازی مورخ و محقق معاصر -Abdollah Shahbazi Iranian Historian" />
	<atom:link rel='hub' href='http://shahbazi1.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>عبدالله شهبازی؛ مدافع دیکتاتوری اقلیت</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2010/01/06/%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%81%d8%b9-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d9%82%d9%84%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2010/01/06/%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%81%d8%b9-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d9%82%d9%84%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 11:35:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[bbc]]></category>
		<category><![CDATA[bbc persian]]></category>
		<category><![CDATA[shahbazi]]></category>
		<category><![CDATA[منتقدین]]></category>
		<category><![CDATA[میر یزید]]></category>
		<category><![CDATA[میر حسین موسوی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات ریاست جمهوری]]></category>
		<category><![CDATA[بی بی سی]]></category>
		<category><![CDATA[بی بی سی فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[تقلب در انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[عبد الله شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=419</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا. متن زیر را یکی از بازدید کنندگان وبلاگ &#8220;عبدالله شهبازی&#8221; که بنا به گفته خود، از خوانندگان کتاب‌های ایشان نیز می‌باشد برای ما ارسال کرده است که بدون هیچ‌گونه دخل وتصرفی آن را منتشر می‌نماییم. مدیران این وبلاگ قصد تأیید یا تکذیب محتوی و ادبیات به کار رفته در این نوشته را نداشته [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=419&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#800000;">به نام خدا.<br />
متن زیر را یکی از بازدید کنندگان وبلاگ &#8220;عبدالله شهبازی&#8221; که بنا به گفته خود، از خوانندگان کتاب‌های ایشان نیز می‌باشد برای ما ارسال کرده است که بدون هیچ‌گونه دخل وتصرفی آن را منتشر می‌نماییم.<br />
مدیران این وبلاگ قصد تأیید یا تکذیب محتوی و ادبیات به کار رفته در این نوشته را نداشته و صرفاً به این دلیل آن‌را منتشر می کنند که دیدگاه‌های گوناگونی که نسبت به موضع‌گیری های اخیر آقای عبد الله شهبازی، برای برخی علاقمندان ایشان به وجود آمده است را منعکس کرده باشد.<br />
قضاوت بماند با خوانندگان.</span></p>
<p>بسم الله الرحمن الرحیم</p>
<p> آقای شهبازی در مصاحبه ای با بی بی سی فارسی افاضاتی فرمودند که در آن عمق تناقض گویی ها و انحرافات فکری خود را به نمایش گذاردند.<br />
اولا ایشان با مقایسه فردی کوچک مثل خود با امام امت(ره)گفتگوی خود را با این بنگاه لجن پراکنی توجیه نمودند، آنهم با این حجت که این رسانه به هر دلیلی در آستانه انقلاب اسلامی یکی از رسانه هایی بود که اخبار انقلاب را پوشش می داد با این تفاوت که این بار این آقای شهبازی است که به سراغ بی بی سی رفته تا درافشانی های خود را پوشش خبری بیشتری بدهد.</p>
<p>از ادعاهای جالب این اندیشمند متوهم این است که جریان موسوم به اصول گرا و احمدی نژادی که او تلاش دارد با تحلیل های علیل خود آنرا در شاگردان مدرسه حقانی خلاصه کند، تاثیر پذیرفته از اندیشه مارکسیسم می باشند.<br />
آقای شهبازی،اگر این را برای خوش آمد اربابان صهیونیست و آنگلوساکسون خود فرمودید که هیچ، اما اگر واقعا به این گفته اعتقاد دارید خود را مضحکه عام و خاص نکنید.<br />
فردی که مهمترین سال های زندگی جوانی خود را به عنوان یک کمونیست و توده ای و یک مرتد گذرانده و اسیر اثرات این تفکر شیطانی و یهودی بوده است، هرگز نخواهد توانست دیگران را که عمری در مسلمانی و ایمان به خدا گذرانده اند به همان چیزی متهم کند که خود متهم اصلی آن است.</p>
<p>آقای شهبازی، شما ادعا می کنید بعد از انقلاب توبه کرده اید،اما بدانید که بوی مشمئز کننده تفکر داس و چکش از بیانات شما سخت مشام را می آزارد، خصوصا آنجا که رای مردم را برنمی تابید و قصد دارید تا یک دیکتاتوری خونریز و الحادی را بر این ملت تحمیل کنید.</p>
<p><span id="more-419"></span>آقای شهبازی؛ شما بدون هیچ دلیل و مدرکی همچنان بر تقلب در انتخابات اصرار می ورزید که البته این بهانه ای بیش نبوده تا به همان هدف خود یعنی برقراری دیکتاتوری برسید. شما خیلی خود را تحویل می گیرید. این غرور احمقانه کار دستتان داده است، چون به ادعای خود چند عدد تحلیل صحیح یا نیمه صحیح به مسئولین نظام داده اید آنها مجبورند همه ادعاهای سخیف و ضد مردمی شما را به عنوان تحلیل صحیح بپذیرند؟؟</p>
<p>مثلا انتظار دارید رهبر بزرگ انقلاب اسلامی،حق 25 ملیون رای دهنده را پایمال و آقای احمدی نژاد را به علت اینکه امثال شما نمی توانید ریاست جمهوری او را تحمل کنید عزل نمایند.<br />
تا افراد پر مدعایی چون شما و میریزید موسوی که به چیزی بجز منافع و قدرت مادی خود فکر نمی کنید چند صباحی شادی شیطانی پیدا کنید.<br />
جنابعالی آنقدر بی انصاف و احیانا مشکوکید که چند هزار ملحد بی دین و کافر حربی را که در ظهر عاشورا دست به محاربه، اغتشاش، هتک حرمت و حمله به عزاداران حسینی زدند، 2 ملیون نفر خواندید و نظام را توسط آنها تهدید نمودید.</p>
<p>آقای شهبازی اگر بعد از 18 تیر رهبری آقای خاتمی را تایید و زمینه ادامه ریاست جمهوری او را فراهم نمودند به این علت بود که او با 20 میلیون رای رییس دولت نظام اسلامی بودند، نه اینکه در ماجراهای 18 تیر بی تقصیر بود و یا افکار پوسیده و کهنه او، همچون جنابعالی، مورد تایید رهبر مظلوم این انقلاب بوده است.</p>
<p>آقای شهبازی شما انسانی پرتناقض هستید، حتی زندگی شخصی شما پر از تناقض است.<br />
شما کسانی را که تا چندی پیش رفیق گرمابه و گلستانتان بودند و شریک کارهای اقتصادیتان، امروز به بهایی بودن و یهودی بودن متهم می کنید.</p>
<p>آقای شهبازی؛ یادتان می آید 4 سال پیش وقتی آقای احمدی نژاد و هاشمی به دور دوم انتخابات راه یافته یودند، هزار فلسفه بافی می کردید که باید به آقای احمدی نژاد رای داد و از همه مهمتر می گفتید که اگر هاشمی رای هم بیاورد، دولت او به علت ناآرامی ها و آشوب های اجتماعی سقوط خواهد کرد و اصولا دولت احتمالی او را پیشاپیش ناتمام معرفی می کردید.<br />
این ادعا پرده از تفکرشوم و شیطانی و ضد مردمی شما بر می دارد که اصولا شما اعتقاد به سرنگونی هر دولتی دارید که مطابق میل شما ولو با رای اکثریت مردم روی کار بیاید.<br />
همین طور که امروز نیز همین فرجام را برای دولت قانونی دکتر احمدی نژاد آرزو و پیش بینی می کنید. آرزویی که انشاالله به همراه همه اربابان و دوستان خود به گور خواهید برد. فسیل ها و از رده خارج هایی چون شما و میریزید موسوی لعنتی و مهدی کروبی و برخی دیگرآنقدر  منحرف، مغرور،  فاسد و دیکتاتر مآبید که به جای گردن نهادن بر رای مردم و تلاش برای اصلاح خود و تلاش برای انتخابات های آینده به جنگ مردم مسلمان آمده اید و می خواهید با کودتایی الحادی که طلیعه های آن در ظهر عاشورا عیان گردید دولتی مبتنی بر قانون جمهوری اسلامی و رای اکثریت مردم را سرنگون کنید تا در ادامه به خیال خام خود رهبری انقلاب را هم سرجای خود بنشانید.</p>
<p>شما برای توجیه این اقدامات ضد انقلابی در صاحبه با بی بی سی، رای شهرهای بزرگ را ملک طلق خود دانسته و با نتیجه گیری های مسخره و ادعاهای بچه گانه رای شهرهای کوچک و روستاها را هم برای خود در نظر گرفتید و در نتیجه نظام را متهم به تقلب کردید.<br />
خداوند دروغگویان و شارلاتان های سیاسی چون شما را لعنت کند. لعن و نفرین ابدی خدا بر شما و امثال شما که دروغگویی، فریبکاری و خیانت را به حد اعلا رسانده اید و با ملحدینی چون منافقین و کونیست های آمریکایی و لیبرال های خودفروخته هم نوا شده اید.</p>
<p>آقای شهبازی؛ جالب این است که شما آقای هاشمی را کلید حل معمای اغتشاشات می دانید و بیچاره هاشمی که دوستان و مدافعینی چون شما پیدا کرده است.</p>
<p>آقای شهبازی؛ حتی اگر خود را برای هاشمی بکشید هم نمی توانید حقد و کینه و بدخواهی خود را در مورد هاشمی پنهان کنید.<br />
چگونه است که روزی هاشمی را حتی اگر رای اکثریت را هم بیآورد ناگزیر به سقوط می دانید، اما روزی او را که به برکت حمایت از موسوی ها و خاتمی ها و به برکت افکار غلطش در اداره کشور و به برکت خانواده پرافتخارش از چشم اکثریت قریب به اتفاق مردم افتاده است تنها راه پایان یافتن اغتشاش ها می دانید!!!</p>
<p>آقای شهبازی؛ جمع کردن اغتشاش های مشتی خس و خاشاک ملحد و حرامی برای نظام مقتدر اسلامی کاری ندارد، اما مدارا و تحمل و صبرانقلابی نظام و ملت برکات زیادی داشته که یکی از آنها شناخته شدن هرچه بیشتر سران فتنه و هم پیالگی هایشان بوده است.</p>
<p>جناب عبدالله؛ این انقلاب به قول امام امت(ره) به هیچ فرد و هیچ گروهی بدهکاری ندارد، پس اندک خدمات خود را به رخ مردم و دانشجویان انقلابی نکشید که فایده ای ندارد.</p>
<p>شما به بی بی سی می گویید که نظام مجبور است راه حل چین کمونیست، یعنی درو کردن محاربان را برگزیند و یا به راه حل کشورهای غربی تن در دهد که البته در آن مصاحبه کذایی مشخص نکرده اید راه حل کشورهای غربی چیست.<br />
اگر نمی دانید، بدانید که در آمریکا آقای الگور ماسون و صهیونیست به رغم اطمینان از وجود تقلب در ایالت فلوریدا و به رغم وجود اختلاف تنها 2هزار رای در آن ایالت که تکلیف رییس جمهور آینده آمریکا را مشخص می کرد به حکم دادگاه فدرال و قانون اساسی شکست خود را در انتخابات می پذیرد و درس قانون مداری و تحمل شکست را به شما و امثال میریزید موسوی و مهدی کروبی لمپن و دیگران می دهد.</p>
<p>البته شما به دنبال راه حل شیلیایی (همچون اسلافتان، پینوشه ملعون) و سپس چینی معادلات کشورید.<br />
راه حلی که به کشته شدن ملیون ها ایرانی مسلمان و حزب الهی و مردم محروم منجر خواهد شد که در صورت روی کارآمدن امثال میریزید موسوی و جنابعالی شاهد آن خواهیم بود، در حالیکه خدا و خون سیدالشهدا(ع) حافظ این ملت مظلوم و رنج دیده است.</p>
<p>والعاقبه للمتقین &#8211; یکی از خوانندگان نوشته های شما</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/419/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/419/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=419&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2010/01/06/%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%81%d8%b9-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d9%82%d9%84%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نقدی بر مواضع انتخاباتی آقای عبدالله شهبازی</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/07/08/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%b9-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/07/08/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%b9-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 17:48:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[ahmadinejad]]></category>
		<category><![CDATA[mir hoseyn moosavi]]></category>
		<category><![CDATA[shahbazi]]></category>
		<category><![CDATA[میر حسین موسوی]]></category>
		<category><![CDATA[محمود احمدی نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات ریاست جمهوری]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالله شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=417</guid>
		<description><![CDATA[از آنجا که این‌جانب یکی از خواننده‌های کتاب‌ها و مقالات دکتر عبدالله شهبازی بوده و همچنین بخشی از به روزرسانی‌های این وبلاگ، که منعکس کننده نوشته‌های وب‌گاه فیل‌تر شده ایشان می‌باشد را بر عهده دارم و از آنجا که در زمینه‌هایی نسبت به ایشان احساس شاگردی می‌نمایم، بر خود وظیفه دیدم تا نکاتی را درباره [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=417&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از آنجا که این‌جانب یکی از خواننده‌های کتاب‌ها و مقالات دکتر عبدالله شهبازی بوده و همچنین بخشی از به روزرسانی‌های این وبلاگ، که منعکس کننده نوشته‌های وب‌گاه فیل‌تر شده ایشان می‌باشد را بر عهده دارم و از آنجا که در زمینه‌هایی نسبت به ایشان احساس شاگردی می‌نمایم، بر خود وظیفه دیدم تا نکاتی را درباره مواضع انتخاباتی اخیر ایشان گوشزد نمایم.<br />
از این‌که انگیزه ایشان از مخالفت با دکتر احمدی نژاد چه می‌تواند باشد حدث‌هایی می‌زنم. به احتمال زیاد، ایشان نیز مانند افرادی چون آقایان خوش‌چهره و افروغ، به حق یا به ناحق انتظاراتی از رییس جمهور داشته‌اند که به هر دلیل برآورده نشده است، از طرفی یک نوع سادگی و احساسی بودن در شخصیت آقای شهبازی دیدم (با توجه به زندگی‌نامه‌ای که از خود منتشر کرده‌اند)، این سادگی و احساسی بودن را بیشتر از این جهت می‌بینم که ایشان در اوان بچگی پدر خود را از دست داده‌اند و شخصیتشان عملاً از خلاء وجود پدر رنج می‌برد.<br />
آن انتظارات برآورده نشده و این ویژگی‌های شخصیتی (به زعم بنده) دلایل این چرخش‌های عجیب سیاسی نسبت به دکتر احمدی‌نژاد بوده است. البته باید استتار شده بودن شخصیت میرحسین موسوی برای بسیاری از مردم ایران (از جمله آقای شهبازی) را به دلایل فوق اضافه کرد، که این خود قصه مفصلی است که در جای خود باید مورد واکاوی قرار بگیرد.<br />
با عبور از این مقدمه باید گفت اصولا از فردی که خود را یکی از مهمترین مورخین تاریخ معاصر می‌داند انتظار می‌رود تا تحولات سیاسی جامعه را بدور از حب و بغض‌های شخصی و با بی طرفی کامل (لااقل تا جایی که ممکن است) رصد کند، نه آن‌که سایت شخصی خود را به شعبه‌ای از ستاد تبلیغات مجازی آقای موسوی بدل نماید.</p>
<p><span id="more-417"></span><br />
آیا این جانبداری‌های پرشور و تبلیغاتی، شخصیت علمی &#8211; پژوهشی و تألیفات ایشان را که به ادعای بنده، اکثریت مطلق خوانندگانش را باید در طیف مقابل آقای موسوی جستجو کرد زیر سوال نمی‌برد؟<br />
به هر حال انتخابات تمام شد و پس لرزه‌های این زلزله سیاسی تاریخ‌ساز نیز، به مراحل پایانی خود نزدیک می‌شود، امید است ایشان نیز احساسات را کنار گذارده و با انصاف و تیزبینی مورد نیاز برای یک مورخ پژوهشگر، انتخابات اخیر را بررسی نمایند.<br />
نکات پرسش برانگیز مواضع انتخاباتی ایشان، لیستی بلند بالاست که به بعضی از آنها اشاره می‌شود.<br />
لازم به ذکر است که به علت طولانی شدن مطلب، از آوردن نمونه‌ها و مصادیق خودداری شده و خوانندگان را به مطالب خود ایشان در سایتشان ارجاع می‌دهم.<br />
1- ایشان چندین بار در نوشته‌های انتخاباتی خود، توهین‌هایی ناجوانمردانه و به دور از نزاکت به رئیس جمهور قانونی روا داشته‌اند.<br />
2- ادعاهایی در مورد رئیس جمهور داشته‌اند که تاکنون به وقوع نپیوسته است (به طور مثال این‌که: ایشان به سمت جنگ با غرب پیش می‌روند).<br />
3- نادیده گرفتن موفقیت‌های خارجی و داخلی دولت، بدون شلیک حتی یک گلوله به سمت کشور (آن‌چه آقای شهبازی مدعی هستند از آن بیم دارند).<br />
4- نادیده گرفتن تهدیدهای مکرر و بی‌سابقه نظام سلطه در زمان دولت آقای خاتمی (که مانند آقای موسوی محبوب آقای شهبازی بود) آن‌هم در شرایط عقب‌نشینی‌های دولت وقت.<br />
5- برجسته کردن خطر جنگ داخلی و عدم توجه به خطراستحاله فرهنگی، سیاسی و اقتصادی نظام اسلامی.<br />
6- دخالت دادن اغراض شخصی در قضاوت درباره دولت و شخص آقای احمدی‌نژاد با این فرض که عده‌ای از مخالفان و دشمنان شخصی آقای شهبازی به ظاهر در کسوت اطرافیان آقای رئیس جمهور و اصول‌گرایان می‌باشند.<br />
7- برجسته کردن نفوذی‌های جریان سیاسی و تبلیغاتی اصول‌گرایان (با توجه به ادعای آقای شهبازی) و بسیار کمرنگ کردن مجموعه‌ای گسترده از نفوذی‌های موجود در جریان سیاسی، تبلیغاتی و فرهنگی مدعیان اصلاحات.<br />
 8- نادیده گرفتن حریت و آزادگی شناخته شده آقای احمدی‌نژاد در برابرکانون مشکوک ادعایی، مثلاً عدم توجه به اختلاف آقای رئیس جمهور با وزیر کشور اسبق و قائم مقام ایشان (که به قول آقای شهبازی جزو همان کانون هستند) که منجر به برکناری هر دوی آن آقایان گردید.<br />
 9- اعتراف به این مطلب که جریان افراط، آقای موسوی را به محاصره خود گرفته است.<br />
10- مبری دانستن موسوی از حرکت‌های تفرقه افکنانه و افراطی و خراب کردن همه کاسه کوزه‌ها بر سر جریان افراطی اصلاح‌طلب اطراف موسوی.<br />
11- ادعای این‌که جریان افراطی که موسوی را محاصره کرده، منسجم و قدرتمند عمل می‌کند وآقای شهبازی به این دلیل آقای موسوی را از حرکت‌های خلاف قانون و تندروانه مبری می‌سازند.<br />
12- سکوت در برابر جریان مشکوک اطراف آقای موسوی. جریانی که به قول خود آقای شهبازی، منسجم و قدرتمند عمل می‌کند و قطعاً در صورت به قدرت رسیدن آقای موسوی، بسیار قدرتمندتر و منسجم‌تر می‌گردید.<br />
13- اعتقاد به یک باور غلط، اینکه آقای هاشمی رفسنجانی باید به عنوان اهرم تعادل جریان های سیاسی کشور باشد و اعلام این‌که تحمل فساد اطرافیان آقای هاشمی، از این وضع بهتر است.<br />
 14- سکوت مطلق در برابر نامه کذایی آقای هاشمی به رهبر انقلاب.<br />
15- نادیده گرفتن اثرات عمیق نامه آقای هاشمی و راهپیمایی‌های بدون مجوز آقای موسوی در ایجاد آشوب‌ها و پررنگ کردن نقش فرضی نفوذی‌های دشمن که در جریان اصول‌گرا رخنه کرده‌اند، در این آشوب‌ها.<br />
16- نادیده گرفتن کوهی از فساد اقتصادی و مالی در اطراف آقای موسوی و برجسته کردن افراد مسئله‌دار مالی (به زعم آقای شهبازی) در اطراف رئیس جمهور.<br />
17- سکوت غیر قابل توجیه در برابر نوع تبلیغات شخص آقای موسوی و خاتمی و هاشمی که جامعه را به سمت دو قطبی شدن شدید پیش بردند و پررنگ کردن واکنش‌های عمدتاً دفاعی رئیس جمهور در به وجود آمدن دوقطبی فضای سیاسی جامعه.<br />
18- نادیده گرفتن اتهام‌های سنگینی که توسط شخص آقای موسوی بر رئیس جمهور قانونی، در مناظره 16 خرداد وارد شد و پررنگ جلوه دادن اتهام‌هایی که آقای رئیس جمهور به طرف مقابل وارد آوردند که بازهم عمدتاً ماهیت دفاعی داشت.<br />
19- نادیده گرفتن جریان تبلیغی ستیزه‌جو و تخریب‌گری که از چند ماه پیش با هدف تخریب شخص آقای رئیس جمهور و دولت برسر کار فعالیت می‌کرد و باز، پررنگ کردن چند سخنرانی تهاجمی آقایان شریعتمداری و حسینیان.<br />
20- اعلام تلویحی بی‌اهمیت بودن رأی اکثریت با عنوان این‌که احمدی‌نژاد اگر رئیس جمهور هم شود، نمی‌تواند به حیات دولتش ادامه دهد و یا این‌که در نامه سرگشاده به آقای حدادعادل نوشته‌اند که، صلاح نیست آقای احمدی‌نژاد رئیس جمهور بماند آن‌هم در زمانی که بنابر اعلام وزارت کشور و با تأیید اولیه شورای نگهبان، آقای احمدی‌نژاد، اکثریت مطلق آراء را بدست آورده بودند.<br />
21- نشان دادن عدم اعتقاد راسخ خود به قانون، آن‌هم به عنوان یک نخبه سیاسی و زیر سوال بردن نظر شورای نگهبان در تأیید اولیه نتایج انتخابات.<br />
22- جلوه دادن خود به عنوان اندیشمندی که از دیکتاتوری اقلیت باکی ندارد و همچنان از رسوبات تفکرات مارکسیستی و توده‌ای ایام جوانی رنج می برد (با عرض پوزش).<br />
23- عدم توجه به رهنمودهای رهبر انقلاب در عدم تخریب دولت و رئیس جمهور، آن‌هم در شرایطی که خود را به شدت علاقه‌مند به رهبری معرفی می‌کنند.<br />
24- نادیده گرفتن سرمایه‌گذاری عظیم سیاسی &#8211; تبلیغاتی نظام سلطه، به نفع جریان موسوی- هاشمی و افراطیون اطرافشان و شبهه تقلب در انتخابات با حجت این‌که ایشان به عنوان مورخ، چیزهایی می‌دانند که بقیه نمی‌دانند.<br />
در پایان اعلام می‌کنم که این جانب جزو سادات بوده و هیچ پیشینه خانوادگی یهودی یا ارمنی و یا زرتشتی ندارم (لااقل بنا بر اطلاع خودم)! همچنین با وجود اختلاف دیدگاه سیاسی با آقای شهبازی، از دوستداران نوشته‌های آقای شهبازی بوده و نوشته های ایشان (خصوصا مطالعه کتاب 5 جلدی زرسالاران ) را توصیه می‌نمایم و قطعاً مطالب مفیدی که در راستای پژوهش‌های تاریخی ایشان، در وب‌گاهشان منعکس خواهد شد را نیز، در آینده، در همین وبلاگ منتشر می‌نماییم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/417/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=417&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/07/08/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%b9-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>«دروازه قرآن» و نمادهای اُبليسک در شيراز</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/26/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%8f%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%b3%da%a9-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/26/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%8f%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%b3%da%a9-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Mar 2009 17:01:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشتهای پراکنده]]></category>
		<category><![CDATA[Novus ordo seclorum]]></category>
		<category><![CDATA[Obelisk]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه‌هاي رازآميز]]></category>
		<category><![CDATA[فراماسون]]></category>
		<category><![CDATA[فراماسونر]]></category>
		<category><![CDATA[فراماسونری]]></category>
		<category><![CDATA[لوسيفر]]></category>
		<category><![CDATA[لرد فاستر]]></category>
		<category><![CDATA[لرد فاستر تيمس بنک]]></category>
		<category><![CDATA[لطفعلي صورتگر]]></category>
		<category><![CDATA[مهندس حسين امانت]]></category>
		<category><![CDATA[موسسه قوامین]]></category>
		<category><![CDATA[میدان آرژانتین]]></category>
		<category><![CDATA[مُهر بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مجتمع بن لادن]]></category>
		<category><![CDATA[نمادهاي اُبليسک در شيراز]]></category>
		<category><![CDATA[نمادهاي شيطاني]]></category>
		<category><![CDATA[نظم نوين دنيوی]]></category>
		<category><![CDATA[هتل بزرگ شيراز]]></category>
		<category><![CDATA[آلت بعل]]></category>
		<category><![CDATA[آنتونيوس پيوس]]></category>
		<category><![CDATA[اليگارشي]]></category>
		<category><![CDATA[ابليسک]]></category>
		<category><![CDATA[ابراج البيت]]></category>
		<category><![CDATA[بهائیت]]></category>
		<category><![CDATA[بيت‌العدل اعظم]]></category>
		<category><![CDATA[بابیت]]></category>
		<category><![CDATA[تنگ الله اکبر]]></category>
		<category><![CDATA[دروازه قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[ذبيح قربان]]></category>
		<category><![CDATA[شیراز]]></category>
		<category><![CDATA[شا‌خ‌هاي شيطان]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالحسين دهقان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=394</guid>
		<description><![CDATA[يکشنبه 18 اسفند 1387/ 8 مارس 2009، ساعت 11:45 بعد از ظهر يادداشت دوّم درباره نمادهاي شيطاني «دروازه قرآن» و نمادهاي اُبليسک در شيراز يادداشت اوّل: يهوديان دماوند، فراماسونري و نماد ابليسک 1- در يادداشت پيشين درباره نماد ابليسک Obelisk و جايگاه «مقدس» آن در فرقه‌هاي شيطاني، از جمله فراماسونري، سخن گفتم. اشاره کردم که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=394&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>يکشنبه 18 اسفند 1387/ 8 مارس 2009، ساعت 11:45 بعد از ظهر</p>
<p><strong>يادداشت دوّم درباره نمادهاي شيطاني<br />
«دروازه قرآن» و نمادهاي اُبليسک در شيراز</strong></p>
<p><a href="http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/دماوند-و-فرقه‌های-رازآميز؛-يهوديان-دم/">يادداشت اوّل: يهوديان دماوند، فراماسونري و نماد ابليسک</a></p>
<p>1- در يادداشت پيشين درباره نماد ابليسک Obelisk و جايگاه «مقدس» آن در فرقه‌هاي شيطاني، از جمله فراماسونري، سخن گفتم. اشاره کردم که ابليسک نمادي است از آلت تناسلي شيطان به معناي دخول شيطان در کالبد انسان يا تسليم روح خود به شيطان. به اين دليل، از دوران کهن ابليسک «آلت تناسلي بعل» Shaft of Baal نيز خوانده مي‌شد. «بعل»، به معني «استاد» و «ارباب»، خداي کهن اديان غيرابراهيمي در تمدن‌هاي شرق مديترانه و بين‌النهرين بود. اين همان «خدايي» است که در تمدن‌هاي گوناگون اسامي گوناگون به خود گرفته، مانند مردوخ و نمرود و داگان و اوزيريس و غيره، و در اديان ابراهيمي «شيطان» خوانده مي‌شود. در تمامي فرقه‌هاي شيطاني معاصر، مانند ايلوميناتي و فراماسونري، اين «خدا» با نام «لوسيفر» مورد پرستش است. نمادهاي «لوسيفر»، از جمله ابليسک، از گذشته کهن تا به امروز بلاتغيير مانده است.</p>
<p>در مسيحيت نام «بعل» به عنوان مترادف «شيطان» به کار مي‌رفت. و گفتيم که اين همان نماد شيطان است که در مراسم حج توسط ميليون‌ها زائر سنگباران مي‌شد و در سال‌هاي اخير حکومت سعودي آن را حذف کرد و به جايش ديواري ساده گذارد. اين حذف به دليل نقش لرد فاستر (سِر نورمن فاستر)، معمار و ماسون نامدار، در بازسازي مکه است.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/antoninus_pius_shaft_of_baal1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/antoninus_pius_shaft_of_baal2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">نقشي از آنتونيوس پيوس، امپراتور روم، که نماد ابليسک يا «آلت بعل» به شکل آلت تناسلي نشان داده شده<br />
(امپراتوران روم خود را از تبار خدايان مي‌دانستند)</p>
<p> 2- در يادداشت پيشين دو نمونه از کاربرد «ابليسک» را در معماري ساختمان جديد مجلس و ساختمان مؤسسه مالي و اعتباري قوامين، واقع در ميدان آرژانتين و مشرف بر مصلاي تهران، نشان دادم. در روزهاي اخير با دو نمونه عجيب در شيراز آشنا شدم.</p>
<p><span id="more-394"></span></p>
<p>شيراز از ديرباز داراي مدخلي مقدس بود که اين شهر را از ساير شهرهاي ايران متمايز مي‌کرد. اين مدخل «دروازه قرآن» نام دارد که در بلندي، در «تنگ الله اکبر»، واقع بوده و به‌طور کامل بر شهر مُشرف است. بناي فوق در زمان حکومت شيعي عضدالدوله ديلمي در دروازه شمالي شيراز (راه شيراز به اصفهان) احداث گرديد و قرآني در آن جاي داده شد تا مسافران با گذر از زير آن متبرک شوند. بعدها، کريم خان زند اين دروازه را بازسازي کرد و دو جلد قرآن بزرگ نفيس، به خط سلطان ابراهيم بن شاهرخ تيموري، در اتاقک بالاي آن جاي داد. اين قرآن‌ها، که به «قرآن هفده من» معروف‌اند، گويا اکنون از دروازه قرآن به موزه پارس انتقال يافته است. زائران بقاع مقدسه شيراز، به‌ويژه حرم مطهر حضرت احمد بن موسي شاه چراغ (س)، پسر ارشد امام موسي کاظم (ع) و برادر بزرگ امام رضا (ع)، هماره فراوان بوده‌اند و آنان که از سمت شمال وارد شيراز مي‌شدند در اين مکان اوّلين زيارت‌نامه خود را مي‌خواندند.</p>
<p>معهذا، در شيراز بنايي ديگر وجود دارد که از نيمه دوّم سده نوزدهم ميلادي اين شهر را به يکي از زيارتگاه‌هاي اصلي فرقه بابي- بهايي بدل ساخته است: خانه علي‌محمد باب بنيانگذار بابيه در کوچه شمشيرگرها. در دوران متأخر قاجاريه و دوران پهلوي، زائران بابي- بهائي که از دروازه قرآن وارد شيراز مي‌شدند اندک نبودند. اينان نيز، به‌ناچار، از همان دروازه قرآن مناسک خود را آغاز مي‌کردند. مطلعين محلي مي‌گويند امروزه نيز زوار بابي- بهائي کم نيستند؛ اينان در دروازه قرآن زيارت‌نامه مي‌خوانند و مناسک خود را آغاز مي‌کنند.</p>
<p>در دو دهه اخير در دروازه شمالي شيراز تغييراتي انجام گرفته. در پي اين تغييرات، دروازه قرآن کارکرد ديني ديرين خود را از دست داده و به يادماني صرفاً تاريخي- نمايشي بدل شده. بزرگ‌راه شيراز به اصفهان از کنار اين دروازه مي‌گذرد نه از زير آن. به عبارت ديگر، برخلاف گذشته، گذر از زير دروازه قرآن زائران و مسافران را متبرک نمي‌کند. در بازسازي جاده «تنگ الله اکبر»، محل وقوع دروازه قرآن، تمهيدي براي حفظ سنت کهن شيعي دروازه قرآن، آن‌گونه که آل‌بويه انديشيد و بنياد نهاد، انديشيده نشده. اين درست است که احداث بزرگ‌راه در زير دروازه قرآن ممکن نبود، و به آن آسيب مي‌رسانيد، ولي يافتن راهکاري براي حفظ اين سنت ديني ممکن بود. مي‌شد دروازه‌اي بزرگ‌تر، در محلي دورتر، احداث کرد که همان سنت را با بزرگ‌راه‌هاي جديد انطباق دهد. چگونه ممکن است با هزينه‌هاي سنگين در همين منطقه نمادهاي ابليسک ساخت، چنان‌که در سطور بعد خواهيم ديد، ولي تمهيدي براي حفظ سنت «دروازه قرآن» نينديشيد؟</p>
<p>در سال‌هاي اخير، در دو سوي بناي کهن دروازه قرآن دو بناي جديد احداث شده که به‌کلي اين نماد کهن اسلامي را تحت‌الشعاع خود قرار داده. در مدخل کنوني شيراز، در فاصله‌اي اندک در شمال دروازه قرآن که اکنون پليس راه شيراز- اصفهان واقع است، سه نماد ابليسک احداث شده. ابليسک‌هاي سه‌گانه فوق بسيار شبيه به «برج روسيه» Russia Tower است.</p>
<p>«راشيا تاور» را همان لرد فاستر تيمس بنک (سِر نورمن فاستر)، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Norman_Foster,_Baron_Foster_of_Thames_Bank">[1]</a> معمار و ماسون بلندپايه، در «مرکز تجارت جهاني» مسکو، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Russia_Tower">[2]</a> مي‌سازد؛ همو که بازسازي مکه را به دست گرفته و نمادهاي سه‌گانه ابليسک را از مناسک «رمي جمرات» (سنگباران شيطان) در حج حذف کرده است. بناي راشيا تاور در سپتامبر 2007 با دو ميليارد دلار بودجه آغاز شده و در سال 2012 به پايان مي‌رسد. راشيا تاور 648 متر ارتفاع دارد و بلندترين برج دنيا خواهد شد. زبان فرقه‌هاي رازآميز و شيطاني زبان نمادها و اعداد است. در اين زبان، سال 2012 سالي خاص و «مقدس» است. آنان معتقدند که در ساعتي معين از روزي معين از سالي معين (ساعت 11:11 صبح 21 دسامبر 2012) «نظم نوين دنيوي» Novus ordo seclorum  آغاز خواهد شد.</p>
<p>ابليسک‌هاي سه‌گانه مدخل کنوني شيراز کپي کامل «راشيا تاور» لرد فاستر است در حدي که ماکتي از آن جلوه مي‌کند. به تصاوير زير بنگريد:</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/russia_tower1.jpg?w=450" alt="" /> </p>
<p style="text-align:center;">ابليسک «راشيا تاور» (برج روسيه) لرد فاستر در «مرکز تجارت جهاني» مسکو<br />
ابليسک‌هاي سه‌گانه شيراز ماکتي از آن است.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/shiraz_obelisks1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/shiraz_obelisks2.jpg?w=532&#038;h=567" alt="" width="532" height="567" /></p>
<p style="text-align:center;"> ابليسک هاي سه‌گانه مدخل کنوني شيراز (شمال دروازه قرآن)</p>
<p>در سال‌هاي اخير، بهائيان با خريد يا ساخت خانه و مغازه در حد فاصل ابليسک‌هاي فوق تا دروازه قرآن عملاً کلني‌هاي بسته‌اي را در اين منطقه تشکيل داده‌اند.</p>
<p>ماجرا تمام نشده. در جنوب دروازه قرآن بناي عظيم و عجيب ديگري در دست احداث است به‌نام «هتل بزرگ شيراز». اين هتل بر صخره‌اي عظيم بنا مي‌شود و به‌کلي دروازه قرآن را تحت‌الشعاع نماي حجيم و زشت خود قرار داده است. احداث اين بنا، به عنوان هتل، بر صخره سنگي فاقد توجيه اقتصادي است زيرا هزينه گزافي مي‌طلبد؛ و از نظر اصول شهرسازي و معماري نيز فاقد هر گونه توجيه است. اين يک اصل مسلم در شهرسازي است که بافت تاريخي شهر دست‌نخورده بماند و بناهاي جديد، به‌ويژه با معماري چشمگير، بناهاي تاريخي را حقير و کوچک نکند. يک نمونه مخالفت يونسکو با احداث برج مشرف بر ميدان نقش جهان (ميدان امام خميني) در اصفهان است. به‌رغم اين، نه يونسکو به احداث «هتل بزرگ شيراز» اعتراض کرد نه مقامات محلي با آن مخالفت کردند. احداث اين بنا، اگر صرفاً از منظر شهرسازي نيز بنگريم، لطمه بزرگي است بر بافت تاريخي شهر شيراز.</p>
<p>اقدام فوق بسيار شبيه است به اقدام لرد فاستر در احداث برج‌هاي بزرگ موسوم به «ابراج البيت» Abraj- al- Bait بر فراز کعبه؛ که ساختمان مقدس‌ترين مکان اسلامي را تحت‌الشعاع خود قرار داده است. مسلمانان فهيم اين برج‌هاي تجاري را، که سرشار از نمادهاي شيطاني و ماسوني است، «شاخ‌هاي شيطان» نام نهاده‌اند.</p>
<p>در بررسي نماي خارجي «هتل بزرگ شيراز» روشن مي‌شود که قسمت فوقاني ساختمان فوق يک هرم ناتمام است. ابليسکي که هرم آن ناتمام است در نمادهاي شيطاني- ماسوني داراي معنايي معين است: «ما سهم خود را انجام داده‌ايم و با ظهور لوسيفر (ناجي بزرگ) هرم کامل خواهد شد.» ابليسک ناتمام همان نمادي است که بر اسکناس‌هاي دلار ايالات متحده آمريکا نقش شده است. بر بالاي اين نماد، که «مُهر بزرگ» Great Seal نام دارد، به لاتين نوشته شده: Annuit cœptis  (او از اعمال ما راضي است). در اين جمله، ضمير «او» به لوسيفر يا «خداي» طريقت‌هاي شيطاني بازمي‌گردد؛ که از ديدگاه ايشان سرچشمه «نور» است. و در پائين نوشته شده: Novus ordo seclorum  (نظم نوين دنيوي).</p>
<p>هرم ناتمام مندرج در «مُهر بزرگ» داراي 13 طبقه است و در نماي بيروني «هتل بزرگ شيراز» نيز 13 رده يا طبقه مشاهده مي‌شود.</p>
<p>اعداد 3، 7، 9، 11، 13، 33 و 39 در فرقه‌هاي رازآميز اعداد مقدس‌اند. عدد 10 عدد الهي به‌شمار مي‌رود و از ديد آنان منفور است. انفجار برج‌هاي دوقلو در نيويورک در 11 سپتامبر 2001 (1/ 9/ 11) صورت گرفت. انفجار مادريد 911 روز بعد از انفجار نيويورک انجام گرفت. ويژگي عدد 1- 1- 9  اين است که مي‌توان بدون عبور از عدد 10 به عدد 11 رسيد. مهندس حسين امانت، معمار نامدار بهائي که ساختمان بيت‌العدل اعظم الهي در حيفا از اوست، در بناي ميدان شهياد (آزادي) عدد 9 را فراوان به کار برده است. عدد 9 در ميان بهائيان نيز مقدس است زيرا بهائيان فرقه خود را نهمين آئين از سلسله اديان موجود مي‌دانند. طريقت کهن اسکاتي، که بلندپايه‌ترين و رازآميزترين طريقت ماسوني به‌شمار مي‌رود و در تحولات مهم جهاني نقش بزرگ داشته، و بنيانگذاران دولت آمريکا مانند جرج واشنگتن از اين طريقت بودند، داراي 33 درجه است. در سوي ديگر «مُهر بزرگ» آمريکا عقابي منقوش است که دم او داراي 9 پر است، 13 پيکان در يک چنگال و 13 برگ زيتون در چنگال ديگر گرفته و 13 ستاره بر فراز سر اوست.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"><img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_3.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">دروازه قرآن که امروزه به نمادي مهجور و نمايشي بدل شده<br />
و تحت‌الشعاع ساختمان عظيم «هتل بزرگ شيراز» قرار گرفته</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_4.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> ساختمان «هتل بزرگ شيراز» که قسمت فوقاني آن به شکل هرم ناتمام است<br />
آن‌گونه که در «مُهر بزرگ» آمريکا مشاهده مي‌شود</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/great_seal_2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> هرم ناتمام (يک سوي «مُهر بزرگ»)</p>
<p style="text-align:center;">  <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/great-_seal_1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> سوي ديگر «مُهر بزرگ»</p>
<p style="text-align:center;">در اين نماد اعداد زير مورد استفاده قرار گرفته است:<br />
دم داراي 9 پراست. عقاب 13 پيکان در يک چنگال و 13 برگ زيتون در چنگال ديگر دارد. 13 ستاره بر فراز سر اوست که در حلقه اوّليه 6 گوشه (نماد ستاره داوود) و در حلقه خارجي 19 گوشه از ابر محصور است. هر بال عقاب داراي 33 پر است.</p>
<p style="text-align:center;">  <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mecca_abraj_al_beit3.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">برج‌هاي تجاري مکه (ابراج البيت)، که در واقع بايد «شا‌خ‌هاي شيطان» خوانده شود،  سرشار از نمادهاي ماسوني، بناي کعبه را به محاصره گرفته، کار لرد فاستر، معمار و ماسون نامدار، و «مجتمع بن لادن» <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Saudi_Binladin_Group">[1]</a> <a href="http://www.sbg.com.sa/">[2]</a> <a href="http://zawya.com/cm/profile.cfm/cid1001029">[3]</a></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mecca_abraj_al_beit2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mecca_abraj_al_beit1.jpg?w=450" alt="" /> </p>
<p style="text-align:center;">در سال 2012، که از ديدگاه فرقه‌هاي شيطاني شروع «نظم نوين دنيوي» است<br />
ساختمان &#8220;ابراج البيت&#8221; به پايان مي‌رسد و کعبه چنين در سايه نمادهاي شيطاني قرار خواهد گرفت.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/foster_norman1.jpg?w=449&#038;h=567" alt="" width="449" height="567" /> </p>
<p style="text-align:center;">سِر نورمن فاستر (لرد فاستر تيمس بنک)، معمار نامدار و ماسون بلندپايه<br />
 </p>
<p>«هتل بزرگ شيراز» در زميني احداث شده که تا زمان انقلاب در مالکيت عبدالحسين دهقان، ماسون بلندپايه و از سران فرقه بهائي، بود و پس از آن مصادره شد. عبدالحسين دهقان و برادرش همدم دوران نوجواني شوقي افندي، رهبر پيشين فرقه بهائي، بودند و در شيراز عبدالحسين دهقان توليت موقوفات بهائيان را به دست داشت. در دوران پهلوي، چون امروز، به دليل غيرقانوني بودن فرقه بهائي، موقوفات اين فرقه به عنوان ملک خصوصي افرادي ثبت مي‌شد که «امين بيت‌العدل» بودند. املاک و باغات پهناور عبدالحسين دهقان در فارس از اين‌گونه موقوفات بود.</p>
<p>در سال‌هاي اخير وکيل دهقان از آمريکا به ايران مراجعت کرده و بخشي از اين اموال را پس گرفته است. با شناخت افراد ذينفوذي که با حمايت و تلاش فراوان بخشي از املاک مصادره شده عبدالحسين دهقان، و نيز املاک دکتر ذبيح قربان (بهائي و ماسون بلندپايه)، را بازگردانيدند، يا هم‌اکنون براي بازگردانيدن آن تلاش مي‌کنند، مي‌توان چهره‌هاي متنفذ فرقه‌هاي شيطاني در ايران امروز را شناخت. براي حفظ و تداوم انقلاب اسلامي و آرمان‌هاي امام راحل، اين شناخت از اهميت بنيادين برخوردار است.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>زيرنويس: در کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» درباره خاندان دهقان چنين آمده است: <a href="http://shahbazi.org/Oligarchy/15.htm#خاندان_دهقان">[1]</a></p>
<p>ميرزا محمدباقر خان، نياي خاندان دهقان، پيشکار محمدرضا خان و حبيب‌الله خان و ابراهيم خان قوام‌الملک، از سران بهائيان فارس و عامل اين سه قوام‌الملک در جنگ‌ها و سرکوب‌هاي بزرگ بود. براي نمونه، در ربيع‌الاوّل 1321 ق./ ژوئن 1903 م. مأمور سرکوب حاج عليقلي خان، نايب‌الحکومه لارستان، شد و در رأس قشون مفصلي «با سرباز و سوار و توپ» به لارستان رفت. عليقلي خان لاري در قلعه گراش پناه گرفت و ميرزا محمدباقر خان دهقان قلعه لار را تصرف کرد. «تجار لاري تلگرافات زياد به تهران کرده‌اند که ما حاجي عليقلي خان را مي‌خواهيم و به ما کمال مهرباني و محبت را دارد، محض اين‌که قوام‌الملک به مشاراليه بد است مي‌خواهد او و ما را تمام نمايد.»</p>
<p>ميرزا محمدباقر دوّمين پسر حاج ابوالحسن بزاز شيرازي (متوفي 1320 ق.) است. برادر ارشد، که او نيز از سران بهائي فارس بود، ميرزا محمدعلي خان نام داشت. زن حاج ابوالحسن بزاز از خويشان نزديک شيخ ابوتراب، امام جمعه شيراز، بود&#8230; شيخ يحيي امام جمعه پسر اين شيخ ابوتراب است. پس از شيخ يحيي پسرش، معين‌الشريعه، امام جمعه شيراز شد. اين زن مادر ميرزا محمدعلي خان و ميرزا محمدباقر خان دهقان است. ميرزا محمدباقر دهقان بسيار مقتدر و ثروتمند شد. او به دفعات براي ديدن عباس افندي به فلسطين و آمريکا رفت. پسران ميرزا محمدباقر، ميرزا عبدالحسين خان و ميرزا عبدالعلي خان دهقان، از سران بهائيان فارس و ايران بودند. تصوير آنان در کودکي، به همراه شوقي افندي، گوياي جايگاه رفيع ايشان در فرقه بهائي است.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/doc273.jpg?w=461&#038;h=567" alt="" width="461" height="567" /> </p>
<p style="text-align:center;"> عبدالحسين دهقان و برادرش (ايستاده) و شوقي افندي (نشسته)</p>
<p> </p>
<p>در دهه پاياني سلطنت پهلوي، عبدالحسين دهقان، در کنار عزيزالله خان قوامي و ايرج مهرزاد (مالک اراضي کفترک در شمال شرقي شهر شيراز)، به عنوان يکي از سه متمول و زمين‌دار بزرگ شيراز شناخته مي‌شد. دهقان مالک روستاي کشن و اراضي فراوان ديگر در محدوده و پيرامون شهر شيراز، از جمله در کوه باباکوهي و دروازه قرآن، بود. خانه مسکوني‌اش در ضلع شمال شرقي فلکه ستاد (روبروي ساختمان استانداري) واقع بود که اکنون در اختيار سپاه پاسداران است. در جنب آن خانه دکتر ذبيح قربان، پسر حاج عليخان آباده‌اي از سران فرقه بهائي فارس، قرار داشت که ‌اکنون دفتر امام جمعه شيراز است. عبدالحسين دهقان و دکتر ذبيح قربان (رئيس دانشکده پزشکي دانشگاه پهلوي و رئيس بيمارستان نمازي) از ماسون‌هاي بلندپايه ايران و دوست نزديک بودند. دکتر لطفعلي صورتگر نيز ماسون بلندپايه و دوست اين دو بود. دکتر ذبيح قربان (متولد 1284 ش. در آباده)، اولين رئيس دانشگاه شيراز، در 23 ژوئن 2007/ تير 1385 در آمريکا فوت کرد و ماسون بلندپايه ديگر، دکتر فرهنگ مهر (آخرين رئيس دانشگاه پهلوي در زمان شاه)، در سوگ او يادداشتي منتشر نمود&#8230; از سال‌هاي 1320 ابتدا محمد نمازي و مظفر خانفرخ و سپس دکتر ذبيح قربان و عبدالحسين دهقان گردانندگان تشکيلات ماسوني شيراز بودند. عکس محمد نمازي و مظفر خانفرخ (ارفع‌السلطنه) و گروهي ديگر در لباس ماسوني موجود است.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/namazi_mohammad_mason_1.jpg?w=622&#038;h=567" alt="" width="622" height="567" /> </p>
<p style="text-align:center;">محمد نمازي و الياس دبي (يهودي) و مظفر خانفرخ (يهودي) در کسوت ماسوني</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/doc285.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> محمد نمازي، خانفرخ و ساير اعضاي لژ ماسوني<br />
استاد لژ (الياس دبي) نشسته بر صندلي مخصوص</p>
<p> </p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/doc274.jpg?w=375&#038;h=567" alt="" width="375" height="567" /></p>
<p style="text-align:center;">دکتر ذبيح قربان (بهائي و ماسون بلندپايه) در کسوت ماسوني<br />
پسر حاج عليخان آباده‌اي کدخداي قدرتمند بهائي که رفتار قساوت آميز او با مسلمانان آباده معروف است.</p>
<p> ذبيح قربان، چون محمد نمازي، از سال‌ها پيش ماسون شده و در سال 1333 ش. به درجه استادي رسيده بود. ساير بلندپايگان ماسون شيراز عبارت بودند از: دکتر تمدن فرزانه، عزيزالله خان قوامي (پسر ابوالقاسم خان نصيرالملک، مالک روستاي صيدون و باغ ناري شيراز و املاک مفصل ديگر)، دکتر لطفعلي صورتگر، حبيب‌الله خمسي، علي‌محمد دهقان، مارتيروس سرکيس، دکتر اميرقلي فرهمندفر، علي‌اکبر خليلي شيرازي و محمدقلي خان قوامي (مالک سعادت‌آباد).</p>
<p>مظفر خانفرخ، که پدر و مادرش از يهوديان همدان بودند، [1] و مارتيروس سرکيس، مأمور سرويس اطلاعاتي بريتانيا در شيراز، [2] را در کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران» معرفي کرده‌ام.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/394/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/394/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=394&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/26/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%8f%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%b3%da%a9-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/antoninus_pius_shaft_of_baal1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/antoninus_pius_shaft_of_baal2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/russia_tower1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/shiraz_obelisks1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/shiraz_obelisks2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_3.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/quran_gate_shiraz_4.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/great_seal_2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/great-_seal_1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mecca_abraj_al_beit3.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mecca_abraj_al_beit2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mecca_abraj_al_beit1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/foster_norman1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/doc273.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/namazi_mohammad_mason_1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/doc285.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/doc274.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>ميرحسين موسوی؛ آن‌گونه که من شناختم</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d9%85%d9%8a%d8%b1%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c%d8%9b-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d9%85%d9%8a%d8%b1%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c%d8%9b-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 15:15:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشتهای پراکنده]]></category>
		<category><![CDATA[میر حسین موسوی]]></category>
		<category><![CDATA[نخست وزیر]]></category>
		<category><![CDATA[عبد الله شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=390</guid>
		<description><![CDATA[دوشنبه 28 بهمن 1387/ 16 فوريه 2009، ساعت 8:30 بعد از ظهر ميرحسين موسوي؛ آن‌گونه که من شناختم به بهانه ديدار اخيرم با مهندس موسوي لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی سال‌هاست ميرحسين موسوي، يا آن‌گونه که نسل ما او را مي‌شناخت: «مهندس موسوي»، به من لطف دارد. از سال‌ها پيش بارها به دفترش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=390&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوشنبه 28 بهمن 1387/ 16 فوريه 2009، ساعت 8:30 بعد از ظهر</p>
<p>ميرحسين موسوي؛ آن‌گونه که من شناختم<br />
به بهانه ديدار اخيرم با مهندس موسوي</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://shahbazi.org/blog/Archive/8712.htm#ميرسين_موسوي؛_آن‌گونه_که_من_شناخته‌ام_">لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی</a><br />
سال‌هاست ميرحسين موسوي، يا آن‌گونه که نسل ما او را مي‌شناخت: «مهندس موسوي»، به من لطف دارد. از سال‌ها پيش بارها به دفترش رفته‌ام، در اتاقش به راحتي سيگار کشيده‌ام (مهندس سيگاري نيست)، بي‌پيرايه و با صراحت و گاه به تندي از وضع موجود انتقاد کرده‌ام و حتي از رنج‌هاي خود و فشارهايي که بر من مي‌رفت با تألم سخن گفته و درددل کرده و دلداري‌اش را شنيده‌ام. زماني که جلدهاي اوّل و دوّم زرسالاران منتشر شد (اوائل سال 1377)، فروش اندک بود. به ديدن مهندس رفتم. مثل هميشه گرم و مهربان؛ و با آن همه اشتغال کتاب مرا خوانده بود. از آن تمجيد کرد و وضع فروش را جويا شد. فضاي بعد از 2 خرداد 1376 بود و مردم پول خود را صرف خريد روزنامه‌ها مي‌کردند. بازار کتاب‌هاي ژورناليستي گرم بود. کمتر کسي به کتاب‌هاي پژوهشي توجه مي‌کرد. واقعيت را گفتم. دلداريم داد. گفت: «نگران نباش. اين موج مي‌گذرد و ارزش کار تو بعدها روشن خواهد شد.» چنين شد. امروزه ده هزار دوره از کتاب حجيم پنج جلدي زرسالاران به فروش رفته و به چاپ جديد نياز دارد. </p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mousavi_mir_hossein1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">با مهندس ميرحسين موسوي (پنجشنبه، 17 بهمن 1387)</p>
<p style="text-align:justify;">در ميان رجال سياسي نامدار ايران دو تن را، به‌رغم مشغله‌هاي فراوان‌شان، کتابخوان حرفه‌اي و کاملاً آشنا با فضاي فرهنگي روز يافته‌ام؛ يکي رهبر معظم انقلاب است ديگري مهندس ميرحسين موسوي. زماني خدمت رهبري رسيدم. در همان آغاز پرسيدند: سفرنامه رضاقلي ميرزا نايب‌الاياله را خوانده‌ايد؟ اين کتاب را، که به‌تازگي چاپ جديد آن به بازار عرضه شده بود، نخوانده بودم ولي ماجراي رضاقلي ميرزا و سفر او و برادرانش، پسران حسينعلي ميرزا فرمانفرما، به انگلستان را مي‌دانستم. به‌طور مشروح درباره اين کتاب سخن گفتند و توصيه کردند مرا به خواندنش. شرمنده شدم و حيران؛ از آن رو که من تاريخنگار، که تنها مشغله‌ام خواندن و نوشتن بود، نخوانده‌ام و ايشان با آن همه اشتغال خوانده‌اند.</p>
<p><span id="more-390"></span></p>
<p style="text-align:justify;">مهندس نيز چنين بود. اشتغالاتش کم نيست. حرفه تخصصي خود، معماري و هنر، را مدام و جدّي پيگيري مي‌کند. در اين سال‌ها بناهاي متعدد ساخته از جمله ساختمان مؤسسه فرهنگي صبا را. در تمامي آثار ميرحسين رنگ و بوي معماري اصيل اسلامي موج مي‌زند. «آجر» نماي مورد علاقه اوست. پسرم، حبيب‌الله، معماري مي‌خواند و سليقه‌اي بسيار شبيه به مهندس دارد. هر دو از يک چشمه نوشيده‌اند و يک عشق دارند: عشق به ميراث فرهنگ اسلامي. مهندس هماره بر فضاي فکري و سياسي و اقتصادي روز مسلط بوده است؛ بيش از بسيار کساني که مسئوليت‌هاي مستقيم اجرايي را به دست داشته‌اند. زماني که اخيراً، با داغ شدن بحث انتخابات 1388، از بعضي‌ها شنيدم مهندس موسوي از فضاي سياسي سال‌ها دور بوده و «هندوانه سربسته است» تأسف خوردم. در اين سال‌ها، هيچ يک از رجال سياسي ايران مانند مهندس با فضاي روز آشنا نبوده‌اند. زماني که در فضاي فکري بحث «نظريه توطئه» رواج گسترده يافت، و به ابزاري براي تطهير استعمار بدل شد، اين مهندس بود که در دانشکده فني، در مراسم پنجاه و پنجمين سالگرد تأسيس انجمن اسلامي دانشگاه تهران، سخنراني پرمضموني ايراد نمود. کمي بعد، احمد زيدآبادي در روزنامه جامعه (18 اسفند 1376) مقاله‌اي نه چندان مؤدبانه منتشر کرد با عنوان «مرزهاي واقعيت و خيال در ذهن ميرحسين موسوي». او نوشت: «سخنراني ميرحسين موسوي نشان داد نخست‌وزير سابق هنوز در حال و هواي دوران نخست‌وزيري خود به سر مي‌برد و نسبت به تحولات جديد جامعه ايران نه چندان خوش‌بين است و نه چندان علاقه‌اي به آن دارد.» اين سخني است که از آن زمان تا به امروز تکرار مي‌شود. عده‌اي دوست دارند ميرحسين موسوي را انساني نامنطبق با زمانه و محصور در قالب‌هاي فکري دوران صدارتش و سال‌هاي اوّليه انقلاب و جنگ جلوه دهند. مگر چنين انساني، با چنان توانمندي و پرکاري، مي‌تواند در قالب‌هاي سي سال پيش ثابت مانده باشد. اگر سخن بر سر ارزش‌هاي بنيادين است؛ مهندس به اين بنيان‌ها وفادار بوده و ساده زيستي بي‌ريا و به دور از تظاهر و زهدفروشي از خصايص بارز شخصيت اوست. اگر سخن بر سر «انديشه» است مهندس بيش از ديگران تحولات زمانه، ايران و جهان، را مي‌شناسد و با مقولات و مفاهيم و چالش‌هاي نو آشناست. در رساله‌اي که درباره «نظريه توطئه» نگاشتم، و منتشر شد، به زيدآبادي پاسخ دادم. پس از انتشار، مهندس را ديدم. خوانده بود و تشکر کرد.</p>
<p style="text-align:justify;">زماني به ديدن مهندس رفتم. گفت: «ديروز خدمت رهبري بودم. از شما تعريف مي‌کردند.» گفتم: «من از تعريف مقام معظم رهبري به شدت مي‌ترسم زيرا هر وقت به من ابراز لطفي کرده‌اند پس از آن تيرهاي غيبي از هر سو به سويم پرتاب شده؛ گويي کساني مي‌خواهند هر آن‌چه ايشان مي‌خواهد نشود.» خنديد. شمه‌اي از وضع خود و مؤسسات تحقيقات تاريخي گفتم. گفت: من چه کمکي مي‌توانم بکنم. گفتم: هيچ؛ مي‌ترسم مداخله شما نيز برايم مايه دردسر بيش‌تر شود.</p>
<p style="text-align:justify;">کتاب خاطرات باقر پيرنيا، استاندار فارس در سال‌هاي اوّليه پس از شهادت پدرم، را، که با مقدمه من منتشر شد، به مهندس دادم. اواسط مهر 1382 در شيراز بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. مهندس بود. کتاب و مقدمه مفصل مرا خوانده بود. گفت: خيلي خوب بود و بهترين قسمتش عکس پدرتان بود در زمان تيرباران.  گفت: «عکس بسيار عجيبي است.»</p>
<p style="text-align:justify;">زماني مي‌خواستند مراسمي در تجليل از محمد نمازي برگزار کنند. مهندس گفته بود نظر مرا جويا شوند. دکتر بهزاديان، دوست مهندس، تلفن کرد. گفتم: موافق نيستم. نمازي از ارکان فراماسونري در جنوب ايران بود و همگان، از جمله دکتر مصدق، او را به عنوان «عامل انگليس» مي‌شناختند و آن‌چه به عنوان «خيريه» در شيراز به پا کرد براي فرار از ماليات سنگين ثروتش در آمريکا بود. اين مراسم را برگزار نکردند. من متعصب نيستم. دو سال پيش، دکتر لنکراني، وزير بهداشت، نظر مرا درباره تجليل از دکتر صبار فرمانفرمائيان، پسر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، جويا شده بود. عبدالحسين ميرزا فرمانفرمائيان با وقف اراضي خود به عنوان بنيانگذار انستيتو پاستور شناخته مي‌شود. با نظر مساعد سخن گفتم و از اين پسر فرمانفرما تجليل کردم. مراسم برگزار شد و صبار کهن‌سال باغ کهن خاندان فرمانفرما در تجريش را، به وسعت بيش از 4200 مترمربع، به انستيتو پاستور اهدا نمود. او اندکي بعد درگذشت. محمد نمازي از اين جنس نبود. او با عوام‌فريبي موقوفه‌اي در شيراز به راه انداخت، به کمک رئيس وقت ثبت اسناد و املاک شيراز اراضي وسيعي را تصاحب کرد، به بهانه احداث بيمارستان و لوله‌کشي آب شهر بخش عمده کالاها، آهن آلات و تجهيزاتي را که وارد کرد، در بازار آزاد ‌فروخت و سودهاي کلان به جيب ‌زد. اين رويه‌اي است که پس از انقلاب «وارثان» نمازي در شيراز پي گرفتند.</p>
<p style="text-align:justify;">در سفر اخير به تهران، به عادت سال‌هاي پيش، به ديدار مهندس رفتم. مشتاق بودم براي ديدنش. پنجشنبه 17 بهمن ساعت 10:30 صبح قرار ملاقات بود. يک ساعت زودتر رفتم تا دو کتاب جديد خود را، زندگي و زمانه دشتي و کودتاي 28 مرداد، از کتابفروشي‌ها بخرم و تقديمش کنم. هر چه گشتم نيافتم و پس از بازگشت به شيراز با پست فرستادم. دو نسخه از هر کدام؛ يکي براي مهندس و ديگري براي حسن خادم. رئيس دفتر مهندس چهره‌اي فرهنگي است در شأن شخصيتي چون ميرحسين موسوي. خادم، داستان‌نويسي پرکار است. رمان چهار جلدي الماس سوخته، که بر اساس زندگي شهيد رجائي نگاشته، از آثار ماندگار اوست. وبلاگي نيز دارد در حوزه قصه و داستان که ديدني است.</p>
<p style="text-align:justify;">ساعت 10:15 در دفتر مهندس بودم که ديدار پيشين او به پايان رسيد. دکتر محمدرضا بهشتي، پسر آيت‌الله شهيد دکتر بهشتي، و دکتر قربان بهزاديان از اتاق خارج شدند. روبوسي و سلام و عليک کردم. مهندس در آستانه در بود. به همراه او وارد اتاق شدم. مانند گذشته گرم و مهربان بود. ماجراهاي شيراز مرا با دقت پيگيري کرده و نگران حالم بود. مانند ديگران کنجکاو بودم که آيا وارد صحنه انتخابات خواهد شد يا نه. گفتم: ديروز در روزنامه‌ها خواندم که ستاد انتخاباتي تشکيل داده‌ايد. گفت: اين اخبار که مرتب تأييد و تکذيب مي‌شود جدّي نيست. گفتم: «نمي‌دانم چگونه مي‌خواهيد وارد صحنه شويد. آن زمان که دولت را به دست داشتيد مديران و مردم عموماً پاک و سالم بودند. امروزه چنين نيست.» گفت: مسئله من همين دغدغه‌هاست. يا بايد ناظر افول آن‌چه باشم که يک عمر برايش کوشيدم يا بايد کاري بکنم. صريح پاسخ نداد ولي از اين ديدار نيم ساعته چنين استنباط کردم که خواهد آمد. در زمان خداحافظي، در کنار در خروجي اتاقش، بار ديگر گفت: «عکس عجيبي بود آن عکس پدرتان.» چنين از مهندس جدا شدم. نمي‌دانم ديدار پسين کي خواهد بود. شايد هيچگاه رخ ندهد.</p>
<p style="text-align:justify;">به گمانم مهندس وارد صحنه انتخابات خواهد شد. از اين بابت نگرانم. نه از اين‌که مهندس رأي خواهد آورد يا نه. او به تکليف خود عمل مي‌کند. يقين دارم پيروزي يا شکست برايش مهم نيست. نگرانم از دو چيز: اوّل، از برخي کسان که از هم‌اکنون مي‌کوشند ميرحسين موسوي را به سود خود &#8220;مصادره&#8221; کنند؛ سنگ مهندس را به سينه مي‌زنند و با اعلام حمايت از ميرحسين طيفي گسترده از نسل جوان اصول‌گرا را از او دور مي‌کنند. اينان در پيرامون تمامي نامزدهاي اصلي رياست‌جمهوري گرد آمده‎ اند. اصل يکي است. پوشش‌ها فرق مي‌کند. در يک جا اصول‌گرايند در جاي ديگر اصلاح‌طلب. ولي معتقدم، شايد کساني پس از پيروزي فريب خورند و اين گونه افراد را برکشند ولي درايت و تجربه ميرحسين بيش از اينهاست. مهندس فريب نخواهد خورد. او، اگر پيروز شود، مي‌تواند با اتکا به نيروي عظيم مولود انقلاب بهترين کابينه‌ها را، چون زمان جنگ تحميلي، سامان دهد و مديريت کند. و نيز نگرانم از تخريب‌ها که از هم‌اکنون زمزمه آن آغاز شده و اگر ميرحسين رسماً وارد صحنه انتخابات شود اوج خواهد گرفت. مي‌توان نقد اصولي کرد ولي تخريب مهندس موسوي، اگر رخ دهد، يکي از نازيباترين پديده‌هاست. اگر سه تن را يادگار امام راحل بدانيم، قطعاً يکي ميرحسين موسوي است. اولي، مقام معظم رهبري است و دومي آيت الله هاشمي رفسنجاني. مهندس موسوي مورد علاقه و عنايت ويژه امام بود. هنوز فراموش نشده دوراني که امام با صراحت و قاطعيتي کم‌نظير از او حمايت مي‌کرد. و اگر قرار باشد به مديران پس از انقلاب نمره دهيم، من بالاترين نمره را به مهندس خواهم داد.</p>
<p style="text-align:justify;">در روزهاي اخير، آسوشيتدپرس از انتخابات دوقطبي سال 1388 در ايران سخن گفته. در يک قطب خاتمي در قطب ديگر احمدي‌نژاد. ورود مهندس موسوي اين قطب بندي را فروخواهد ريخت و بخشي از طيف اصول‌گرا و بخشي از طيف اصلاح‌طلب را در پيرامون او گرد خواهد آورد. بدينسان، انتخابات 88 چهره‌اي دگرگون خواهد يافت. شايد اين پرشورترين انتخابات رياست‌جمهوري در سال‌هاي پس از انقلاب باشد.</p>
<p>&#8212;&#8211;</p>
<p>پي‌نوشت جمعه 9 اسفند 1387، ساعت 11:30 صبح</p>
<p style="text-align:justify;">1- يادداشت من درباره مهندس موسوي را وبگاه‌هاي هوادار ايشان منتشر کرده‌اند. اين يادداشت برخي واکنش‌هاي مثبت و منفي را، به صورت ارسال نظر به وبگاه‌هاي فوق، برانگيخته است. از لطف مسئولين اين وبگاه‌ها (<a href="http://nasim88.ir/?p=564">نسيم88</a>، <a href="http://entekhab10.net/yaddasht/1387/12/post-3.php">انتخاب 10</a>، <a href="http://www.kalemeh.ir/pages/4172.php">کلمه</a>) که عنايت کردند، و نيز از عزيزاني که در کامنت‌هاي خود ابراز لطف يا انتقاد نمودند، سپاسگزارم. بايد اين توضيح را به استحضار برسانم که من يادداشت فوق را در وبلاگ خود، با عنوان «يادداشت‌هاي روزانه»، منتشر کردم و طبعا از منظر شخصي به شخصيت مهندس پرداختم. عنوان يادداشت نيز بيانگر اين امر است: «ميرحسين موسوي؛ آن‌گونه که من شناختم».</p>
<p>2- رمان چهار جلدي آقاي حسن خادم درباره زندگي شهيد رجائي «پابرهنه» نام دارد که دو جلد اوّل آن با نام «الماس سوخته» منتشر شد. با پوزش از ايشان.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/390/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=390&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d9%85%d9%8a%d8%b1%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c%d8%9b-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/mousavi_mir_hossein1.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>دماوند و فرقه‌های رازآميز؛ يهوديان دماوند، فراماسونری و نماد ابليسک</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d8%b2%d8%a2%d9%85%d9%8a%d8%b2%d8%9b-%d9%8a%d9%87%d9%88%d8%af%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d8%b2%d8%a2%d9%85%d9%8a%d8%b2%d8%9b-%d9%8a%d9%87%d9%88%d8%af%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 14:17:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشتهای پراکنده]]></category>
		<category><![CDATA[666]]></category>
		<category><![CDATA[Lucifer]]></category>
		<category><![CDATA[Obelisk]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه های راز آمیز]]></category>
		<category><![CDATA[فراماسونی]]></category>
		<category><![CDATA[قله دماوند]]></category>
		<category><![CDATA[لوسيفر]]></category>
		<category><![CDATA[مصر]]></category>
		<category><![CDATA[نماد ماسونی]]></category>
		<category><![CDATA[نماد شیطان]]></category>
		<category><![CDATA[نمادهاي ابليسک در ساختمان جديد مجلس شوراي اسلامي]]></category>
		<category><![CDATA[يادمان جرج واشنگتن]]></category>
		<category><![CDATA[یهودیان دماوند]]></category>
		<category><![CDATA[گوگل ارت]]></category>
		<category><![CDATA[گوگل ارث]]></category>
		<category><![CDATA[ابليسک در مناسک رمي جمرات]]></category>
		<category><![CDATA[ابلیسک]]></category>
		<category><![CDATA[ابلیسک و قرض الحسنه قوامین]]></category>
		<category><![CDATA[شیطان پرستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=372</guid>
		<description><![CDATA[ دماوند و فرقه‌های رازآميز؛ يهوديان دماوند، فراماسونری و نماد ابليسک لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی   خواب مي‌بينم دماوند گران‌سنگ از ميان رفته ست کوه کوهان کوه ورجاوند پيروزي کوه پيشاني بلند آسمان آهنگ از ميان رفته ست و تهي جاي عظيمش معبر بادي است پيچنده (سياوش کسرايي) گاه مي‌انديشم سياست‌هاي نادرست توسعه، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=372&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong> دماوند و فرقه‌های رازآميز؛ يهوديان دماوند، فراماسونری و نماد ابليسک</strong></p>
<p><a href="http://shahbazi.org/blog/Archive/8712.htm#دماوند_و_فرقه‌هاي_رازآميز_">لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی</a></p>
<p> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/damavand.jpg?w=600&#038;h=392" alt="" width="600" height="392" /></p>
<p>خواب مي‌بينم<br />
دماوند گران‌سنگ از ميان رفته ست<br />
کوه کوهان<br />
کوه ورجاوند پيروزي<br />
کوه پيشاني بلند آسمان آهنگ<br />
از ميان رفته ست<br />
و تهي جاي عظيمش معبر بادي است پيچنده<br />
(سياوش کسرايي)</p>
<p>گاه مي‌انديشم سياست‌هاي نادرست توسعه، همان سياست‌هايي که اندکي پس از پايان جنگ آغاز شد، و «فرانکنشتين» مخلوق آن، تهران، اسطوره‌هاي کهن ايراني را به واقعيت بدل مي‌سازد. گويي نيرويي اهريمني بر تهران مي‌دمد که جان‌مايه خود را از «ضحاک» مي‌گيرد؛ همان نماد پليدي که در کوه دماوند، بر فراز تهران، تا «آخرالزمان» در بند است. ايرانيان ضحاک را نکشتند زيرا بر آن بودند که از رجاسات بدن او فساد جهان را خواهد آکند.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/zahhak_damavand.jpg?w=347&#038;h=567" alt="" width="347" height="567" /></p>
<p style="text-align:center;">تصوير به بند کشيدن ضحاک در کوه دماوند به دست فريدون در شاهنامه بايسنقري</p>
<p>در اساطير ايراني، ضحاک (اژدها) نماد «ابليس» است؛ همان‌که امروزه در غرب «لوسيفر» (Lucifer) خوانده مي‌شود و پرستندگاني کثير يافته: «شيطان پرستان». در دوران معاصر، مروج بزرگ اين نحله آليستر کرولي <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Aleister_Crowley">[1]</a> بود که طبق روايت مشهور پدر نامشروع باربارا بوش (مادر بزرگ جرج بوش) است. <a href="http://www.rense.com/general77/acrow.htm">[2]</a> در سال 1966 آنتون لاوي «کليساي شيطان» را در آمريکا بنا نهاد و در 1969 «کتاب مقدس شيطان پرستان» را منتشر نمود. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Anton_Lavey">[3]</a></p>
<p>از منظر شيطان پرستان، «لوسيفر» فرشته مغضوب خداوند است که پيروانش او را «نور» و دشمنانش را «تاريکي» مي‌دانند. واژه لاتين «لوسيفر»، به معني «ستاره صبحگاهي»، نام ديگري است براي ستاره زهره (ونوس). در پاگانيسم رومي، لوسيفر «ژوپيتر» نام داشت و خداي خدايان بود. «ژوپيتر» در يونان باستان «زئوس» ناميده مي‌شد. «زئوس» نيز به معني «نوراني» و «درخشان» است. طبق باور شيطان‌پرستان، سرانجام «لوسيفر» با «ماشي يح» מָשִׁיחַ (مسيح) به تعامل و مصالحه خواهند رسيد و «مسيح» زمين و زمينيان را در سهم «لوسيفر» قرار خواهد داد. بنابراين، برخلاف آرمان کساني که به عبث ظهور مسيح (= مهدي در اسلام) را انتظار مي‌کشند، در آخرالزمان اين «لوسيفر» است که در زمين ظهور مي‌کند نه «مسيح». آينده زمين از آن لوسيفر خواهد بود. اين اعتقادات عميق و جدّي است و بايد جدّي‌شان گرفت.</p>
<p>برخلاف باور اساطيري ايرانيان، که دماوند را محبس و در نهايت محل خروج ضحاک («دجال» اسلامي يا «لوسيفر» غربي= نيروي شر و تاريکي) در آخرالزمان مي‌دانند، از ديدگاه تئوسوفيست‌ها و نحله‌هاي رازآميز ماسوني دماوند مأمن و مخفيگاه «استادان نور» و محل خروج «موعود» و «منجي» ايشان است. از اينرو، دماوند در باورهاي ماسوني- يهودي جايگاهي مقدس و برجسته دارد.</p>
<p>بهرام‌شاه نائوروجي شروف (بهرام‌شاه نوروزجي صراف)، تئوسوفيست نامدار پارسي (زرتشتي) هند، مدعي است که از هيجده سالگي (1876) سير و سياحت خود را آغاز کرد و در مرز هند و افغانستان تصادفاً با گروهي از «زرتشتيان مخفي» آشنا شد که با نام فرقه صوفي «صاحبدلان» فعاليت مي‌کردند. رهبر فرقه از بهرام‌شاه دعوت کرد که با آنان به مخفيگاه‌شان، غاري در کوه دماوند، رود. بهرام‌شاه با ايشان به ايران و به دماوند رفت، سه سال با آنان در غارشان زندگي کرد، «علم خُشنوم» را از ايشان فرا گرفت، «اسرار» را آموخت، صاحب «کرامت» شد و حتي قدرت حافظه‌اش به طرزي شگفت افزايش يافت. او به بمبئي باز گشت و در اوايل سده بيستم «دعوت» خود را علني کرد. خورشيدجي کاما و جيوانجي مودي، سرشناس‌ترين ماسون‌هاي هند که هر دو پارسي بودند، از او حمايت مي‌کردند. بر مبناي آموزه‌هاي بهرام‌شاه در سال 1910 در بمبئي «انستيتوي علم خُشنوم» تأسيس شد. در اين انستيتو چهره‌هاي نامداري آموزش ديدند که در تحولات هند و ايران مؤثر بودند: فيروز و دينشاه شاپورجي ماساني، فرامرز و جهانگير سهرابجي چيني‌والا، کاماجي کاما، جمشيدجي شروف، فيروزشاه شروف، م. ايراني و ديگران.</p>
<p>طبق آموزه‌هاي «خُشنوم»، به‌رغم اين‌که بهرام‌شاه از «استادان» خود، فرقه «صاحبدلان» دماوند، جدا شد ولي اين «استادان غيبي» هماره به شکلي مرموز بر او ظاهر مي‌شدند و راهنمايي‌اش مي‌کردند. «فرقه صاحبدلان» مرکب از 72 تن پيروان «دين بهي» است که پس از حمله اعراب و سقوط دولت ساساني در غاري در دماوند پنهان شدند. آنان تا به امروز زنده‌اند. اين غاري ويژه است که در گذشته دور با همين هدف ساخته شد و بيگانگان را به آن راهي نيست. طبق اين باورها، بهرام‌شاه ورجاوند، که هر از چند در قالب انسان به زمين بازمي‌گردد، در يکي از «بازگشت»هايش در وجود يک نظامي بلندپايه ايراني زاده مي‌شود و  رئيس فرقه مخفي دماوند را از مرگ مي‌رهاند.</p>
<p>اين‌گونه باورهاي رازگونه به ظاهر مهمل، ولي معنادار، را مأموران اطلاعاتي بريتانيا نيز رواج مي‌دادند. کلنل سِر رابرت يانگهزبند، که در سال 1877 ژنرال شد، در خاطراتش مدعي است: روزي در کوه دماوند شکار مي‌کرد، به‌ناگاه دري مخفي يافت، به درون غاري رفت، از سوي «صاحبدلان» مورد پذيرايي قرار گرفت، عصر به خانه باز گشت، فردا و روزهاي بعد به جستجو پرداخت ولي هيچ نشاني از آن غار نيافت.</p>
<p>درباره علل «تقدّس» دماوند در ميان فرقه‌هاي رازآميز شيطاني، اعم از فراماسونري و ساير نحله‌ها، دو علت مي‌توان برشمرد:</p>
<p>نخست، و مهم‌ترين، قدمت و عمق سکونت يهوديان در دماوند است. در سده هفدهم ميلادي دماوند سکنه قابل توجه يهودي داشت و علاوه بر يهوديان علني، فرقه کابالا و اعضاي شبکه يهوديان مخفي «دونمه» (پيروان شابتاي زوي) <a href="http://shahbazi.org/pages/Kabbalah3.htm">[1]</a> در دماوند پيروان و مبلغيني برجسته چون شموئيل بن هارون دماوندي داشتند.</p>
<p>به‌نوشته جودائيکا «گورستان و خرابه‌هاي کنيسه دماوند گواه بر قدمت استقرار يهوديان در اين شهر است. در سده هفدهم بابايي بن لطف، مورخ يهودي- ايراني، از يهوديان دماوند به عنوان يکي از هيجده جامعه يهودي ياد کرده که در جستجوي نسخه‌هاي کابالايي بودند و قرباني موج گروش اجباري به اسلام شدند. تبليغات فرقه شابتاي [دونمه] در ايران با نام شموئيل بن هارون دماوندي در پيوند است.» طبق مندرجات تاريخ يهود ايران حبيب لوي، دماوند از مراکز مهم يهوديان ايران بود و گورستان کهن آنان به‌نام «گيلعاد» پابرجاست. لوي مدعي است که يهوديان دماوند بقاياي اسراي بني‌اسرائيل‌اند که در زمان حمله آشور به گيلعاد (جلعاد) دماوند کوچانده شدند. <a href="http://www.iranjewish.com/Essay/Essay_33_Hakhamanesh.htm">[1]</a> اين ادعا، بر بنياد منابع معتبر تاريخي، مورد تأييد من نيست. معهذا، بر اساس منابع دوران صفوي، مي‌دانيم که دماوند يهودياني کثير داشت و بخش مهمي از ايشان در زمان شاه عباس دوّم به اسلام گرويدند. منابع يهودي اين گروش را «اجباري» مي‌دانند و جديدالاسلام‌هاي دماوند را از «يهوديان مخفي» مي‌خوانند.* حاج نحميا مروتي، حاج اسماعيل اخوان (يزقل شمعون)، اسحاق يونسي (اسحاق يوحنا)، عزيزالله مروتي و بنيامين يهودا بنيانگذاران مدرسه آليانس اسرائيلي در دماوند بودند. پس از صدور اعلاميه بالفور (2 نوامبر 1917) اوّلين سازمان صهيونيستي ايران با نام «انجمن تقويت زبان عبري» تأسيس شد که اندکي بعد «انجمن صيونيت ايران» نام گرفت. يهوديان دماوند در اين سازمان نقش برجسته داشتند و عزيزالله يوحنا دماوندي (راب نعيم) منشي آن بود. بر بنياد «يهوديان مخفي» دماوند در سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي بابي‌گري و بهائي‌گري در اين خطه گسترش فراوان يافت. ميرزا نبي دماوندي از بابياني بود که در جريان ترور نافرجام ناصرالدين‌شاه اعدام شد.</p>
<p>دوّمين عامل که توجه خاص فرقه‌هاي رازآميز و شيطاني به دماوند را توضيح مي‌دهد، شکل اين قله عظيم است. دماوند را تنها کوه مخروط مثلث نماي بزرگ در ميان کوه‌هاي جهان مي‌دانند که از اين منظر مي‌تواند بزرگ‌ترين نماد طبيعي اُبليسک <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Obelisk">[1]</a> شمرده شود. ابليسک Obelisk، که در فراماسونري و نحله‌هاي رازآميز و شيطاني سخت مورد تکريم است، نماد مقدس پاگانيسم در مصر باستان است و مظهر آلت تناسلي مذکر به معناي حلول يا دخول شيطان در کالبد انسان يا تسليم روح خود به شيطان و اخذ نيرو از او؛ آن‌گونه که در نمايشنامه «دکتر فائوستوس» کريستوفر مارلو** يا «فائوست» گوته به تصوير کشيده شده و در سال‌هاي اخير به وفور در فيلم‌هاي سينمايي، به شکل حلول مستقيم شيطان در جسم انسان يا باروري انسان از شيطان يا موجودات فضايي، ترويج مي‌شود.</p>
<p>اين همان نماد کهن شيطان در صحراي عرفات (21 کيلومتري شمال مکه) است که هر ساله توسط ميليون‌ها زائر خانه خدا در مناسک «رمي جمرات» در سه نوبت سنگ باران مي‌شد. در سال‌هاي اخير، حکومت سعودي اين سه نماد باستاني را، که نه تنها از نظر مناسک اسلامي بلکه از نظر تاريخ اديان و اسطوره‌شناسي نيز واجد اهميت منحصر‌به‌فرد است، برداشت و به جايش ديواري ساده گذارد. با اين تغيير، که قطعاً تصادفي نبود، «رمي شيطان» از غني ترين نماد برائت انسان از شيطان تهي شد. در فضايي نماد ابليسک از مناسک حج حذف مي‌شود که سر نورمن فاستر (لرد فاستر تمس بنک)،<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Norman_Foster,_Baron_Foster_of_Thames_Bank">[1]</a> معمار بزرگ انگليسي و ماسون بلندپايه که بازسازي مکه به دست اوست، در سراسر جهان نمادهاي ابليسک يا به تعبير ديگر «هرم‌هاي ايلوميناتي»*** به پا مي‌کند.</p>
<p>عجيب است، ولي باور کنيد، که نمادهاي ابليسک به وفور در معماري ساختمان جديد مجلس شوراي اسلامي در ايران به کار گرفته شده. در معماري اسلامي ابليسک (نماد شيطان) وجود ندارد. نمي دانم چرا رئيس وقت مجلس متوجه اين امر نشد و به معمار طرف قرارداد با مجلس تذکر نداد.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_washington.jpg?w=400&#038;h=567" alt="" width="400" height="567" /></p>
<p style="text-align:center;">نماد ماسوني ابليسک در شهر واشنگتن که به عنوان يادمان جرج واشنگتن، پدر دولت آمريکا، به دست معماران ماسون ساخته شد.<br />
 اين نماد با   294/ 169 متر ارتفاع بلندترين ابليسک ساخته بشر است. در سال 1884 نصب شد.</p>
<p style="text-align:center;"><span id="more-372"></span></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_cairo.jpg?w=425&#038;h=567" alt="" width="425" height="567" /></p>
<p style="text-align:center;">يکي از نمادهاي ابليسک مصر باستان<br />
المطريه (شمال قاهره، نزديک عين شمس)</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_mecca1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> نماد کهن ابليسک در مناسک رمي جمرات (سنگباران شيطان)</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_mecca2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_mecca3.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">ديواري که جايگزين نماد کهن ابليسک شده است</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_iran_majlis1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"><img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_iran_majlis2.jpg?w=450" alt="" /> </p>
<p style="text-align:center;">نمادهاي ابليسک در ساختمان جديد مجلس شوراي اسلامي</p>
<p><strong>پي‌نوشت 9 اسفند 1387، ساعت 1 صبح:</strong></p>
<p>بارزترين نماد ابليسک در تهران ساختمان مؤسسه قرض‌الحسنه قوامين در ميدان آرژانتين است. اين ساختمان زشت، که توجه همگان را به خود جلب مي‌کند، علاوه بر ارائه نماي يک ابليسک عظيم در يکي از پرترددترين مناطق تهران، و مشرف بر مصلاي بزرگ تهران، با رنگ قرمز نيز تزيين شده. اين رنگ در مناسک شيطان‌پرستان کاربرد دارد. ساختمان قوامين در حوالي نيمه دهه 1370 به يک نهاد امنيتي تعلق داشت و «صندوق قرض‌الحسنه امين» ناميده مي‌شد که از مؤسسات مقتدر مالي کشور بود.</p>
<p>بعدها، ساختمان فوق به مؤسسه قرض‌الحسنه قوامين فروخته شد. به‌رغم اين تغيير، در آذر 1386 مؤسسه قوامين در تبليغات خود اقدام به استفاده از عدد 666 (نماد شيطان) نمود. اين امر اعتراضاتي را سبب شد که منجر به مداخله رئيس‌جمهور و جلوگيري از پخش تبليغات مؤسسه فوق از تلويزيون شد.</p>
<p>در مراجعه به «گوگل ارث» متوجه شدم که در عکس هوايي از تهران ساختمان فوق با رنگ قرمز به شکلي چشمگير متمايز است.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin_googleearth.jpg?w=450" alt="" /> </p>
<p style="text-align:center;">عکس هوايي «گوگل ارث» از ابليسک قرمز رنگ ميدان آرژانتين مشرف بر مصلاي بزرگ تهران</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin1.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> ماکت ابليسک ميدان آرژانتين، مشرف بر مصلاي تهران</p>
<p> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;"> <img class="aligncenter" src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin3.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p> </p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>توضيح مهم: اين يادداشت برگرفته از بخشي از پژوهش‌هاي منتشرنشده نگارنده است در زمينه نمادهاي شيطاني. هماره، از جمله در مقدمه جلد اوّل زرسالاران، به پرهيز از سطحي‌نگري توصيه کرده‌ام. در آنجا نوشتم: کتاب من نبايد سبب شود که هر جديدالاسلامي را «يهودي مخفي» بپنداريم؛ و از ميان صحابه‌اي که در رکاب پيامبر اکرم (ص) به شهادت رسيدند مخيريق و اسود راعي را مثال زدم که هر دو کليمي نومسلمان بودند. در اينجا نيز تأکيد مي‌کنم که يادداشت فوق نبايد توهين به کوه دماوند، به عنوان يکي از زيباترين نمادهاي ايران زمين، يا به مردم شريف و مسلمان آن سامان، تلقي شود. درباره ساير مناطق ايران نيز چنين کاوش‌هايي انجام داده‎ام از جمله درباره اصفهان و شيراز که زادگاه و موطن من است. اگر قرار باشد تنها به صرف تعلق به يک منطقه کساني مورد اتهام قرار گيرند، اين اتهام مي‌تواند متوجه من نيز باشد زيرا در زمان انقلاب مشروطه، طبق آمار «آليانس اسرائيلي»، يک دهم از جمعيت پنجاه هزار نفري شهر شيراز يهوديان بودند. درباره تکاپوهاي اوّليه کانون‌هاي استعماري در شيراز پژوهشي انجام داده‎ام که منتشر خواهد شد.</p>
<p>* مهاجرت وسيع يهوديان به ايران در دوران شاه صفي اوّل بدانجا رسيد که شاه عباس دوّم، به تحريک وزيرش محمد بيگ، فرماني صادر کرد که طبق آن کليه يهوديان اصفهان و سراسر ايران بايد به اسلام بگروند. اين در حالي است که وي رويه‌اي باز و تسامح‌آميز نسبت به مسيحيان داشت. در نتيجه اين فرمان، گروه کثيري از يهوديان، که رقم ايشان يکصد هزار نفر ذکر مي‌شود، ظاهراً به اسلام گرويدند ولي، به‌نوشته راجر سيوري، «مخفيانه» به دين يهود وفادار ماندند. (راجر سيوري، «عباس دوّم»، ايرانيکا)</p>
<p>** کريستوفر مارلو (1564-1593) از مأموران اطلاعاتي اينتليجنس سرويس انگليس در عصر اليزابت اوّل بود. اين سازمان را سِر فرانسيس والسينگهام اداره مي‌کرد که به عنوان اوّلين رئيس سرويس اطلاعاتي انگليس شناخته مي‌شود. مارلو شاعر و اديبي نامدار و نويسنده نمايشنامه‌هاي معروف دکتر فائوستوس و تيمور لنگ است. مارلو فارغ‌التحصيل کالج کرپوس کريستي دانشگاه کمبريج است. او از همان دوران تحصيل و اقامت در کمبريج با سازمان اطلاعاتي اليزابت همکاري مي‌کرد و به جاسوسي در ميان مدرسين و طلاب، براي کشف کاتوليک‌ها، اشتغال داشت. در دهه 1580، به‌دليل پيگردهاي خونين دربار اليزابت عليه کاتوليک‌ها، طلاب کاتوليک انگليس به فرانسه مي‌گريختند و گروهي از ايشان درواقع مأموران اطلاعاتي بودند که اهداف جاسوسي را دنبال مي‌کردند. مارلو نيز در چنين مأموريت‌هاي مخفي شرکت داشت. او سرانجام در جريان يک ماجراي مشکوک، که چگونگي آن روشن نيست، به قتل رسيد. دو تن از همراهان او در اين ماجرا، رابرت پولي و اينگرام فريزر، مانند مارلو جاسوس والسينگهام بودند و نفر سوم (نيکلاس اسکرس) گويا جاسوس دوجانبه بود. توماس کيد، دوست و هم‌خانه‌اي کريستوفر مارلو، در دو فقره از نامه‌هايش مارلو را «ملحد» خوانده و يکي ديگر از دوستان مارلو در نامه‌اي او را «ملحد» و «همجنس‌باز» ناميده است. دکتر فائوستوس داستان زندگي فردي است که در ازاي ثروت و قدرت زندگي خود را به شيطان مي‌فروشد و اين شايد تجلي آرزوهاي نهفته خود مارلو باشد. نمايشنامه تيمور لنگ مارلو مضموني ضد اسلامي دارد. در اين نمايشنامه تيمور چوپان‌زاده دلاوري است که بر اثر نبوغ خود به اوج اقتدار و شهرت رسيد. به‏نوشته مرحوم دکتر عبدالحسين نوائي، «آنچه از اين نمايشنامه مستفاد مي‌شود نفرت و وحشت اروپاي مسيحي و بي اطلاع است از ديانت اسلام.» مارلو، بدون توجه به مسلمان بودن تيمور، ادعا مي‌کند که تيمور «قرآن ترکي و نوشته‌هاي خرافي را که در معبد محمد يافته بود» سوزانيد؛ بايزيد و همسرش در اسارت تيمور از ترس از اسلام برگشتند و زماني که تيمور وارد «پرسپوليس» شد ارابه جنگي او را عده‌اي از شاهان آسيا مي‌کشيدند!</p>
<p>*** Illuminati <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Illuminati">[1]</a></p>
<p>ايلوميناتي، جمع «ايلوميناتوس» lluminatus لاتين به معنی «منور» و «نوراني» و «روشن بين»، به معني کسي که داراي نورانيت و خرد فوق طبيعي است. نام فرقه‌اي رازآميز است که يک کشيش سابق يسوعي به‌نام آدام ويسهاوپت در سده هيجدهم (1776) در باواريا ايجاد کرد. طريقت مخفي ايلوميناتي در سرزمين‌هاي آلماني‌نشين توسعه فراوان يافت و شاخه‌هاي آن در فرانسه و بلژيک و هلند و دانمارک و سوئد و لهستان و مجارستان تأسيس شد. فعاليت اين فرقه به‌طور عمده عليه کليساي رم بود و به اين دليل در ميان کاتوليک‌ها به شدت منفور است. در دوران اخير، آليستر کرولي، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Aleister_Crowley">[1]</a> متفکر برجسته شيطان‌پرست، اين طريقت را تجديد سازمان داد. کرولي را پدر نامشروع باربارا بوش (مادر بزرگ جرج بوش) مي‌دانند. برخي محققين «ايلوميناتي» را فراتر از فراماسونري و فرقه‌اي مي‌دانند که بلندپايه‌ترين و قدرتمندترين گردانندگان جهان امروز، از جمله سِر وينستون چرچيل، عضو آن بوده‌اند. به عبارت ديگر، «ايلوميناتي» آئيني مخفي و رازآميز است با مناسک به‌غايت پنهان و شيطان‌پرستانه که قدرتمندان عضو «گروه بيلدربرگ» <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bilderberg">[1]</a> بدان تعلق دارند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/372/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/372/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=372&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d8%b2%d8%a2%d9%85%d9%8a%d8%b2%d8%9b-%d9%8a%d9%87%d9%88%d8%af%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/damavand.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/zahhak_damavand.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_washington.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_cairo.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_mecca1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_mecca2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_mecca3.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_iran_majlis1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_iran_majlis2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin_googleearth.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/obelisk_ghavamin3.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>اوّلين جلسه دادگاه شهبازی برگزار شد</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%a7%d9%88%d9%91%d9%84%d9%8a%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%af/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%a7%d9%88%d9%91%d9%84%d9%8a%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 13:21:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشتهای پراکنده]]></category>
		<category><![CDATA[تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه عبد الله شهبازی]]></category>
		<category><![CDATA[زمين و انباشت ثروت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=369</guid>
		<description><![CDATA[سه‌شنبه 27 اسفند 1387/ 17 مارس 2009، ساعت 11:30 بعد از ظهر اوّلين جلسه دادگاه شهبازي برگزار شد سه‌شنبه 27 اسفند 1387 از ساعت 9 صبح الي 12:30 اوّلين جلسه دادگاه عبدالله شهبازي به اتهام تأليف و نشر اينترنتي کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» در شعبه 102 دادگاه عمومي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=369&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سه‌شنبه 27 اسفند 1387/ 17 مارس 2009، ساعت 11:30 بعد از ظهر</p>
<p>اوّلين جلسه دادگاه شهبازي برگزار شد</p>
<p>سه‌شنبه 27 اسفند 1387 از ساعت 9 صبح الي 12:30 اوّلين جلسه دادگاه عبدالله شهبازي به اتهام تأليف و نشر اينترنتي کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» در شعبه 102 دادگاه عمومي جزايي شيراز تشکيل شد. اين دادگاه بر اساس اتهامات مطروحه در کيفرخواست دادسراي عمومي و انقلاب شيراز کار خود را آغاز کرد. در اين جلسه عبدالله شهبازي و وکلاي مدافع وي، محمدحسن دلاوري و محمدهادي نادري، و سه تن وکلاي مدافع شاکيان حضور داشتند.</p>
<p>ظاهراً کيفرخواست به دليل شکايت شاکيان خصوصي، محمود قوام (نوه ابراهيم قوام‌الملک شيرازي)، سردار عبدالعلي نجفي، سرهنگ محمد ابراهيم عزيزي (فرماندار کنوني شهرستان شيراز)، رضا غلامي (بخشدار مرکزي سابق شيراز و فرماندار کنوني سروستان)، سرهنگ عزيزالله ذبيح پور و تعدادي ديگر، دال بر مجرميت عبدالله شهبازي صادر شده است. معهذا، در صفحه اوّل کيفرخواست عناويني مطرح گرديده که ربطي به شکايت شاکيان خصوصي ندارد مانند «تخريب افکار عمومي» و «ايجاد جوّ بدبيني نسبت به مسئولين نظام» به دليل انتشار کتاب اينترنتي فوق. در نهايت، اتهام شهبازي در کيفرخواست صادره «افترا»، «نشر اکاذيب» و «توهين» عنوان شده است.</p>
<p>در اوّلين جلسه دادگاه، پس از قرائت کيفرخواست، وکلاي شاکيان مطالب خود را بيان کرده و خواستار «اشد مجازات» براي مؤلف کتاب «زمين و انباشت ثروت» شدند. سپس، وکلاي مدافع شهبازي و خود وي به اتهامات مطروحه پاسخ گفتند.</p>
<p><span id="more-369"></span></p>
<p>ابتدا، شهبازي و وکلاي مدافع وي خواستار علني شدن دادگاه شدند. رئيس دادگاه با علني بودن دادگاه موافقت کرد مشروط بر عدم حضور خبرنگاران. در نتيجه تعدادي توانستند به عنوان تماشاچي در جلسه دادگاه حضور يابند.</p>
<p>شهبازي و وکلاي مدافع وي دادگاه عمومي را براي رسيدگي به پرونده فاقد صلاحيت دانستند و با استناد به اصل 168 قانون اساسي، ماده 20 قانون تشکيل دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب و تبصره 3 ماده يک قانون مطبوعات (که کليه نشريات الکترونيکي را مشمول قانون مطبوعات مي‌داند)، و با اتکا بر مندرجات صفحه اوّل کيفرخواست دادسرا، پرونده را «سياسي و مطبوعاتي» اعلام کرده و رسيدگي به آن را در صلاحيت دادگاه کيفري استان، نه دادگاه عمومي- جزايي، و با حضور هيئت منصفه دانستند.</p>
<p>اوّلين جلسه دادگاه با دفاعيات شهبازي که ناتمام ماند به پايان رسيد. شهبازي در اين دفاعيات پس از بيان مقدمه‌اي درباره انگيزه و علل نگارش کتاب فوق، ارائه اسناد و مدارک خود را در اثبات مندرجات کتاب اينترنتي «زمين و انباشت ثروت» آغاز کرد و خواستار حضور برخي شهود در دادگاه شد. ادامه دفاعيات شهبازي و وکلاي او و نيز استعلام از مراجع ذيربط درخواست شده از سوي شهبازي و احضار و شهادت شهود به جلسات بعد موکول شد.</p>
<p>شهبازي در مقدمه دفاعيات خود گفت: اگر من در اين دادگاه محکوم شناخته شوم، و اين حکم در مراحل بعد قطعي شود، به معني کذب بودن مندرجات کتاب من نيست به سه دليل: اوّل، تفاوت روش داوري مورخ و قاضي. مورخ بر اساس داده‌هايي نظر خود را بيان مي‌کند که بعضاً ممکن است در هيچ محکمه‌اي قابل اثبات نباشد. او کودتاي 28 مرداد 1332 و انقلاب اسلامي ايران را به عنوان دو نمونه ذکر کرد و افزود: از ديدگاه من مورخ، و بر اساس روش تحقيق تاريخي، کودتاي 28 مرداد 1332 کودتاست ولي از ديدگاه حقوقي کودتا بودن اين حادثه نه تنها قابل اثبات نيست بلکه عکس آن صادق است. پادشاه طبق قانون اساسي وقت در غياب مجلس حق عزل نخست‌وزير و انتصاب فرد ديگر را داشت و اين دکتر مصدق بود که در برابر حکم عزل خود ايستادگي کرد و حتي حامل فرمان شاه را بازداشت کرد. از نظر مورخ شاه محکوم است و از نظر قاضي مصدق. در انقلاب اسلامي ايران نيز قاضي نمي‌تواند با موازين قضايي مرسوم و جاري عملکرد امام راحل و وقوع انقلاب را توجيه کند.</p>
<p>شهبازي، پس از بيان احترام و حسن‌ظن خود به قاضي دادگاه، و با اشاره به عدم رسيدگي به شکايات متعدد وي در دادسرا عليه تعدادي از همين شاکيان و نيز پرونده شکايت وي عليه دادستان عمومي و انقلاب شيراز در دادسراي انتظامي قضات، رويه کلي دستگاه قضايي شيراز به‌ويژه دادسرا را يکجانبه خواند. او گفت: صرفنظر از مسائل پس‌پرده، مي‌دانيم که دو روزنامه‌نگار جوان با افشاي عملکرد غيرقانوني سازمان سيا در آمريکا (شنود غيرقانوني در مقر حزب دمکرات به سود حزب حاکم جمهوري‌خواه) جنجالي به‌پا کردند که منجر به استعفاي ريچارد نيکسون، رئيس‌جمهور آمريکا، در 9 اوت 1974 شد. با توجه به رويه جاري و قوانين نارساي کنوني، اگر ماجراي واترگيت در شيراز رخ داده بود چه مي‌شد؟ سازمان سياي شيراز، در هماهنگي با ساير مقامات محلي، از بيخ و بن منکر تخلفات خود مي‌شدند، روزنامه‌نگاران به محکمه جلب شده و به اتهام تشويش اذهان عمومي و نشر اکاذيب و افترا محاکمه و محکوم مي‌شدند، رئيس‌جمهور شيراز و سازمان سياي شيراز دست نخورده مي‌ماندند، آب از آب تکان نمي‌خورد، و پس از ختم غائله مسئولين تا يک سال مراسم برگزار مي‌کردند و به يکديگر لوح تقدير و سپاس مي‌دادند.</p>
<p>شهبازي افزود: سوّمين عامل که احتمالاً مي‌تواند منجر به محکوميت من شود، ولي اين محکوميت دليل بطلان مندرجات کتاب «زمين و انباشت ثروت» نيست، فقدان اراده جدّي در دستگاه‌هاي نظارتي براي مبارزه با فساد در ديوان‌سالاري است که مي‌تواند عدم ارائه اسناد کافي به دادگاه را توضيح دهد. معهذا، او گفت: من ده‌ها شهود معرفي خواهم کرد و صدها برگ سند قابل استناد و معتبر به دادگاه ارائه خواهم داد که موارد مطروحه در کتابم را به اثبات خواهد رسانيد و به برائت من خواهد انجاميد.</p>
<p>دوّمين جلسه دادگاه شهبازي به سال آينده موکول شد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/369/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/369/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=369&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%a7%d9%88%d9%91%d9%84%d9%8a%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تهران: هيولايی خفته در کوهپايه دماوند</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%8a%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%8a%db%8c-%d8%ae%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%88%d9%87%d9%be%d8%a7%d9%8a%d9%87-%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%8a%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%8a%db%8c-%d8%ae%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%88%d9%87%d9%be%d8%a7%d9%8a%d9%87-%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 13:18:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشتهای پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=367</guid>
		<description><![CDATA[تهران: هيولايي خفته در کوهپايه دماوند لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی در روزهاي اخير، پس از مدت‌ها دوري، چهار روز در تهران بودم. اين بار گويي از جهاني ديگر به تهران گام مي‌نهادم. تهران، اين ابر‌شهر (Megacity) * آشفته و حجيم، هيولايي است خفته در زير کوه دماوند که روز به روز زشت‌تر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=367&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تهران: هيولايي خفته در کوهپايه دماوند</p>
<p><a href="http://shahbazi.org/blog/Archive/8712.htm#تهران:_هيولايي_خفته_در_کوهپايه_دماوند__">لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی</a></p>
<p>در روزهاي اخير، پس از مدت‌ها دوري، چهار روز در تهران بودم. اين بار گويي از جهاني ديگر به تهران گام مي‌نهادم. تهران، اين ابر‌شهر (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Megacity">Megacity</a>) * آشفته و حجيم، هيولايي است خفته در زير کوه دماوند که روز به روز زشت‌تر و بي‌ريخت‌تر مي‌شود. دستگاه هاضمه عظيمي دارد که بخش مهمي از درآمد نفتي ايران را، تنها منبع ارتزاق ايرانيان، مي‌بلعد. ميانگين هزينه احداث هر بزرگ‌راه در تهران چهل ميليارد تومان و ميانگين احداث هر کيلومتر مترو براي تهران  چهل ميليارد تومان! اين تلاشي است عبث زيرا سياست‌گذاري‌هاي نادرست توسعه، و فقدان «استراتژي توسعه» منطبق با وضع بومي ايران، به سرعت آن را بي‌نتيجه مي‌کند. تهران، بازار انحصاري و بزرگي است براي چند کمپاني نامدار اتومبيل‌سازي جهان‌وطن و درآمد ملّي به دست آمده از فروش نفت و گاز در خدمت توسعه اين بازار. آنان که از تهران سود مي‌برند «دلالان» و واسطه‌هاي اين معاملات‌اند. گفته مي‌شود فقط در سال جاري بيست ميليارد دلار از امارات متحده عربي کالا وارد ايران شد. بخش عمده اين کالاها به منظور تأمين عطش سيري‌ناپذير مصرف در تهران است. تصوّر کنيم، اين سرمايه‌گذاري حيرت‌انگيز در راهي نه تنها بي‌حاصل و پوچ بلکه مخرب اگر در مناطق بکر و زيباي ايران صرف مي‌شد سيماي سرزمين ما چگونه مي‌بود.</p>
<p>سال‌ها پيش (1372)، در تبيين پيامدهاي فاجعه‌اي که به دليل سياست‌هاي نادرست توسعه در ايران آغاز مي‌شد، چنين هشدار دادم:</p>
<p>«جمعيت شهرنشين دنياي پيراموني در آغاز دهه 1960 ميلادي 420 ميليون نفر بود که در سال 1985 به 2/ 1 ميليارد نفر رسيد و طبق پيش‌بيني بانک جهاني در آغاز سده بيست و يکم دو ميليارد خواهد بود. در اين زمان، از 21 ابرشهر جهان 18 ابرشهر در دنياي توسعه‌نيافته خواهد بود که برخي فقيرترين کشورهاي جهان‌اند. بالاترين ميزان رشد شهرگرايي که تاکنون به ثبت رسيده به شهرهاي آفريقايي (10 درصد در سال) تعلق دارد. در مکزيکوسيتي، شهري که ظرفيت زيست تنها 4 ميليون انسان را دارد و اکنون قريب به چهار برابر اين تعداد را در خود جاي داده، سه ميليون دستگاه اتومبيل و 35 هزار کارخانه وجود دارد که دود ناشي از آن، زماني‌که باد نمي‌وزد، فضاي شهر را کشنده مي‌کند. کراچي 4/ 8 ميليون نفر جمعيت دارد که در سال 2002 به 19 ميليون نفر خواهد رسيد. هم‌اکنون کراچي 30 درصد کمتر از مصرف خود آب آشاميدني دارد و فقرا مجبورند آب غيربهداشتي، با همه عوارض آن، بياشامند. در کينشازا (زئير) 4 ميليون انسان زندگي مي‌کنند. ميزان بيکاري در اين شهر 80 درصد و ميزان تورّم 3000 درصد است. در شورش سپتامبر 1991 کينشازا قريب به يک ميليارد دلار کالا، از لباس تا کامپيوتر، به غارت رفت. </p>
<p>در جهان پيراموني، ابرشهر- که عموماً به‌صورت «شهر توده‌وار» Mass City (انبوه بي‌ريخت) رخ مي‌نماياند، انگلي است غول‌پيکر که درآمد ملّي را مي‌بلعد بي‌آن‌که چيزي به توليد ملّي بيفزايد. به‌نوشته آندره فونتن، تا سال 1989 مجموع مبالغي که در زمينه طرح‌هاي عمراني شهري، به‌ويژه ساختمان مترو، در کشورهاي جهان سوّم هزينه شد به 1200 ميليارد دلار بالغ مي‌شد که 44 درصد درآمد ناخالص ملّي اين کشورها بود.» (عبدالله شهبازي، «تجدّد، توسعه و جهان امروز»، مطالعات سياسي، کتاب دوّم، 1372) <a href="http://shahbazi.org/Articles/Modernization.pdf">[1]</a></p>
<p>افسوس که اين پيش‌بيني امروز تحقق يافته است.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>* در سال 1372 به عنوان معادل Megacity واژه «ابرشهر» را ساختم و به کار بردم. معهذا، واژه «کلان شهر» کاربرد عام يافت. هنوز نيز معادل «ابرشهر» را زيباتر و رساتر مي‌دانم. «مگا» به معني ميليون است (مانند «مگابايت») و منظور از «مگاسيتي» شهر داراي جمعيت يک ميليون و بيش‌تر است. بنابراين، نه «کلان شهر» معادل دقيق آن است نه «ابرشهر». معادل دقيق، که به آن نياز نداريم و از نظر مفهوم نارساست، «شهر ميليوني» است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/367/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=367&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%8a%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%8a%db%8c-%d8%ae%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%88%d9%87%d9%be%d8%a7%d9%8a%d9%87-%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در يک کلام: نمی‌گذارند!</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%af%d8%b1-%d9%8a%da%a9-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%af%d8%b1-%d9%8a%da%a9-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 13:13:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشتهای پراکنده]]></category>
		<category><![CDATA[آشا]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[عبد الله شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=365</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه با خانه کتاب اشا در يک کلام: نمي‌گذارند! لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی اگر رضا اميرخاني پا مي‌گيرد، ناشي از برنامه‌ريزي و مديريت صحيح با هدف کشف و پروش نخبه در حوزه ادبيات و رمان نيست؛ تصادف است. ده‌ها رضا اميرخاني، و شايد بهتر از اميرخاني، نابود شدند و اين‌يکي تصادفاً جلوه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=365&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه با خانه کتاب اشا<br />
در يک کلام: نمي‌گذارند!</p>
<p><a href="http://shahbazi.org/blog/Archive/8712.htm#در_يک_کلام:_نمي‌گذارند!_">لینک اصلی در وب‌گاه عبد الله شهبازی</a></p>
<p>اگر رضا اميرخاني پا مي‌گيرد، ناشي از برنامه‌ريزي و مديريت صحيح با هدف کشف و پروش نخبه در حوزه ادبيات و رمان نيست؛ تصادف است. ده‌ها رضا اميرخاني، و شايد بهتر از اميرخاني، نابود شدند و اين‌يکي تصادفاً جلوه کرد. در مقابل، سرانگشتي تعدادِ مديران و کساني را که در حوزه «توليد فرهنگ»، حداقل در يکي دو دهه اخير، به نام و نان رسيده‌اند حساب کنيد و صلاحيت علمي آنان را بسنجيد. و نيز توجه کنيد به کارکنان کثير مؤسسات و نهادهاي فرهنگي، از شوراي‌عالي انقلاب فرهنگي تا نهادهاي فرهنگي فلان شهرستانِ دورافتاده، و بودجه‌اي که صرف «امرار معاش» آنان مي‌شود. اين «امرار معاش» معقول نيست؛ در برخي موارد واقعاً غارت است.</p>
<p>مشروح اين گفتگو را در وبگاه «خانه کتاب اشا» بخوانيد. <a href="http://www.asha.ir/archives/600">[1]</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/365/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/365/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=365&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d8%af%d8%b1-%d9%8a%da%a9-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میر حسین موسوی، انتخابات دهم، تحولات ایران و جهان</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d9%85%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%87%d9%85/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d9%85%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 12:02:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات عبدالله شهبازی]]></category>
		<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[میرحسین موسوی]]></category>
		<category><![CDATA[هاشمی رفسنجانی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات دهم ریاست جمهوری]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[خاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالله شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=362</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه زير در يکشنبه 11 اسفند 1387 با آقاي مهندس ايمان ملکا آشتياني، سردبير وبگاه تدبير، انجام گرفت و در اين سايت منتشر شد. [1] [2] تدبير- ايمان ملکا آشتياني: ابتدا مي خواستيم از وضعيت فعلي شما جويا شويم. آيا پس از انتشار مطالبي در مورد زمين خواري در استان فارس با مشکلي مواجه نشديد؟ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=362&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه زير در يکشنبه 11 اسفند 1387 با آقاي مهندس ايمان ملکا آشتياني، سردبير وبگاه تدبير، انجام گرفت و در اين سايت منتشر شد. <a href="http://www.tadbirnews.com/1387/12/post-84.php">[1]</a> <a href="http://www.tadbirnews.com/1387/12/post-91.php">[2]</a></p>
<p><strong>تدبير- ايمان ملکا آشتياني: ابتدا مي خواستيم از وضعيت فعلي شما جويا شويم. آيا پس از انتشار مطالبي در مورد زمين خواري در استان فارس با مشکلي مواجه نشديد؟</strong></p>
<p>شهبازي: وضع من در وبگاهم مرتب منعکس مي‌شود. پس از انتشار کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» در اينترنت (8 فروردين 1387) تهاجم همه‌جانبه و گسترده‌اي عليه من صورت گرفت؛ بخشي به شکل اتهامات غيراخلاقي، و بخشي به صورت طرح شکايات عديده در دادسرا. اين هجمه سبب شد که خيلي‌ها از من «برائت» بجويند؛ حتي کساني که سال‌هاست در برخي مطبوعات سنگ «عدالت» و «مبارزه با فساد» را به سينه مي‌زنند. امروز، در اواخر سال 1387، مي‌توانم سرافراز باشم که حقانيت مطالب مطروحه از سوي من به اثبات رسيده و تا حدود زيادي نتيجه عملي مثبت داده است. بخش عمده افرادي که در کتاب فوق با نام يا به تلويح معرفي کردم از مشاغل خود برکنار يا مستعفي شدند و اين روند ادامه دارد. کسان ديگري نيز، هر چند با تأخير ولي قطعاً، خواهند رفت. ولي، ماجرا هنوز تمام نشده. شبکه فساد اقتصادي، که با ديوان‌سالاري و کانون‌هاي سياسي پيوند تنگاتنگ دارد، بسيار قدرتمند است؛ مختص به فارس نيست، در سراسر ايران اقتدار دارد، و مي‌خواهد فرايندي را براي ايران رقم زند که در همه انقلاب‌ها پس از دو سه دهه رقم زده شد؛ مثلاً در اتحاد شوروي پيشين. امروزه از آرمان‌هاي انقلاب بلشويکي 1917 در امپراتوري روسيه چيزي بر جاي نمانده ولي همان ديوان‌سالاران، که براي پاسداري از آن آرمان‌ها برکشيده شدند و به قدرت رسيدند، خود به يک طبقه حاکمه متصلب جديد بدل شدند و پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي زمام امور سياسي و اقتصادي جمهوري‌هاي نوخاسته را در دست گرفتند. اين اليگارشي را در حاکميت تمام جمهوري‌هاي سابق شوروي مي‌بينيد. در ايران، اين شبکه بهم پيوسته و واقعاً مافيايي را به سادگي نمي‌توان متلاشي کرد. براي مبارزه با آن اوّلين گام شناخت علمي از آن است. زماني که شناخته شد، راه‌کارهاي مبارزه با آن را آسان‌تر مي‌توان يافت.</p>
<p><strong>تدبير: تحقيقات فعلي شما بر چه حوزه اي متمرکز است؟</strong></p>
<p><span id="more-362"></span></p>
<p>شهبازي: اين روزها، تحقيقات من به‌طور عمده بر مطالعه و غني کردن يادداشتهايم متمرکز شده. يادداشت‌هاي فراواني دارم که فرصت تدوين و انتشار آن‌ها را به صورت کتاب پيدا نمي‌کنم. مثلاً، درباره «ظهور و افول نومحافظه‌کاري در آمريکا» کار تحقيقي مفصلي کردم در قريب به هفتصد صفحه که هم‌اکنون نيز به روز است ولي فرصت تدوين نهايي و انتشار آن را به صورت کتاب نيافته‌ام. به اين دليل روي آورده‌ام به مقالات و يادداشت‌ها. برخي مقالات بلند يا در واقع «رساله» در دست تدوين دارم که به‌تدريج در وبگاهم منتشر خواهد شد. ترجيح مي‌دهم حتي‌المقدور از دردسرهاي نشر چاپي فرار کنم. اينترنت واقعاً در حوزه ارتباطات انقلاب ايجاد کرده. نشر اينترنتي، اگر انسان دغدغه حق‌التأليف و «کپي رايت» نداشته باشد و فقط گسترش انديشه و يافته‌هاي پژوهشي خود را مدّ نظر داشته باشد، بسيار کاراتر و مؤثرتر از نشر به صورت کتاب است.</p>
<p>تدبير: با توجه به حوزه فعاليت شما و رويکرد تاريخي تان به مسائل، چه جايگاهي براي مفهوم عدالت در مطالبات تاريخي مردم ايران قائليد؟ آيا به نظر شما تلقي توده مردم از مفهوم عدالت در طول زمان، ثابت بوده يا دچار تحول مفهوم شده است؟ به عنوان مثال تکيه بر عدالت سياسي در دهه 70 و عدالت اقتصادي در دهه 80؟</p>
<p> شهبازي: «عدالت» يکي از آرمان‌هاي ديرين همه جوامع، از جمله ايرانيان، بوده و در يکي از سه شعار اصلي انقلاب اسلامي ايران تبلور يافته: استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي. در آن زمان، منظور از «جمهوري اسلامي» حرکت به سوي ايجاد جامعه‌اي عادلانه، طبق الگوي «جامعه عدل علي (ع)»، بود که جوهره اصلي آن را «عدالت اجتماعي» و بازگشت به ارزش‌هاي اصيل اسلامي شکل مي‌داد.</p>
<p>امروزه، سي سال پس از وقوع انقلاب اسلامي ايران، ثابت شده که تحقق اين سه شعار آسان نيست. مي‌توان در گام اوّل، با طرد حکومتي به شدت وابسته مانند حکومت پهلوي، به استقلال سياسي دست يافت ولي به دليل مکانيسم حاکم بر اقتصاد و فرهنگ و سياست جهان امروز در درازمدت حفظ دستاوردهاي اوّليه و نيل به «استقلال» واقعي بسيار دشوار است. حتي برداشت‌هاي سطحي از مفهوم «استقلال» مي‌تواند خود سبب «وابستگي» شود. مثلاً، اين تلقي نادرست از «استقلال» که در حوزه اقتصادي در شعار «خودکفايي» تجلي يافت؛ بدان معنا که بايد همه چيز را خودمان توليد کنيم و نيازمند بيگانگان نباشيم، به جاي اين‌که «مزيت‌هاي نسبي» کشور خود را بشناسيم و به دنبال افزايش ثروت ملّي باشيم. اگر درآمد نفتي در سال‌هاي پس از انقلاب، که تصوّر مي‌کنم بيش از پانصد ميليارد دلار باشد، در چند حوزه توليدي، که ما در آن پتانسيل و «مزيت نسبي» داشتيم، سرمايه‌گذاري مي‌شد، و در حوزه‌هاي متنوع و گسترده پخش نمي‌شد و هرز نمي‌رفت، امروزه شايد سودآور بود و تا حدود زيادي ثروت ملّي ما را، مستقل از درآمدهاي نفتي، افزايش مي‌داد. متأسفانه، همين شعار «خودکفايي»، مثلاً در ايجاد «خودرو ملّي»، منجر شد به پيدايش انبوهي از کارخانه‌هاي اتومبيل‌سازي، که در واقع کار آن‌ها واردات قطعات چند کمپاني بزرگ اتومبيل‌سازي جهان‌وطن است، و ايران را به بازار بزرگ مصرف بدل نموده. رشد مصرف‌گرايي در حوزه اقتصاد و فرهنگ از سال 1370 تاکنون حيرت‌آور است. شنيدم که در سال جاري فقط بيست ميليارد دلار کالا از امارات متحده عربي وارد ايران شده. بخش مهم اين کالاها مصرفي است. ما از امارات که موشک و هواپيما وارد نمي‌کنيم.</p>
<p><strong>تدبير: با توجه به اينکه مناديان مفهوم عدالت در ميان سياستمداران کشور کم نيستند، اختلافات در اين زمينه را ناشي از ابهامات تئوريک مي دانيد يا نحوه پياده سازي در عرصه عمل؟</strong></p>
<p>شهبازي: «عدالت» واژه زيبا و جذابي است و شعارهاي سياسي مبتني بر عدالت در همه جاي دنيا گيراست و سبب جلب توده مردم مي‌شود. ولي اين مفهوم بايد تعريف شود. مشکل بنيادين در تحقق اين شعار، فقدان تعريف از آن است. در بعضي مکتب‌هاي سياسي متنفذ معاصر مفهوم «عدالت» کاملاً تعريف شده بود. مارکسيسم، به تبع برخي سنت‌ها در سوسياليسم سده‌هاي هيجدهم و نوزدهم اروپا، مثلاً اين نگرش پرودون فرانسوي که در کتاب «فلسفه فقر» (1847) «مالکيت خصوصي» را «دزدي» مي‌داند، حذف مالکيت خصوصي و انتقال همه ثروت‌هاي جامعه به دولت را تحقق عدالت مي‌دانست. اين در حالي است که مارکسيسم بحث پيچيده‌اي را در اين زمينه مطرح مي‌کرد، خود را مخالف با «همسان‌گرايي» (اگاليتاريانيسم)، يعني يک دست کردن همه مردم، مي‌خواند، و به اين دليل تبيين خود از نظام اجتماعي آرماني خويش را «سوسياليسم علمي» نام داده بود که با «سوسياليسم تخيلي»، يعني سوسياليسم کساني چون پرودون، متفاوت است. معهذا، مارکسيسم در نهايت انتقال تمامي ثروت‌هاي جامعه به دولت را تحقق «عدالت اجتماعي» مي‌دانست. اين تلقي از «عدالت اجتماعي» در دوران گسترش جهاني مارکسيسم، و الگوبرداري انقلابيون جهان از آن، همه‌گير شد. به‌ويژه در دهه 1960 ميلادي/ 1340 شمسي که موجي بزرگ از جنبش‌هاي انقلابي در ميان جوانان و دانشجويان جهان پديد آمد، که به «چپ نو» معروف است، تلقي مارکسيستي از «عدالت اجتماعي» وارد همه جريان‌هاي انقلابي، اعم از مارکسيستي و غيرمارکسيستي، شد. اگر به انديشه پيروان جنبش «الهيات آزاديبخش» در آمريکاي لاتين نگاه کنيم، مي‌بينيم که همان جامعه آرماني مارکسيستي را جستجو مي‌کردند ولي آميخته با دين (مسيحيت انقلابي). همين موج وارد ايران نيز شد و شعار «جامعه بي طبقه توحيدي» در ميان نسل جوان انقلابي مسلمان هوادار فراوان يافت. در اين فضاي فکري انقلاب اسلامي در ايران تحقق يافت و در نتيجه بسياري از آرمان‌هاي مسلط بر انديشه انقلابي رايج در جهان به انقلاب ما نيز رسوخ کرد. در پانزده بيست سال بعد از انقلاب، يعني تا اواسط يا اواخر دهه 1360، «عدالت اجتماعي» به سادگي به معني «ملّي کردن» تعريف مي‌شد. در آن دوران، «ملّي کردن» Nationalization به معني «دولتي کردن» بود. به اين ترتيب، فرمول ساده‌اي شکل گرفت: عدالت اجتماعي= دولتي کردن. اين فرمول ساده‌انگارانه انسان را به ياد فرمول معروف لنين در سال 1920 مي‌اندازد: «کمونيسم= قدرت شوراها + الکتروفيکاسيون [توسعه شبکه‌هاي برق] در سراسر کشور.»</p>
<p>برخي مفاهيم حاکم بر جريان‌هاي انقلابي جهان آن روز، از آمريکاي لاتين تا آفريقا و خاورميانه و آسياي جنوب شرقي، در قانون اساسي ما نيز بازتاب يافت. مثلاً، در اصل 44 قانون اساسي بازرگاني خارجي به‌طور کامل دولتي اعلام شد. مي‌دانيم که در اين سي سال هيچگاه بازرگاني خارجي به‌طور کامل دولتي نشد. اصل 44، برخلاف آن‌چه امروز عنوان مي‌شود به سود بخش دولتي است. متن اصل 44 قانون اساسي اين است:</p>
<p>«نظام اقتصادي جمهوري اسلامي ايران بر پايه سه بخش دولتي، تعاوني و خصوصي با برنامه‌ريزي منظم و صحيح استوار است.</p>
<p>بخش دولتي شامل کليه صنايع بزرگ، صنايع مادر، بازرگاني خارجي، معادن بزرگ، بانکداري، بيمه، تأمين نيرو، سدها و شبکه‏ هاي بزرگ آبرساني، راديو و تلويزيون، پست و تلگراف و تلفن، هواپيمايي، کشتيراني، راه و راه ‏آهن و مانند اينها است که به صورت مالکيت عمومي و در اختيار دولت است.</p>
<p>بخش تعاوني شامل شرکت‌ها و مؤسسات تعاوني توليد و توزيع است که در شهر و روستا بر طبق ضوابط اسلامي تشکيل مي‌شود.</p>
<p>بخش خصوصي شامل آن قسمت از کشاورزي، دامداري، صنعت، تجارت و خدمات مي‌شود که مکمل فعاليت‌هاي اقتصادي دولتي و تعاوني است. مالکيت در اين سه بخش تا جايي که با اصول ديگر اين فصل مطابق باشد و از محدوده قوانين اسلام خارج نشود و موجب رشد و توسعه اقتصادي کشور گردد و مايه زيان جامعه نشود مورد حمايت قانوني جمهوري اسلامي است. تفصيل ضوابط و قلمرو و شرايط هر سه بخش را قانون معين مي‌کند.»</p>
<p>چنان‌که مي‌بينيم اصل 44 به شکلي کاملاً روشن و صريح به‌سود فرادستي بخش دولتي است. اين اصل با صراحت خصوصي‌سازي مثلاً مخابرات و ارتباطات و نيروگاه‌ها و صنايع مادر مانند فولاد و سيمان را منع مي‌کند و اين عرصه‌ها را قلمرو مطلق دولت مي‌داند. اين قلمروي است که امروزه به بخش خصوصي واگذار مي‌شود. نمي‌دانم با چه قرائتي مي‌توان اصل 44 را «اصل خصوصي‌سازي» عنوان کرد. منظورم دفاع از دولتي يا خصوصي بودن اين بخش‌ها نيست؛ منظورم اين است که اصل 44 قانون اساسي ما تبلور نگاه اقتصادي حاکم بر انقلابيون همه کشورها و همه نحله‌ها، از جمله انقلابيون مسلمان ايران، بود که دولتي کردن را مساوي با عدالت اجتماعي مي‌ديدند.</p>
<p>در آن حوزه‌هاي اقتصادي که اصل 44 دست بخش خصوصي را باز گذاشته نيز در عمل سهم اصلي متعلق به دولت بوده و هست. مثلاً، امروزه فقط از خصوصي‌سازي در بخش‌هاي صنعت و تجارت و خدمات سخن مي‌رود ولي در بخش کشاورزي، طبق قانون ملّي شدن جنگل‌ها و مراتع، که در جلد اوّل کتاب «زمين و انباشت ثروت» به‌طور مشروح درباره غيرشرعي و غيرقانوني بودن آن توضيح داده ‎ام، <a href="http://www.shahbazi.org/Oligarchy/02.htm">[1]</a> قريب يا بيش از نود در صد اراضي کشور به مالکيت دولت درآمده و همين امر در پايه ثروت‌هاي کلان پس از انقلاب قرار گرفته.</p>
<p>امروزه، کمتر متنفذي را مي‌توان يافت که از سازمان جنگل‌ها و مراتع چند هکتار (در مناطق گرانقيمت) يا چند صد هکتار (در مناطق ارزان قيمت) زمين دريافت نکرده باشد. اين اراضي عموماً متعلق به عشاير بوده و چراگاه دامداران متحرک ايران که طي چند هزاره کانون اصلي «کوچ نشيني شباني»، و به تبع آن توليد گوشت قرمز، به‌شمار مي‌رفت. ظرفيت بالقوه توليد علوفه خشک در مراتع ايران بيش از 35 ميليون تن بود که مي‌توانست به بيش از يک ميليون تن گوشت قرمز تبديل شود. ارزش پولي اين توليد حدود سه ميليارد دلار در سال است. امروزه، بخش مهم اين مراتع نابود شده يا به تصرف اين و آن درآمده و پس از تفکيک به قطعات کوچک به پول تبديل شده. در نتيجه، در سال 1385 بيش از 50 هزار تن و در سال 1386 حدود 65 هزار تن گوشت قرمز وارد ايران شد. براي سال 1387 مجوز واردات 200 هزار تن گوشت قرمز صادر شده که فاجعه است. به‌علاوه، گوشت قرمزي که امروزه در ايران توليد مي‌شود (حدود 830 هزار تن)، به دليل از ميان رفتن مراتع و به تبع آن دامداري متحرک، به‌طور عمده مبتني بر علوفه‌اي است که تأمين آن به ارز نفتي نياز دارد؛ يعني دامداري ما نيز، مانند ساير شاخه‌هاي کشاورزي، به‌کلي وابسته شده. مثلاً، ما ساليانه به 4 ميليون و 500 هزار تن جو نياز داريم که يک و نيم ميليون تن آن از خارج وارد مي‌شود. خشکسالي دو ساله اخير اين ميزان را افزايش چشمگير خواهد داد. رقم توليد 830 هزار تن گوشت قرمز در داخل، که حدود دو ميليارد دلار ارزش دارد، نبايد ما را فريب دهد. علوفه‌اي که در داخل براي توليد اين گوشت قرمز فراهم مي‌شود، مانند يونجه، به بذر و سم و کود شيميايي و موتور پمپ و تراکتور و گازوئيل و غيره نياز دارد، يعني کاملاً متکي به واردات خدمات و تجهيزات زراعي از خارج است. اگر ارز نفتي نداشته باشيم و اين واردات قطع شود، توليد علوفه و به تبع آن توليد گوشت قرمز نيز به‌شدت کاهش خواهد يافت. به عبارت ديگر، ما حتي خودکفايي و استقلال در دامداري را، که حرفه چند هزار ساله ايرانيان بود، از دست داديم.</p>
<p>از نيمه دهه 1360، باز به تأثير از موج جهاني، زيرا با شکست تجربه سوسياليسم و فروپاشي اتحاد شوروي گرايش به «خصوصي‌سازي» به شکلي جنون‌آميز اوج گرفت، تفکر حاکم بر ديوان‌سالاري ما به سمت «خصوصي‌سازي» تغيير جهت داد. بسياري از روشنفکران و اساتيد دانشگاه با شور و شوق اين موج را تبليغ مي‌کردند، الگوي توسعه «ببرهاي آسيا»، يعني دولت‌هاي جنوب شرقي آسيا، را فراروي ما قرار مي‌دادند. هواداران افراطي دولتي کردن تا حوالي نيمه دهه 1360، در زماني که جوان و انقلابي ولي در مسند قدرت بودند، از اواخر دهه 1360 و اوائل دهه 1370 به شيفتگان و مبلغان نئوليبراليسم در اقتصاد، و به پيروان دوآتشه نظريه‌پردازاني چون والتر اويکن Walter Euken و والت ويتمن روستو W. W. Rostow و گونتر اشمولدرز Gunter Schmolders و فريدريش هايکFriedrich Hayek ، بدل شدند. اين موج جديد منجر شد به فروش غارت‌گونه بخش مهمي از مايملک دولت به افراد ذينفوذ. بسيار کسان را مي‌شناسم که در اين دوران از هيچ به ثروت‌هاي عجيب رسيدند. دوران هشت ساله رياست‌جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني و دوران هشت ساله رياست‌جمهوري آقاي خاتمي دوران استيلاي اين موج بر انديشه کارشناسي حاکم است. ولي، برخلاف اصول نئوليبراليسم غرب، در اين موج جديد دست به ترکيب مالکيت مطلقه دولت بر حدود 90 در صد از اراضي کشور نزدند زيرا قوانين مربوطه در اين حوزه به سود ديوان‌سالاران بود.</p>
<p>بنابراين، ما هم تعريفي از مفهوم «عدالت» نداشته و نداريم، و آن‌چه گفته مي‌شود کليات و آرمان‌هاست، و هم منافع سودجويانه ديوان‌سالاري حجيم ما، و بخشي از مديران، در عدم تحقق عدالت مؤثر بوده است.</p>
<p>بايد اين توضيح را بيافزايم که اصولاً در واژگان سياسي ما مفهومي به‌نام «استراتژي توسعه» وجود نداشت. اين مفهوم را من ساختم و به کار بردم و در زمان آقاي خاتمي در سرمقاله يکي از روزنامه‌ها علت شکست سياست‌هاي توسعه پس از انقلاب را نداشتن «استراتژي توسعه» دانستم. در 5 خرداد 1376، يعني سه روز پس از پيروزي آقاي خاتمي، نوشتم:</p>
<p>«بنيادي‌ترين مسئله در مبحث توسعه استراتژي توسعه است و متأسفانه عمده‌‌ترين ضعف نظري ما نيز دقيقاً در اين حوزه است. از آنجا که ما فاقد چشم‌اندازي جامع و مدون از استراتژي توسعه بوده و هستيم، لذا سياست‌هايي که در پيش گرفته ‌و مي‌گيريم ناهمگون و فاقد انسجام ساختاري، و در نتيجه ناتوان از خلق يک ساختار اجتماعي- اقتصادي منسجم و موزون، بوده و خواهد بود. نتيجه چنين سياست‌هايي بي‌اندام کردن هرچه افزون‌تر بافت اجتماعي و ايجاد مخلوقي هيولايي و ناموزون و مفلوج است که هيچ ربطي به رشد موزون و کلاسيک اجتماعي در غرب ندارد؛ پديده‌اي که نه تنها در ايران بلکه در تمامي کشورهاي داراي وضعيت مشابه ايران مشاهده مي‌شود و لذا پديده‌اي بديع و خاص نيست.»</p>
<p>بعدها، آقاي خاتمي کميته‌اي را زير نظر آقاي بهزاد نبوي مأمور تدوين «استراتژِي توسعه» کرد ولي از نتيجه کار آن خبري نشد. بنابراين، ما از فقدان اصول و مباني نظري قوي، و قابل تحقق که منطبق با آرمان‌ها و ارزش‌هاي ما باشد، به شدت رنج مي‌بريم و تا چنين اصولي تدوين نشود راه به جايي نخواهيم برد. منظور از اين اصول کليات و شعارهاي جديد نيست؛ کاري که مثلاً «شوراي انقلاب فرهنگي» مي‌کند و منشور مي‌دهد که مثلاً همه مردم بايد باسواد باشند يا همه جوانان بايد ازدواج کنند يا خانه‌دار شوند. منظور تدوين الگوي ما از جامعه مطلوب، و قابل تحقق، است و شاخص‌هايي که ما را به سوي اين مطلوب مي‌تواند هدايت کند. مثلاً، اساس سياست‌هاي توسعه در ايران، از زماني که هيئت اعزامي «شرکت مشاوران ماوراءبحار» به ايران، که يکي از آن‌ها آلن دالس رئيس بعدي و نامدار آژانس مرکزي اطلاعات آمريکا (سيا) بود، سازمان برنامه و بودجه را در سال‌هاي 1328- 1329 شکل داد، برنامه‌ريزي ملّي در ايران در جهت ايجاد قطب‌هاي بزرگ و متراکم جمعيتي بود. نهادهايي مانند بانک جهاني يا صندوق بين‌المللي پول در سياست‌گذاري خود «استراتژي توسعه» خاص خود را مدّ نظر دارند که الزاماً منطبق با مصالح ملّي ما نيست. هدف از اين سياست‌هاي توسعه تحقق الگوي روستو بود. روستو غايت توسعه را «جامعه مصرف انبوه» مي‌داند. آن بنيان‌هايي را که حکومت پهلوي شکل داد پس از انقلاب تداوم يافت و «جامعه مصرف انبوهي» که حکومت پهلوي هرگز موفق به ايجاد آن نشد، و روستو خواب آن را هم نمي‌ديد، به دست مديران پس از انقلاب تحقق يافت.</p>
<p>براي اين‌که از کليات خارج شويم مسئله را خردتر مي‌کنم: عدالت اجتماعي يعني چه؟ اين آرمان را مي‌توان زميني‌تر کرد و گفت در مرحله اوّل هدف ما تحقق جامعه سالم است؛ يعني جامعه‌اي که در آن انسان‌ها سالم زندگي کنند و احساس آرامش و سعادت کنند. اين جامعه سالم بايد چه شاخص‌هايي داشته باشد از نظر رشد جمعيت، اشتغال، شهرنشيني و غيره؟ آيا سياست‌هاي گذشته، که در راستاي ايجاد ابرشهرها و قطب‌هاي بزرگ جمعيتي بود مورد تأييد ماست يا بايد سياست ايجاد شهرهاي پراکنده و غيرمتراکم را، آن‌گونه که در رشد طبيعي در اروپاي غربي و ايالات متحده آمريکا شاهد بوده‌ايم، در پيش بگيريم؟ اگر اين جامعه سالم از طريق پراکندگي در قطب‌هاي کوچک جمعيتي در طبيعت گسترده ايران محقق مي‌شود براي تحقق آن چه راهکارهايي بايد در پيش گرفت؟ در اينجاست که تدوين مونوگرافي (تک‌نگاري) هاي خرد از مناطق ايران ضرورت مي‌يابد. يعني، بايد ايران را به دو سه هزار واحد طبيعي کوچک تقسيم کنيم و پس از مطالعه در هر يک راهکارهايي، بر اساس شاخص‌هايي که داريم، ارائه دهيم که اين دو يا سه هزار واحد کوچک پس از ده يا بيست سال به نقطه مطلوب برسند به نحوي که سيل جمعيت به قطب‌هاي بزرگ جمعيتي سرازير نشود. به‌علاوه، در الگوهاي شهرنشيني و شهرسازي بايد شاخص‌هاي خود را تعريف کنيم. بر اساس اين‌گونه تک‌نگاري‌هاي خرد و کارهاي پژوهشي جدّي، که سازمان برنامه ما هيچگاه انجام نداد، مي‌توان برنامه کلان پنج ساله يا ده ساله کشور را تدوين کرد. مگر مي‌شود از بالا براي کل کشور برنامه تعريف کرد؟ اين رويکرد به توسعه يعني گامي بزرگ به سوي عدالت اجتماعي. در جامعه سالم و شاد، که انسان‌ها از زندگي خود احساس رضايت کنند، در واقع عدالت نيز تحقق يافته جلوه مي‌کند.</p>
<p>تدبير: نظر شما در ارتباط با تقليل عدالت به حوزه عدالت اقتصادي چيست؟</p>
<p>شهبازي: اقتصاد رکن بزرگ عدالت اجتماعي است ولي تمام آن نيست. عدالت اقتصادي زيرساخت عدالت اجتماعي را فراهم مي‌آورد ولي اگر قرار باشد «استراتژي توسعه» بومي ايراني منطبق با ارزش‌ها و فرهنگ و سنن اسلامي تعريف شود قطعاً بايد همه ابعاد حيات اجتماعي را در بر گيرد.</p>
<p>تدبير: با توجه به فشارهايي که به ادعاي خودتان به شخص حضرتعالي در انتشار کتب و انجام تحقيقات وارد شده است، آيا عدالت را بدون آزادي ممکن مي دانيد؟</p>
<p>شهبازي: ادعا نيست؛ فشارهايي که بر من رفته خيلي واضح است. همان‌طور که عرض کردم انقلاب اسلامي ايران در سه شعار اصلي تجلي يافت: استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي. «آزادي» يکي از ارکان سه‌گانه بنيادين انقلاب ما بود. معهذا، اين مفهوم نيز، مانند دو مقوله «استقلال» و «عدالت»، بايد بر بنياد ارزش‌ها و فرهنگ بومي تعريف شود. روشن است که در ايران نمي‌توان از «آزادي» به آن‌گونه سخن گفت، يا پذيرفت، که در آمريکاست مثلاً آزادي همجنس‌گرايان يا قانوني کردن ازدواج آنان. در چارچوب ارزش‌ها و فرهنگ ايراني، که اسلام بنيان آن را مي‌سازد، آزادي قطعاً بايد محترم باشد. و به يقين تحقق عدالت بدون آزادي ممکن نيست. انسان‌ فاقد آزادي از زندگي احساس رضايت نمي‌کند.</p>
<p>تدبير: آيا دولت نهم را که اصلي‌ترين شعارش عدالت بود، در پياده سازي شعارهاي خود موفق مي‌دانيد؟ چرا؟ دولت‌هاي قبل را چطور؟</p>
<p>شهبازي: در سخنان قبل درباره دولت‌هاي آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي خاتمي نظر من بيان شده. در دولت آقاي احمدي‌نژاد نيز همان وضع ادامه دارد. آشفتگي در انديشه و فقدان اصول و شاخص‌هايي که ما را به سمت ساختن جامعه مطلوب هدايت کند. همان يکه‌تازي ديوان‌سالاري در دوران دولت نهم تداوم يافت. در سياست‌هاي اقتصادي نيز تفاوت محسوسي ميان دولت نهم و دولت‌هاي آقايان هاشمي و خاتمي نمي‌بينم.</p>
<p>تدبير: نحوه آشنايي و ارتباط شما با مهندس موسوي چگونه بوده است؟</p>
<p>شهبازي: مهندس از سال‌هايي که نخست‌وزير بود (تا سال 1368) دورادور، و پس از آن که مشاور عالي رؤساي جمهور وقت بود، از نزديک به من لطف داشت. رابطه خصوصي نداشته‌ام ولي در همين ديدارها هماره احساس سنخيت و همگوني در تحليل‌ها و داوري‌هاي سياسي و نظري کرده‌ام. آشنايي اوّليه ايشان با من از طريق نوشته‌هايم بود که منجر به لطف ايشان شد. مهندس با بسيار کسان ديگر، که در حوزه انديشه فعال‌اند، اين‌گونه روابط را داشته‌اند.</p>
<p>در ميان مقامات بلندپايه ايران دو تن نوشته‌هاي مرا با علاقه پيگيري مي‌کردند و به اين دليل به من ابراز لطف مي‌نمودند: يکي مقام معظم رهبري است ديگري مهندس موسوي. در همه جاي جهان، توجه به انديشمندان از خصوصيات فرمان‌روايان و دولتمردان خردمند و موفق بوده است. مثلاً، نيکلاي اوّل، که از نظر من، برخلاف برادر انگلوفيلش آلکساندر اوّل، بزرگ‌ترين و قابل ستايش‌ترين تزار تاريخ روسيه است، پوشکين شاعر و نويسنده را مي‌شناخت. پوشکين به اتهام ارتباط با شورشيان معروف به «دکابريست» تبعيد شد. نيکلاي پوشکين را از تبعيد نجات داد، به سن‌پطرزبورگ (پايتخت) بازگردانيد و وي را مورد تکريم قرار داد. پوشکين تا پايان عمر قدردان اين لطف بود و در مقابل انتقاد دوستانش مي‌گفت: «او به الهام من ارج نهاد و آزادي انديشه را برايم تأمين نمود. چرا نبايد از صميم قلب ستايشش کنم؟» منظورم اين است که هم در تاريخ ايران و هم در تاريخ جهان تکريم اهل انديشه سنت دولتمردان بزرگ بوده است. اين سيره، يعني نشست و برخاست صميمانه و خودماني با اهل انديشه و قلم، را در مقام معظم رهبري ديده‌ام و در مهندس موسوي.</p>
<p>تدبير: با توجه به حمايت جدّي حضرتعالي از دکتر احمدي نژاد، حمايت کنوني شما از مهندس موسوي نشان دهنده عدول از مواضع گذشته است؟</p>
<p>شهبازي: من در انتخابات نهمين دوره رياست‌جمهوري براي اوّلين بار با صدور اطلاعيه در وبگاهم از يک نامزد رياست‌جمهوري، يعني آقاي احمدي‌نژاد، حمايت کردم ولي پس از آن، اگر به آرشيو سايت من مراجعه کنيد، صريح‌ترين و جدّي‌ترين انتقادها را در معرفي کابينه ايشان کردم. درستي انتقادهاي من از برخي اعضاي کابينه امروزه به اثبات رسيده است. <a href="http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8404.htm">[1]</a> <a href="http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8405.htm">[2]</a> <a href="http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8406.htm">[3]</a></p>
<p>من عضو حزب و گروه خاصي نيستم، تعلق يا تعصب جناحي خاص نيز ندارم، و لذا «رفتار انتخاباتي» من هماره به سان ساير مردم عادي بوده است. در اوّلين دوره رياست‌جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني به ايشان رأي دادم. در دور دوّم، به دليل انتقادات جدّي که نسبت به سياست‌هاي دولت آقاي هاشمي داشتم، و در مقالاتم مانند «تجدّد، توسعه و جهان امروز» (1372) بازتاب مي‌يافت، صرفاً براي اين‌که رأي آقاي هاشمي کاهش يابد، مانند بسياري ديگر به آقاي احمد توکلي رأي دادم با اين يقين که توکلي رئيس‌جمهور نخواهد شد. معتقدم همين رأي سه ميليوني به آقاي توکلي به رأي بيست ميليوني آقاي خاتمي در 2 خرداد 1376 تبديل شد به‌رغم اين‌که آقايان توکلي و خاتمي از نظر مواضع سياسي در دو جبهه جاي دارند.</p>
<p>من پيروزي آقاي خاتمي را پيش‌بيني کردم و اوّلين تحليل را درباره علل پيروزي ايشان نوشتم که صبح شنبه روز بعد از انتخابات به دست وي رسيد. متعاقب آن از سوي دبيرخانه شوراي‌عالي امنيت ملّي مأمور شدم بولتني تهيه کنم در دو نسخه (يکي براي رهبري ديگري براي رئيس‌جمهور) درباره بنيان‌هاي اجتماعي پديده دو خرداد. در اين بولتن نشان دادم که حادثه دوّم خرداد 76 «توطئه» يا برنامه‌ريزي يک جناح سياسي نيست بلکه تحولي است داراي بنيان‌هاي جدّي اجتماعي و ساختاري. بخش تئوريک اين بولتن را با عنوان «دو دهه دگرگوني ساختاري در ايران» در وبگاهم منتشر کرده‌ام. [1] در آن زمان، اين بولتن دست به دست گشت و تحليل و مفاهيمي که براي اوّلين بار در آن به کار رفت (مانند «شايسته‌سالاري» به عنوان معادل Meritocracy، «خويشاوندسالاري» به عنوان معادل Nepotism، «تصلب نخبگان»، «گردش [چرخش] نخبگان»، «تحول ساختاري» و غيره و غيره) از سوي مديران دولت آقاي خاتمي به مطبوعات راه يافت. اين واژه‌ها و مفاهيم امروزه کاربرد عام يافته است.</p>
<p>در زماني که پس از حادثه کوي دانشگاه حملات شديدي عليه آقاي خاتمي آغاز شد، که مي‌توانست منجر به تعارض خونين و فاجعه‌آميز در ايران شود، تحليلي خصوصي نوشتم که نقش مؤثر در جلوگيري از اين تعارض قريب‌الوقوع داشت.</p>
<p>سياست‌ها و مديريت ضعيف آقاي خاتمي، و به‌ويژه کردار اطرافيان ايشان، مرا سرخورده کرد. لذا، در دور دوّم، به آقاي خاتمي رأي ندادم و باز، براي کاستن از آراء آقاي خاتمي، به آقاي توکلي رأي دادم با يقين به عدم پيروزي وي. يعني بار ديگر از رأي خود در جهت «نفي» استفاده کردم. زماني که آقاي خاتمي براي دور دوّم نامزد شدند، ديداري با مهندس موسوي داشتم. نظر مرا پرسيدند. گفتم: «آقاي خاتمي اگر براي دور دوّم نامزد نمي‌شد بسيار محبوب مي‌ماند ولي با کانديد و رئيس‌جمهور شدن مجدد اعتبار سياسي وي به شدت کاهش خواهد يافت.» تصور مي‌کنم اين تحليل را امروزه بسياري تأييد کنند.</p>
<p>در انتخابات نهمين دوره رياست‌جمهوري، بر اساس نوع نگاهم به تحولات جامعه ايران، صعود آقاي هاشمي رفسنجاني را نمي‌پسنديدم و آقاي احمدي‌نژاد را مناسب‌ترين گزينه براي ايجاد تحول و شکستن ساختار متصلب و اليگارشيک مي‌دانستم و به اين دليل اطلاعيه فوق را صادر کردم. ولي اين به معناي تأييد دربست رئيس‌جمهور جديد نبود. در 15 تير 1384، يعني دوازده روز پس از پيروزي احمدي‌نژاد، در وبلاگم نوشتم:</p>
<p>«اکنون احمدي‌نژاد در آستانه انتخابي تاريخي است. احمدي‌نژاد اگر شوراي مشاورانش را به کانوني از انديشه‌هاي متعارض بدل کند، و اگر نهادي از انديشه‌گران متعلق به تمامي جناح‌هاي سياسي ملّي را در نهاد فوق گرد آورد، موفق خواهد بود.</p>
<p>احمدي‌نژاد اگر بخواهد براي تمامي سمت‌هاي ريز و درشت مديريت در کشور نيروهاي جديدي را به بدنه ديوان‌سالاري متورم کنوني تزريق کند ناموفق خواهد بود. در اين صورت، ديوان‌سالاري مفلوج و مأيوس کنوني با يورش لشکري از مديران بي‌تجربه مواجه خواهد شد که لااقل پس از دو سال کارآموزي الفباي مديريت را خواهند آموخت. اگر اين لشکر، يا بخشي از آن، حامل ديدگاه‌هاي افراطي و ناپخته و آرمان‌گرايي‌هاي نسنجيده نيز باشد اوضاع وخيم‌تر خواهد شد. به يقين بدنه کارشناسي کشور با آنان همراهي نخواهد کرد و بحراني بر بحران گذشته خواهد افزود. جامعه ايراني خسته‌تر از آن است که بار ديگر رويه «آزمون و خطا» را بپذيرد. احمدي‌نژاد و آبادگران بايد از سرنوشت خاتمي و جبهه مشارکت درس‌هاي بزرگ بياموزند و تجربه ناموفق آنان را نيازمايند.</p>
<p>احمدي‌نژاد قطعاً بايد سمت‌هاي مهم را به افراد کاردان خارج از طيف نخبگان متصلب کنوني واگذار کند و سنت سيئه «مديريت مادام‌العمر» را بشکند. اين انقلابي در مديريت خواهد بود. ولي احمدي‌نژاد نمي‌تواند همين رويه را به سراسر ديوان‌سالاري حجيم کشور تسرّي دهد. او اگر بخواهد موفق شود بايد در بدنه گسترده ديوان‌سالاري طيف وسيع مديران مياني موفق و کارآمد و کارشناسان برجسته و نخبه را شناسايي کند و آنان را، صرفنظر از تعلقات سياسي و صرفاً بر اساس «اصل خدمتگزاري به مردم»، در سمت‌هاي عالي مديريت جاي دهد. بدينسان، شور و شوقي عظيم در ديوان‌سالاري ايران ايجاد خواهد شد. نبايد چنان شود که در آينده‌اي نه چندان دور بگويند: &#8220;گروهي رفتند و گروهي جديد و ناآزموده آمدند، جيب‌هاي خالي خود را انباشتند و جاي را به گروه ديگر سپردند.&#8221; اين تلقي، اسفمندانه، بر اساس تجربه گذشتگان، در جامعه ما رايج است.» [1]</p>
<p>و در 17 آبان 1384 در يادداشتي با عنوان «مشارکت عبرتي براي مؤتلفه» نوشتم:</p>
<p>«چند ماه پس از دوّم خرداد 1376 با يکي از دوستان دوران نوجواني، که از نزديکان آقاي خاتمي و از بنيانگذاران و رهبران اصلي جبهه مشارکت بود، ديدار کردم. به او گفتم: ميان حادثه دوّم خرداد و صعود شما و دوستان‌تان با انقلاب ژوئيه 1830 فرانسه يک شباهت جدّي مي‌بينم. او اين شباهت را جويا شد. گفتم: انقلاب 1830 تنها انقلابي است که به رهبري مديران مطبوعات و روزنامه‌نگاران تحقق يافت. به اين ترتيب، روزنامه‌نگاران ناگهان به اربابان اصلي قدرت در فرانسه بدل شدند؛ همين روزنامه‌نگاران لويي فيليپ را برکشيدند و در دوران هيجده ساله سلطنت او زمام فرانسه را به دست گرفتند. سپس به طنز گفتم: متأسفانه «حکومت مديران مطبوعات»، به‌رغم ادعاهاي زمان فعاليت مطبوعاتي‌شان، براي فرانسه نيکبختي به ارمغان نياورد. آنان پس از استقرار در قدرت حکومتي را پي ريختند که به عنوان فاسدترين حکومت تاريخ فرانسه و شايد جهان شناخته مي‌شود. اميد که حکومت دوستان شما چنين نباشد.</p>
<p>در دوران هشت ساله رياست‌جمهوري آقاي خاتمي «جبهه مشارکت» به‌سان يک لابي قدرت، نه حزب سياسي، عمل کرد. گردانندگان اين لابي، با بهره‌گيري از وجهه فراگير خاتمي، اهرم‌هاي قدرت دولتي را، حتي تا پائين‌ترين رده‌ها، به دست گرفتند و برخي از آنان، نه همه‌شان، از اين اهرم‌ها براي سودجويي مالي بهره جستند. بدينسان، «مشارکت» به سرعت وجهه خود را از دست داد؛ به عنوان يک «شرکت سهامي» جديد از ديوان‌سالاران نوخاسته شهرت يافت و در دوره دوّم دولت خاتمي به‌کلي بي‌اعتبار شد. گمان نمي‌کنم در طول تاريخ معاصر ايران، و شايد جهان، هيچ سازمان سياسي به سان «مشارکت» چنين ناگهان با اقبال گسترده همگاني و «توده‌وار» مواجه شده و چنين به سرعت پايگاه اجتماعي خود را تماماً از دست داده باشد. از اين منظر، «جبهه مشارکت» نمونه‌وار، مثال‌زدني و عبرت‌آموز است&#8230;</p>
<p>حادثه 3 تير 84 [صعود احمدي‌نژاد نيز] مي‌توانست سرآغاز تحولي اساسي شود. اميد مي‌رفت که «پيام سوّم تير» به درستي شناخته شود و حرکتي نو در مسيري نو آغاز شود. ولي امروز، با چهره‌اي از «دولت سوّم تير» مواجهيم که نمي‌تواند مقبول رأي‌دهندگان به احمدي‌نژاد باشد؛ همانان که، با اميد به «تحول»، فردي کمتر شناخته شده يا ناشناخته را به حلقه حکومت‌گران و مديران تحميل کردند؛ حلقه‌اي که به سرعت به سمت تصلب و کاست‌گونه شدن پيش مي‌رفت. زمزمه‌هاي اين ناخشنودي ديري است که شنيده مي‌شود و اينک با انتشار نامه جمعي از فعالين ستادهاي انتخاباتي احمدي‌نژاد شکلي جدّي‌تر مي‌يابد&#8230; تعمق در سمت و سوي تغييراتي که در يکي دو ماهه اخير در مديريت دولتي انجام مي‌گيرد، به وضوح نشان مي‌دهد که لابي قدرت ديگري بر دولت برخاسته از تحول سوّم تير چنگ انداخته و اسفمندانه همان راهي را مي‌پيمايد که هشت سال پيش «مشارکت» در آن گام نهاد. «جمعيت‌هاي مؤتلفه اسلامي»&#8230; نه به‌سان يک حزب و سازمان سياسي بلکه به‌مثابه محفلي از دوستان و خويشان داراي پيشينه مشترک سياسي و فکري عمل کرده است. در اين محفل، همانند «مشارکت»، آدم‌هايي از همه سنخ مي‌توان يافت؛ هم آرمان‌گرايان را، که هنوز آرمان‌گرا و اصول‌گرايند، و هم پراگماتيست‌هايي را که در سال‌هاي اخير در حوزه «کسب و کار» سياسي و مالي- تجاري صاحب آوازه بوده‌اند&#8230;</p>
<p>احمدي‌نژاد مي‌توانست، و هنوز نيز مي‌تواند، جسورانه راه اعمال نفوذ لابي‌هاي شناخته شده قدرت را سدّ کند و «پيام سوّم تير» را در انتقال اهرم‌هاي دولتي از اين و آن لابي به لابي‌هاي رقيب تقليل ندهد. اگر چنين کند، او مي‌تواند همچنان نماد و پرچمدار تحولي ژرف و راستين باشد که نظام برخاسته از انقلاب شکوهمند اسلامي سخت نيازمند آن است. ولي اگر فرايند کنوني تداوم يابد، گمان نمي‌رود دلسوزان پرشوري که، به‌رغم همه ناملايمات، با هزينه‌هاي شخصي- که بعضاً به دليل تقبل اين هزينه‌ها هنوز وام‌دار اين و آن‌اند، ستادهاي انتخاباتي خودجوش را در گوشه و کنار کشور به پا کردند و با القاء اميد به توده مردم احمدي‌نژاد را در مسند رياست‌جمهوري جاي دادند، اين فرايند را با خشنودي پذيرا شوند.» [1]</p>
<p>در روز اوّل شروع دولت دکتر احمدي‌نژاد (12 مرداد 1384)، که بعضي محافل افراطي حمله به آقاي خاتمي را شروع کرده بودند، يادداشتي در ستايش از آقاي خاتمي در وبلاگ خود منتشر کردم البته با ذکر برخي کاستي‌هاي ايشان. <a href="http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8408.htm">[1]</a> بد نيست بدانيد آن عکس معروف آقاي خاتمي را، که با لباس شخصي و پالتو در هامبورگ است، اوّلين بار در 17 فروردين 1384 در وبلاگم گذاشتم که به سرعت پخش شد. [2]</p>
<p>تدبير: آيا با اين تعبير که «ميرحسين هندوانه سربسته است» موافقيد؟ چرا؟</p>
<p>شهبازي: با اين تعبير، اگر بدان معنا تلقي شود که مهندس موسوي داراي ديدگاه‌هاي روشن و منطبق با زمانه نيست، موافق نيستم. کساني که تعبير فوق را به کار مي‌برند اين منظور را در نظر دارند. تا آنجا که مهندس را شناخته‌ام وي هم داراي ديدگاه‌هاي روشن و منطبق با زمانه در حوزه‌هاي مختلفي است که رئيس‌جمهور بايد با آن آشنا باشد و هم از توان مديريت بالا برخوردار است.</p>
<p>تدبير: به نظر شما موضع مهندس موسوي در باب عدالت چه افتراقاتي با مواضع ديگران از جمله دکتر احمدي نژاد دارد؟</p>
<p>شهبازي: «عدالت»، همان‌گونه که گفتم، بايد تعريف شود. اين کار در سي ساله پس از انقلاب نشده يعني تعريفي بومي و منطبق با سنن و ارزش‌هاي ما از مفهوم «عدالت» و شاخص‌هاي آن به دست داده نشده است. مهندس موسوي مي‌تواند، با اتکا به انديشمندان اصيل و صاحب‌نظر نه کساني که تفکرات عاريه‌اي را تکرار مي‌کنند و به دنبال گرته‌برداري از ديگران هستند، «استراتژي توسعه» را تبيين کند. اگر چنين کند، و بر اساس‌ شاخص‌هاي تعريف شده در همه عرصه‌هاي تحول اجتماعي، برنامه‌ريزي نمايد، موفق خواهد بود. مشکل اصلي ما در گذشته و امروز فقدان همين «استراتژي توسعه» است که تمامي سخنان ما را به «شعار» تبديل مي‌کند.</p>
<p>تدبير: يکي از مفاهيم قابل توجه در مباحث توسعه تکيه بر &#8220;سرمايه اجتماعي&#8221; به عنوان شاه کليد حل معضلات است. به نظر شما مرز ميان مردم گرايي و پوپوليسم در چيست؟</p>
<p>شهبازي: براي «پوپوليسم» نمي‌توان معادل فارسي دقيق يافت. من «خلق‌ستايي» را به کار برده‌ام و تصوّر مي‌کنم گوياتر از ساير معادل‌ها باشد. در فرهنگ سياسي، «پوپوليسم» به دو معنا به کار مي‌رود. اوّل، به معني «خلق‌ستايي» آن‌گونه که انقلابيون «خلقي» روسيه (پوپوليست‌ها يا معادل روسي آن «ناردونيک‌ها»)، در دوران پيش از ورود مارکسيسم به روسيه، مي‌انديشيدند و عمل مي‌کردند. «ناروديسم» Narodism (از واژه روسي «نارود» به معني «خلق») يک جنبش انقلابي در روسيه بود. در نگاه نارودنيک‌ها «خلق» همه چيز بود و مظهر همه خوبي‌ها و فضايل. نسل جوان انقلابي ما در دهه 1340 تا انقلاب اسلامي، و حتي يکي دو دهه پس از انقلاب، بدين معنا «پوپوليست» بود. کاربرد ديگر «پوپوليسم» به معني جنبش‌هاي کور و «توده‌وار» است که پديده‌هايي دهشتناک چون انقلاب کبير فرانسه يا فاشيسم مي‌آفريند.</p>
<p>مردم گرايي با پوپوليسم تفاوت اساسي دارد. جلب حمايت و رضايت و تأمين زندگي سالم براي مردم وظيفه دولت است. ولي اگر سياست دولت تأمين هر آن‌چه باشد که «توده» Mob، در هر وضعي و تحت‌تأثير هر فرهنگي مي‌خواهد، اين پوپوليسم است؛ يعني تمکين غيرعقلايي يا برخلاف مصالح در برابر خواست‌ها و مطالبات توده به منظور جلب حمايت سياسي آنان.</p>
<p>تدبير: با وجود عدم حضور رسانه‌اي شفاف مهندس موسوي بر چه اساسي بر به روز بودن ايشان و آشنايي کامل با مسائل کنوني در حوزه انديشه و سياست اصرار داريد؟</p>
<p>شهبازي: بر اساس ديدارهايي که با ايشان داشته‌ام. به‌علاوه، مهندس موسوي حضور رسانه‌اي داشته‌اند، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام و مشاور عالي رؤساي جمهور وقت بوده‌اند. مناصب و ارتباطات روشنفکري گسترده داشته‌اند. بخشي از صورتجلسات شوراي مشاورين رياست‌جمهوري را در زمان آقاي خاتمي خوانده‌ام و بعضاً يادداشت‌برداري کرده‌ام. مهم‌ترين و جدّي‌ترين حرف‌ها و تحليل‌ها و نظرات به مهندس موسوي تعلق دارد. ديگران به‌طرزي چشمگير با او فاصله عميق دارند.</p>
<p>نمي‌دانم چرا عده‌اي مصرّند که مهندس را در طول سال‌هاي گذشته «غايب» جلوه دهند. ميرحسين موسوي هيچگاه «خاموش» يا «غايب» نبود ولي داعيه‌اي نداشت و لذا حساسيت کسي را جلب نمي‌کرد. اين بار، چون احساس مي‌شود نامزد رياست‌جمهوري خواهد شد، حضور او حساسيت‌برانگيز شده است.</p>
<p>تدبير: بسياري معتقدند که حضور مهندس موسوي در عرصه انتخابات باعث بر هم خوردن جغرافياي مرسوم سياسي در ايران مي گردد. با اين نظر تا چه حد موافقيد و در واقعيت تا چه اندازه آن را عملياتي تلقي مي کنيد؟</p>
<p>شهبازي: قطعاً چنين است. مهندس موسوي در چارچوب قطب‌بندي سياسي کنوني ايران نمي‌گنجد. طيفي از اصول‌گرايان او را مي‌پسندند به‌ويژه کساني که دوران صدارت او را درک کرده‌اند و شيوه مديريت وي در سال‌هاي 1360- 1368 را ديده‌اند. طيفي از اصلاح‌طلبان نيز به مهندس موسوي گرايش دارند زيرا وي را مديري توانمندتر از آقاي خاتمي مي‌دانند. توده مردم نيز به ميرحسين موسوي گرايش قابل توجه دارند. به‌علاوه، به نکته مهمي بايد توجه کرد و آن بحران کنوني مالي جهان است. اکنون جهان، و به تبع آن ايران، وارد دوراني بسيار دشوار مي‌شود که «دوّمين رکود بزرگ» Great Depression نام گرفته. اوّلين رکود بزرگ در دهه 1930 بود که به جنگ جهاني دوّم انجاميد. وضع مالي جهان فاجعه‌آميز است و اين پيامد عملکرد نئوکان‌ها و شرکاي انگليسي و صهيونيست آن‎هاست. توجه کنيد که دولت اوباما بحران اقتصادي، نه تروريسم، را به عنوان تهديد اوّل يا بزرگ‌ترين تهديد براي آمريکا معرفي کرد. توجه کنيد که کمپاني عظيمي چون جنرال موتورز براي دريافت شش ميليارد دلار وام دست تکدي به سوي اروپائيان دراز کرده است. و مقايسه کنيد اين وضع را با آوريل 2001 که دولت بوش، با نخوت و اسراف تمام، براي توليد هواپيماهاي جنگنده جديد اف. 35 با کمپاني لاکهيد مارتين، و شرکاي انگليسي آن، قرارداد دويست ميليارد دلاري منعقد نمود. در آن زمان اين قرارداد را «بزرگ‌ترين قرارداد تسليحاتي تاريخ» خواندند.</p>
<p>ايران برکنار از اين بحران بزرگ مالي نيست. هنوز بسيار کسان ژرفاي اين بحران را درنيافته‌اند و تصوّر مي‌کنند مسئله در حد رکود معمول در معاملات زمين و مسکن و غيره است. اين بحران، علاوه بر تأثيرات بزرگ اقتصادي بر ايران، مي‌تواند پيامدهاي مخرب سياسي و حتي نظامي داشته باشد. در اين مقطع بسيار حساس به مديريتي منسجم‌تر، کارآمدتر و عقلايي‌تر از پيش نيازمنديم. اين مديريت بايد مورد قبول اکثر جناح‌هاي متنفذ سياسي کشور باشد.</p>
<p>تدبير: در اين انتخابات، با پديده جديدي به نام ترديد مواجهيم که باعث تعلل در حضور افرادي مانند موسوي در عرصه عمومي مي گردد. آيا بروز اين پديده را مبارک مي دانيد يا نامبارک؟ به نظر اين ترديد ناشي از چيست؟ ترديد در نحوه تعامل با حاکميت سياسي؟ ترديد در برخورد با ساختار کنوني اجتماعي ايران؟ يا ترديد در نحوه واکنش نيروهاي سياسي در انتخابات؟</p>
<p>شهبازي: تصوّر نمي‌کنم ترديد وجود داشته باشد. همه قرائن بر حضور مهندس موسوي در انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري دلالت دارد. به‌نظر من، مهندس موسوي حساسيت وضع کنوني را مي‌شناسد و بر اساس احساس تکليف وارد صحنه خواهد شد. تحليل شما جز اين است؟ <br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>يادداشت: در سفير اخير به تهران، طبق رويه ديرين، ملاقاتي با مهندس ميرحسين موسوي انجام دادم (17 بهمن 1387) و در بازگشت به شيراز يادداشتي در تجليل از مهندس در وبگاه شخصي خود منتشر کردم. [1] اين يادداشت بازتاب گسترده داشت. يکي از وبگاه‌هاي مدعي هواداري از مهندس موسوي پس از درج يادداشت فوق رويه‌اي غيراخلاقي در پيش گرفت و در قالب «کامنت‌‌هاي خوانندگان» هتاکي و اهانت مستقيم به من را آغاز نمود. در روز جمعه 16 اسفند 1387 اين اهانت‌ها به اوج رسيد و کاملاً روشن شد که سلوک گردانندگان وبگاه فوق عامدانه است به منظور فضاسازي و خارج کردنم از حلقه حاميان ميرحسين موسوي. در واقع، تعريضي که در يادداشت فوق داشتم خطاب به همين کسان بود که ايشان را از ديرباز به خوبي مي‌شناسم.</p>
<p>فعلاً، تنها به اجمال، مي‌گويم که اين‌گونه اقدامات از سوي اعضا و وابستگان به همان «محفل خودسر» معروف انجام مي‌گيرد که، به دليل تحقيقات و مواضع سياسي و نظري من در دو دهه اخير به‌رغم تلاش‌هاي مکررشان براي منصرف کردنم، کينه‌اي عميق و نازدوني از من به دل دارند. اين کينه شخصي نيست؛ به دليل تعارض منافع آنان با تحقيقاتي است که موجوديت‌شان را در مخاطره قرار داده و در مواردي آنان را به لبه پرتگاه برده است.</p>
<p>در دو دهه اخير، برخي از اين کسان از طريق «حمايت‌هاي خاص» در ايران و به‌ويژه در انگلستان مدرک دکترا گرفتند. هماره براي من اعطاي مدارک عالي، به سادگي و در دوره‌هاي کوتاه، به برخي افراد که بعضاً از مديران يا کارشناسان جمهوري اسلامي ايران در نهادهاي حساس بوده‌اند سئوال‌برانگيز بوده است به‌ويژه که بسياري‌شان با زبان انگليسي، که لازمه دفاع از پايان‌نامه دکتراست، آشنايي کافي ندارند. يک نمونه، اشارات مکررم به ارتباطات عجيب دانشگاه‌هاي امام صادق (ع) و آکسفورد از طريق واسطه‌هاي مشکوک است. [1]</p>
<p>تعدادي از اين افراد پس از بازگشت از انگلستان يا اخذ مدرک دکترا در ايران و اشغال کرسي تدريس و مسئوليت در دانشگاه‌هاي کشور، از طريق همان «حمايت‌هاي خاص» مافيايي، کوشيدند در کسوت «نظريه‌پرداز» ظاهر شوند و چارچوب نظري معيني را پيش برند. فقدان پيشينه و شخصيت پژوهشي در آنان سبب شد که از سطح مقلدان و سخنگويان کم‌دانش نظريه‌پردازان غربي فراتر نروند. معهذا، موفق شدند بر بستر فقر سياسي و نظري دانشگاهي ما موجي ايجاد کنند و دانشجوياني را از خود متأثر نمايند. اين افراد طبق يک تقسيم کار سازمان‌يافته و منسجم در پيرامون چهره‌هاي سرشناس پراکنده شده‌اند به نحوي که هر کس، از هر جناح و با هر گرايش سياسي، به مقامات عالي دست يابد اينان در مناصب مهم جاي خواهند داشت. به عبارت ديگر، در هر وضع اعضاي اين شبکه در قدرت خواهند بود. برخي «اصلاح‌طلب»اند و برخي «اصول‌گرا» معهذا همه از يک منشاء زاده شده، در يک گهواره نشوونما يافته و يک هدف را پيش مي‌برند. اين روشي است شناخته شده در ساير کشورها. از جمله در بريتانيا و ايالات متحده آمريکا وضع به‌گونه‌اي است که نامزد هر يک از دو حزب رقيب، محافظه‌کار و کارگر در بريتانيا يا جمهوري‌خواه و دمکرات در آمريکا، اگر به قدرت رسند منافع اين کانون‌ها تأمين است. کانون فوق اين رويه را سال‌هاست در ايران به کار گرفته است.</p>
<p>شيراز، 19 اسفند 1387، ساعت يک صبح</p>
<p>پي نوشت: پس از انتشار يادداشت فوق سايت مذکور اقدام به حذف مطلب من، بهمراه کامنت‌هاي اهانت آميز، از صفحه اول خود نمود. اين مطلب بهمراه کامنت‌هاي فوق در آرشيو سايت مذکور موجود است. (سه شنبه 20 اسفند 1387، ساعت 11:45 بعدازظهر)</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/362/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/362/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=362&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%d9%85%db%8c%d8%b1-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی &#8211; بخش سوم</title>
		<link>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b9%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%db%8c-1299-%d8%a8%d8%ae%d8%b43/</link>
		<comments>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b9%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%db%8c-1299-%d8%a8%d8%ae%d8%b43/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 11:48:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shahbazi1</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات عبدالله شهبازی]]></category>
		<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[HSBC]]></category>
		<category><![CDATA[قرارداد 1919]]></category>
		<category><![CDATA[لابی صهیونیستی]]></category>
		<category><![CDATA[لرد کرزن]]></category>
		<category><![CDATA[چرچیل]]></category>
		<category><![CDATA[هنگ کنگ]]></category>
		<category><![CDATA[یهودیان بغداد]]></category>
		<category><![CDATA[ادوارد هفتم]]></category>
		<category><![CDATA[بانک شاهنشاهی ایران و انگلیس]]></category>
		<category><![CDATA[بانک شاهی]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت تریاک]]></category>
		<category><![CDATA[خاندان ساسون]]></category>
		<category><![CDATA[رضاخان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shahbazi1.wordpress.com/?p=355</guid>
		<description><![CDATA[کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی &#8211; بخش سوم سخنرانی در کنفرانس هشتادمین سال کودتای 1299 لینک مستقیم در وب‌گاه عبدالله شهبازی متن مقاله براي چاپ PDF يهوديان بغدادی و بانک شاهی خاندان ساسون [1] از متنفذترين خاندان‌هاي يهودي سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي به‌شمار مي‌رود و به‌همراه خاندان‌هايي چون کدوري،‌ ازقل،‌ عزرا، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=355&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی &#8211; بخش سوم<br />
سخنرانی در کنفرانس هشتادمین سال کودتای 1299</p>
<p><a href="http://www.shahbazi.org/pages/Coup1921_3.htm">لینک مستقیم در وب‌گاه عبدالله شهبازی</a><br />
<a href="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/coup.pdf">متن مقاله براي چاپ PDF</a></p>
<p><strong>يهوديان بغدادی و بانک شاهی</strong></p>
<p>خاندان ساسون [1] از متنفذترين خاندان‌هاي يهودي سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي به‌شمار مي‌رود و به‌همراه خاندان‌هايي چون کدوري،‌ ازقل،‌ عزرا، گُبّاي (قبّه)، نسيم، حييم و ساير خويشان و وابستگان کثير ايشان شبکه‌اي را شکل مي‌دهد که به يهوديان بغدادي شهرت دارند و شاخه‌هاي گسترده آن در عراق و ايران و هند و جنوب شرقي آسيا از نفوذ فراوان برخوردار بودند. اين شبکه‌اي است که در سده نوزدهم نقش اصلي را در تجارت جهاني ترياک داشت و امروزه نيز حضور فعال بين‌المللي دارد. مثلاً، لرد درک عزرا، پسر سِر ديويد عزرا، عضو مجلس لردهاي انگليس بود و رياست گروهي از مهم‌ترين کمپاني‌ها را به‌دست داشت و از مقامات درجه اوّل تجاري دنياي غرب به‌شمار مي‌رفت. يا اعضاي خاندان کدوري امروزه نيز در عرصه سياست و امور مالي بسيار سرشناس‌اند. براي نمونه، لرد لارنس کدوري از سرمايه‌داران بزرگ هنگ‌کنگ است و آسمانخراش معروف سن‌جرج در هنگ‌کنگ متعلق به اوست. سِر هوراس کدوري نيز از شخصيت‌هاي درجه اوّل مالي هنگ‌کنگ و فيليپين و آفريقاي جنوبي است. اسحاق کدوري، حاخام يهوديان سفاردي در اسرائيل و الي کدوري، نويسنده معروف، از اين خانواده هستند.</p>
<p>تبار خاندان ساسون به شيخ ساسون بن صالح مي‌رسد که در سال‌هاي 1781-1817 رئيس يهوديان بغداد و صراف‌باشي پاشاي بغداد بود. پس از اينکه او به دليل کهولت کناره گرفت، عزرا بن راحل از خاندان گباي جاي وي را گرفت. در اين دوران ازقل گباي، برادر عزرا بن راحل، صراف‌باشي سلطان محمود دوّم عثماني بود و رياست يهوديان استانبول را به‌دست داشت. به‌گزارش جوزف ولف،‌ در سال 1824 حدود 1500 خانوار يهودي در بغداد سکونت داشتند و تمامي تجارت شهر در دست آن‌ها متمرکز بود.</p>
<p>در آخرين سال‌هاي سلطنت فتحعلي‌شاه، کمي بعد از انعقاد معاهده ترکمن‌چاي و در زماني که سِر جان ملکم حکومت بمبئي را به‌دست داشت، ساسون‌ها و گروه کثيري از يهوديان بغداد به‌طور دسته‌جمعي به بندر بوشهر مهاجرت کردند. شيخ ساسون در بوشهر فوت کرد (1830) و پسر ارشدش به‌نام داوود، که مادرش از خاندان گباي بود، کمي بعد به بمبئي رفت و در سال 1832 تجارتخانه خود را در اين بندر مهم تجاري تأسيس کرد. بمبئي در آن زمان دومين شهر مهم امپراتوري بريتانيا، پس از لندن،‌ به‌شمار مي‌رفت. گروهي از يهوديان بغدادي فوق نيز به شهرهاي مختلف ايران،‌ به‌ويژه شيراز و اصفهان، مهاجرت کردند. بعضي جديدالاسلام شدند و براي استتار پيشينه خود تبارنامه جعل کردند و بعضي يهودي ماندند. در اين زمان خاندان جديدالاسلام قوام شيرازي، از تبار يهودياني که در سده هيجدهم به ايران مهاجرت کرده بودند، در دولت مرکزي از اقتدار سياسي فراوان برخوردار بود و شهر شيراز پايگاه بومي قدرت ايشان به‌شمار مي‌رفت. يکي از اعضاي يهودي خاندان قوام شيرازي به‌نام ملا آقا بابا نيز رياست يهوديان ايران را به‌دست داشت. اين عوامل طبعاً راه استقرار و نفوذ مهاجران جديد بغدادي را تسهيل مي‌کرد.</p>
<p> براي آن‌که اهميت مهاجرت گسترده يهوديان بغدادي به ايران را در سرنوشت کشورمان دريابيم به‌طور گذرا به سه نکته اشاره مي‌کنم:</p>
<p>1- پيدايش فرقه بابيه کمي بعد از مهاجرت فوق رخ داد و خاستگاه اصلي آن بندر بوشهر بود. در منابع بابي- بهائي اشارات مکرر به ارتباطات علي‌محمد باب با يهوديان بوشهر وجود دارد. در اين زمان بندر بوشهر مرکز مهم تجاري کمپاني هند شرقي بريتانيا و در پيوند دائم با بمبئي بود و علي‌محمد باب از 18 سالگي به مدت پنج سال در حجره دايي‌اش در بوشهر اقامت داشت و با تجار اين بندر در حشر و نشر دائم بود. بعدها، در پيرامون باب کساني وجود داشتند مانند ميرزا اسدالله ديان، کاتب بيان و از بابيان حروف حي، که بر زبان عبري تسلط کامل داشت. دانستن عبري در آن عصر قرينه‌اي است جدّي بر يهودي‌الاصل بودن او. و نيز مي‌دانيم که بابي‌گري و سپس بهائي‌گري به‌طور عمده به‌وسيله يهوديان جديدالاسلام رواج داده شد. براي نمونه، به‌نوشته حبيب لوي، اولين اشخاصي که در خراسان بابي شدند جديدالاسلام‌هاي يهودي مشهد بودند.</p>
<p>2- کمپاني ساسون و عوامل آن در ايران، که بسياري از ايشان جديدالاسلام‌هاي يهودي بودند، بعدها نقش اصلي را در آغاز کشت گسترده ترياک در ايران به‌دست گرفتند و اين امر تأثيرات مدهشي بر اقتصاد ايران بر جاي نهاد که مهم‌ترين آن قحطي 1288 ق. است. اين قحطي به مرگ يک سوم جمعيت ايران انجاميد و بنيه اقتصاد ملّي را به‌کلي تباه کرد در حدي که مي‌توان قحطي فوق را نقطه‌عطفي در تاريخ معاصر ايران به‌شمار آورد. امروزه کساني مي‌کوشند اين قحطي را به عوامل ديگر منتسب کنند که به‌کلي بي‌پايه است. در اين باره تحقيق مفصلي در دست دارم. اجمالاً اشاره مي‌کنم که قحطي 1288ق./ 1871م. يک پديده صرفاً ايراني نبود بلکه بخشي از زنجيره قحطي‌هايي بود که به‌دليل اجراي سياست انگليسي کشت گسترده ترياک در منطقه پديد شد مانند قحطي سال 1874 بنگال و قحطي سال 1876 مدرس (هند). اصولاً دهه 1870 دهه قحطي‌هاي مدهش در سراسر منطقه‌اي است که سياست کشت گسترده ترياک در آن اجرا مي‌شد.</p>
<p>3- نکته ديگر، گسترش نفوذ خاندان‌هاي مهاجر يهودي در ايران در دوران پسين است. صرفنظر از خاندان‌هاي جديدالاسلامي چون قوام شيرازي و فروغي، که بعدها نقش چشمگيري در تأسيس و استقرار سلطنت پهلوي ايفا نمودند، و خاندان‌هاي ديگري (مانند بوشهري‌ها و نمازي‌ها و امين‌الضرب‌ها [مهدوي] و غيره) که شريان ماليه و تجارت کشور را به‌دست گرفتند،[2] اين نفوذ را در جامعه يهودي ايران نيز مي‌توان رديابي کرد. براي مثال، در زمان کودتاي 1299 يکي از اعضاي خاندان گباي (قبه) به‌نام حزقيا جواهري از ثروتمندترين يهوديان ايران بود و در اصفهان مي‌زيست. او در نوامبر 1921/ 1300 ش. در اصفهان فوت کرد. حزقيا جواهري رابطه مالي گسترده با ظل‌السلطان داشت و پس از او يکي از بستگانش به‌نام يهودا گباي رياست يهوديان اصفهان را به‌دست گرفت.</p>
<p>تجارتخانه ساسون در بمبئي به رياست داوود بن صالح، که اينک ديويد ساسون ناميده مي‌شد، اندکي بعد به يک امپراتوري عظيم مالي- تجاري تبديل شد و به کمک شبکه گسترده يهوديان بغدادي نقش درجه اوّل در تجارت شرق به‌دست گرفت و اهميت آن‌ تا بدانجا رسيد که مورخين از ساسون‌ها به‌عنوان «روچيلدهاي شرق» ياد مي‌کنند. مهم‌ترين عرصه فعاليت اين شبکه تجارت ترياک بود و بنادر بمبئي و شانگهاي و هنگ‌کنگ و بوشهر کانون‌هاي اصلي فعاليت ايشان به‌شمار مي‌رفت. اعضاي خاندان ساسون با خانواده سلطنتي انگليس و شخص ادوارد هفتم،‌ از دوران وليعهدي او، رابطه بسيار صميمانه داشتند و در زمره نزديک‌ترين دوستان او به‌شمار مي‌رفتند. براي آشنايي با اين ارتباط مي‌توان به کتاب آنتوني الفري، به‌نام ادوارد هفتم و دربار يهودي او، مراجعه کرد که يک اثر مستند تحقيقي است و از جمله بر آرشيو خاندان سلطنتي بريتانيا مبتني است.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/edward_vii_his_friends.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">ادوارد هفتم، پادشاه بريتانيا، و حلقه خصوصي دوستانش در شکارگاه.<br />
نفر اول از سمت راست (با عصا) سِر آرتور ساسون (1840- 1912) است.  سِر آرتور ساسون از اعضاي اصلي هيئت مديره بانک هنگ‌کنگ شانگهاي HSBC و از مالکان بانک شاهنشاهي انگليس و ايران (بانک شاهي) بود<br />
و از صميمي‌ترين دوستان ادوارد هفتم از دوران وليعهدي او.<br />
به‌نوشته سر سيسيل راث، مورخ نامدار يهودي، علاوه بر جاذبه فردي و مالي سر آرتور ساسون، يکي از مهم‌ترين علل صميميت ادوارد هفتم با وي همسر زيباروي آرتور بود.<br />
ادوارد هر ساله در فصل پائيز در کاخ ييلاقي آرتور ساسون به سر مي‌برد<br />
و وي را «آرتور عزيز» خطاب مي‌کرد.</p>
<p><span id="more-355"></span></p>
<p>مهم‌ترين سرمايه‌گذاري ساسون‌ها در ايران تأسيس بانک شاهنشاهي ايران و انگليس در سال 1889 ميلادي بود که با تأثير فوق‌العاده مخرب آن بر اقتصاد ايران آشنايي کافي داريم. براي نمونه، مجدالاسلام کرماني در تاريخ انحطاط مجلس مي‌نويسد:</p>
<p>از همان تاريخ تأسيس بانک شاهي، «ثروت ايران به باد رفته و هرچه طلا در اين مملکت از تاراج اعراب باقي مانده بود، يا از ممالک ديگر مثل هندوستان به‌همراه نادرشاه و قشون ايران آمده بود، با کمال ميل و رغبت تقديم ملت نجيب نوع‌پرست بريتانياي عظمي گرديده.»</p>
<p>اين ادعا درست است و حتي جئوفري جونز، مورخ رسمي بانک شاهي، آن را تأييد مي‌کند. او مي‌نويسد:</p>
<p>«در سال‌هاي 1870-1890 بيشتر ذخاير طلاي ايران از کشور خارج شد و تنها نقره باقي ماند، ارزش جهاني نقره نيز به دليل کشف ذخاير عظيم نقره در نوادا و عوامل ديگر کاهش يافت و بدينسان در دهه 1890 ارزش پول ايران به ناگهان سقوط کرد.»</p>
<p>سال‌هاي 1870-1890، که مورد اشاره جونز است، دوراني است که با کشت گسترده ترياک در ايران آغاز مي‌شود و با تأسيس بانک شاهي پايان مي‌يابد. </p>
<p>تصور بر اين است که بانک شاهي يک بانک دولتي و مجري صرف سياست‌هاي دولت بريتانيا در ايران بود. چنين نيست. اين بانک، در عين پيوند نزديک با دستگاه استعماري بريتانيا، يک بانک خصوصي بود مشابه بانک هنگ‌کنگ و شانگهاي (HSBC) که سهم اصلي در سرمايه آن با ساسون‌ها بود. کمپاني‌هايي چون والپول- گرينول و هنري شرودر نيز در بانک شاهي مشارکت داشتند. اين دو کمپاني نيز از مجتمع‌هاي مرتبط با زرسالاران يهودي هستند. در کمپاني والپول- گرينول، سِر هنري دراموند ولف، عامل نامدار انعقاد قراردادهاي استعماري با ايران در دوره ناصري، ذينفع بود زيرا وي هر چند از جانب پدر (جوزف ولف) يهودي بود ولي از جانب مادر به خاندان والپول تعلق داشت. کمپاني هنري شرودر نيز، تا به امروز، از مراکز مهم سرمايه‌گذاري مشترک زرسالاران يهودي و خاندان سلطنتي بريتانيا و شرکاي ايشان است. بانک شاهي بعدها در مجتمع HSBC ادغام شد. HSBC نيز، که امروزه يکي از بزرگ‌ترين مجتمع‌هاي بانکي جهان است، به‌وسيله تجار جهاني ترياک در بنادر شانگهاي و هنگ‌کنگ تأسيس شد و هنوز نيز به‌عنوان مرکز مهم سرمايه همان خاندان‌ها شناخته مي‌شود. در تأسيس HSBC در سال 1865 ساسون‌ها و ساير يهوديان بغدادي نقش مهمي داشتند. آنان از بنيانگذاران بانک فوق بودند و ساليان سال آرتور ساسون و يکي از اعضاي خاندان ازقل از اعضاي اصلي هيئت مديره آن بودند. بهرروي، تأسيس بانک شاهنشاهي انگليس و ايران خدمت بزرگي از سوي ساسون‌ها به اهداف استعماري بريتانيا بود و، به‌نوشته آنتوني الفري، به‌همين دليل اندکي بعد از تأسيس بانک فوق، در سال 1890 سِر آلبرت (عبدالله) ساسون، پسر ديويد ساسون، عنوان بارونتي دريافت داشت و «بارونت کنزينگتون گور» لقب گرفت.</p>
<p>در زمان کودتاي 1299 در ايران، سِر فيليپ ساسون منشي خصوصي و دوست صميمي لويدجرج بود. او از جانب مادر به خاندان روچيلد فرانسه تعلق داشت، از جانب پدر ساسون بود و وارث اصلي خاندان ساسون، و به اين ترتيب، مالک اصلي بانک شاهي انگليس و ايران به‌شمار مي‌رفت. در آن زمان شايعاتي وجود داشت دال بر اين که فرزندان سِر ادوارد ساسون و الين روچيلد (سِر فيليپ ساسون و سيبل ساسون) نامشروع‌اند و فيليپ از نسل يکي از دوستان &#8220;پارسي&#8221; ادوارد ساسون است. (منظور از &#8220;پارسي&#8221; زرتشتيان هند است. سران اين طايفه شرکاي اصلي يهوديان بغدادي در تجارت ترياک بودند.) فيليپ ساسون از اين شايعه مطلع بود، به آن ميدان مي‌داد يا به آن تفاخر مي‌کرد. دليل اين مدعا نوشته زير از سِر سيسيل راث، مورخ سرشناس يهودي، است:</p>
<p>فيليپ ساسون «بزدلانه اجازه داد تا اين شايعه درباره‌اش پخش شود که وي داراي نسب پارسي است&#8230; اين يک پديده رقت‌بار است براي کسي که از تباري بزرگ چون دودمان‌هاي روچيلد و ساسون نسب مي‌برد و در عين حال اين امتياز افتخارآميز را داشت که انگليسي و يهودي باشد.»</p>
<p>پيوند واقعي يا عاطفي فيليپ ساسون با پارسيان مي‌تواند از عواملي تلقي شود که علاقه وي را به طرح‌هاي باستان‌گرايانه اردشير ريپورتر و سران اليگارشي پارسي هند دال بر تأسيس سلطنت پهلوي در ايران جلب ‌کند. و اگر چنين باشد او اين علاقه را به لويدجرج، که خود داراي گرايش‌هاي باستان‌گرايانه هلني بود و از ترک‌ها- و طبعاً از قجرهاي ايران نيز- نفرت داشت، انتقال مي‌داد. [3]</p>
<p>لويدجرج و چرچيل و ساير اعضاي لابي صهيونيستي در دولت وقت بريتانيا جلسات محرمانه و خصوصي خود را در ويلاي باشکوه سِر فيليپ ساسون واقع در سواحل کنت (مشرف بر بر فرانسه) منعقد مي‌کردند. اين ويلا ليمپن نام داشت. راولند مي‌نويسد:</p>
<p> «سِر فيليپ ساسون، يکي از زيباترين جوانان زمان خود، نماينده مجلس عوام از منطقه هيث بود. او باکفايت، آرام، خوشرو و دقيق بود. عضو خانواده روچيلد و ميلياردر بود. ساسون يک ميهماندار تمام و کمال بود و لويدجرج از ميهمان‌نوازي او بهره کامل برد. لويدجرج در دو سال گذشته چند بار در اين ويلاي ساسون اقامت گزيده و غالبا از آن، و نيز از خانه بزرگ ديگر سِر فيليپ ساسون واقع در ترنت پارک، در شمال لندن، به عنوان محل ديدارهاي خود با نخست‌وزيران فرانسه استفاده مي‌کرد.»</p>
<p>بسياري از ديدارهاي پنهاني و مهم لويدجرج و چرچيل در اين ويلا انجام مي‌گرفت، از جمله ملاقات‌هاي سري ايشان با سران ضدانقلابيون روسيه و نظاميان بلندپايه لهستاني. در سال‌هاي 1920-1921 سه کنفرانس مهم پس از جنگ در اين ويلا برگزار شد که کنفرانس ليمپن خوانده مي‌شوند.</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/sassoon_phillip1.jpg?w=436&#038;h=567" alt="" width="436" height="567" /></p>
<p style="text-align:center;">سِر فيليپ ساسون، مالک عمده بانک شاهنشاهي انگليس و ايران،<br />
در زماني که منشي خصوصي ديويد لويدجرج، نخست وزير بريتانيا، بود<br />
و به گفته راولند «يکي از زيباترين جوانان زمان خود».</p>
<p style="text-align:center;"> <img src="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/sassoon_phillip2.jpg?w=450" alt="" /></p>
<p style="text-align:center;">سِر فيليپ ساسون در اواخر عمر در کنار وليعهد (جرج ششم بعدي)</p>
<p> توضيحات پيشگفته روشن مي‌کند که اسناد بانک شاهي در تحليل کودتاي 1299 و صعود سلطنت پهلوي از اهميت فراوان برخوردار است ولي متأسفانه اين اسناد در دسترس همگان نيست. اسناد فوق تا مدتي پيش در مرکز HSBC در هنگ‌کنگ نگهداري مي‌شد ولي پس از انتقال مالکيت بندر فوق به دولت چين، بانک مذکور مرکز اسناد تاريخي خود را به لندن منتقل کرد و وعده داد که آن را به روي محققين بگشايد. اين وعده تاکنون تحقق نيافته. معهذا، در کتاب جئوفري جونز، مورخ رسمي بانک شاهي که بر مبناي اين اسناد نگاشته شده، مي‌توان نقش مهم بانک فوق را در کودتا و صعود سلطنت پهلوي دريافت. به اين ترتيب، بانک شاهي در زمره حلقه‌هاي اصلي شبکه‌اي قرار مي‌گيرد که شماي کلي آن را ترسيم کرديم.</p>
<p>درباره نقش بانک شاهي در تشديد نابساماني اقتصادي و سياسي در ايران در آٍستانه کودتا در منابع ايراني مطالب فراواني مي‌توان يافت. از جمله مي‌دانيم که اين بانک شعب خود را در برخي ولايات ايران تعطيل کرد و با انتشار آگهي احتمال رفتن خود از ايران را مطرح نمود. اين امر در روحيه احمد شاه به‌شدت تأثير گذارد و او را مصمم به ترک ايران کرد.</p>
<p>در زمان کودتا رئيس بانک شاهي در ايران جيمز مک‌موراي بود که در سال 1950 در 73 سالگي فوت کرد. مک‌موراي با هرمن نورمن، وزير مختار انگليس، رابطه بسيار صميمانه و نزديک داشت. او در تلگراف 5 مارس 1921 به هيئت مديره بانک شاهي از کودتا استقبال کرد و آن را «بهترين و آخرين اميد ايران» خواند. مک‌موراي با شخص رضاخان رابطه دوستانه داشت و سهم مهمي در تأمين مالي دولت کودتا و شخص رضاخان ايفا نمود و از جمله در اوايل ژوئيه 1922 پنج ميليون قران به رضاخان وام داد. در مه  1923 نيز بانک شاهي مبلغ 15 ميليون قران به رضاخان وام داد.</p>
<p>پيشينه روابط شخصي مک‌موراي و رضاخان به سال‌هاي جنگ اوّل جهاني مي‌رسد. در اين زمان مک‌موراي رياست شعبه بانک شاهي در همدان را به دست داشت و چنانچه مي‌دانيم رضاخان در اين زمان در فوج قزاق همدان خدمت مي‌کرد. رضاخان از اين زمان با مک‌موراي رابطه حسنه داشت و به خانه او مي‌رفت. جونز مي‌نويسد:</p>
<p> «مک‌موراي&#8230; توانست رابطه تجاري و اجتماعي خوبي با رضاخان برقرار کند. در سال 1923 که رضاخان وزير جنگ بود، وي اداره تمامي امور مالي وزارتخانه خود را به بانک شاهي تفويض کرده بود و در اوايل سال 1925، که رضاخان رئيس‌الوزرا بود، همه مي‌دانستند که او عادت دارد با مک‌موراي و همسرش شام بخورد.»</p>
<p>جونز «اوج نمادين» رابطه رضاخان و بانک شاهي را در مراسم تاجگذاري وي مي‌داند. در زمان اين مراسم، که در آخر آوريل و اول مه 1926 برگزار شد، دفتر مرکزي بانک شاهي چراغاني شد و به اين مناسبت ضيافت داده شد. چند ماه قبل مک‌موراي ايران را ترک کرده و ويلکينسون رياست بانک شاهي در ايران را به دست گرفته بود. وي تنها فرد غيرديپلماتي بود که به مراسم تاجگذاري دعوت شد در حاليکه حتي آرتور ميلسپو (رئيس هيئت آمريکايي در ايران و مستشار مالي دولت ايران که رابطه نزديک با بانک شاهي داشت) نيز دعوت نشده بود. ويلکينسون در زمان ورود به کاخ مورد استقبال نخست‌وزير و وزرا قرار گرفت و همه از او به خاطر چراغاني و ضيافت در دفتر بانک تشکر کردند.</p>
<p>به‌نوشته جونز، از مارس 1921، يکي دو هفته پس از کودتا، تا مارس 1926 حداقل 90 درصد کل درآمدهاي گمرکات ايران به بانک شاهي واريز شد. ساير درآمدها نيز چنين بود: درآمدهاي پست و تلگراف، انحصار شکر و چاي و عوارض جاده‌ها. در پايان سال 1924 درآمدهاي دولت ايران که به بانک شاهي واريز شد 9/123 ميليون قران بود که در سال 1928 به 278 ميليون قران رسيد.</p>
<p> 8- لرد کرزن و قرارداد 1919</p>
<p>قرارداد 1919 يک قرارداد سلطه‌گرانه و تحقيرآميز استعماري بود که نمي‌توانست مورد قبول هيچ ايراني آگاه و غيرتمند قرار گيرد و به اين دليل با مخالفت شديد گروهي از رجال وطن‌دوست و خوشنام مواجه شد. ولي، در کنار جنبش فوق، با پديده‌اي عجيب مواجهيم و آن حضور فعال گروهي از مخالفان قرارداد است که حسن‌نيت ايشان مورد ترديد جدّي است. اين گروه از مخالفان قرارداد 1919 طيف خاصي را در برمي‌گيرد؛‌ از شاگردان مدرسه آليانس اسرائيلي در تهران تا اعضاي فرانسوي و ايراني سازمان ماسوني بيداري ايران و حتي کارمندان خارجي و ايراني سفارتخانه‌هاي فرانسه و ايالات متحده آمريکا. حاج محمد معين‌التجار بوشهري، از تجار بزرگ ترياک و از شرکا و عوامل اصلي کمپاني ساسون در ايران، در زمره فعالين درجه اوّل عليه قرارداد است، تغذيه مالي اين گروه از مخالفان را به‌دست دارد و مي‌کوشد بازار را در اعتراض به تعطيل کشد. حسينقلي خان نواب، که خانواده وي از نيمه دوّم سده هيجدهم به‌عنوان پايگاه بومي کمپاني هند شرقي بريتانيا در شيراز مستقر بودند و خود از جواني کارگزار بانک شرقي (سلف بانک شاهي) و کمپاني رژي تنباکو بود و برادرش منشي سفارت انگليس، هر چند در ايران نيست ولي اينک ناسيوناليست دوآتشه است و مخالف قرارداد. و حتي اردشير ريپورتر، رئيس شبکه اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران، مخالف سرسخت قرارداد است، همه جا عليه آن سخن مي‌گويد و به تحريک و تفتين عليه دولت وثوق‌الدوله مشغول است. نمونه‌هاي متعدد از اين سنخ مي‌توان ذکر کرد. اين پديده را تنها زماني مي‌توان تبيين کرد که تمايزات دروني دولت لويدجرج و دو گرايش موجود در آن در زمينه استراتژي آتي امپراتوري بريتانيا در خاورميانه شناخته شود. يک گرايش را وينستون چرچيل، وزير جنگ، نمايندگي مي‌کرد و گرايش ديگر را لرد کرزن وزير امور خارجه.</p>
<p> گرايشي که چرچيل سخنگوي آن بود، با شناخت واقعيت‌هاي موجود، راهکارهايي را براي کاهش هزينه‌هاي سنگين نظامي ناشي از حضور قشون بريتانيا در منطقه جستجو مي‌کرد. اين در زماني است که تعداد بيکاران در بريتانيا به دو ميليون نفر رسيده و اين کشور در وضع اقتصادي وخيمي قرار داشت. هزينه‌هاي نظامي بريتانيا در بين‌النهرين چنان سنگين بود که در اوايل سال 1921 برنامه دولت لويدجرج را براي احداث 200 هزار خانه مسکوني در انگليس به شکست کشانيد. يکي از دستورات کار کنفرانس قاهره (مارس 1921) کاهش هزينه‌هاي نظامي در عراق بود. در اواخر سال 1921، انتشار گزارش کميته گدس (منسوب به سر اريک گدس رئيس کميته مزبور)، که مسئوليت مبارزه با اسراف را به عهده گرفته بود، وخامت اوضاع اقتصادي بريتانيا را آشکارتر ساخت. طبق اين گزارش، براي بهبود اوضاع، دولت بريتانيا بايد مبلغ 86 ميليون پوند از بودجه کليه وزارتخانه‌هاي خود را کاهش مي‌داد که 5/ 4 ميليون پوند از اين صرفه‌جويي شامل سه وزارتخانه جنگ، درياداري و هوايي مي‌شد و براي تحقق اين امر بايد سه وزارتخانه جنگ، درياداري و هوايي در يک وزارتخانه (وزارت دفاع) ادغام مي‌گرديد.</p>
<p>لويدجرج در خاطراتش (1938) تعدادي از نامه‌هاي خود به چرچيل را نقل کرده است. او در يکي از اين نامه‌ها مي‌نويسد:</p>
<p> «من از شما خواهش مي‌کنم کاري نکنيد که مردم اين کشور به علت تنفر از اصول بلشويسم دست به اقدامات جنون‌آميزي بزنند. يک جنگ تهاجمي پرهزينه عليه روسيه سبب تقويت بلشويسم در روسيه و پيدايش بلشويسم در داخل [بريتانيا] مي‌شود. ما نمي‌توانيم بار سنگين اين امر را تحمل کنيم. چمبرلين [وزير دارايي] به من گفت که ماليات‌هاي طاقت‌فرساي کنوني حتي در شرايط صلح خردکننده است تا چه رسد به اينکه ما به جنگ عليه قاره‌اي چون روسيه مبادرت ورزيم. اين اقدام کشور ما را مستقيما به ورشکستگي و بلشويسم مي‌کشاند.»</p>
<p> اين وضع نابسامان مستمسک مناسبي بود براي تحقق طرح‌هاي دراز مدت لابي صهيونيستي فوق‌. به اين ترتيب، اين گروه به پرچمدار کاهش هزينه‌هاي نظامي امپراتوري بريتانيا در خاورميانه بدل شد و در لفافه اين اقدام وابستگان خود را به‌قدرت رسانيد.</p>
<p>يک نمونه بين‌النهرين است: در زمان انقلاب 1920 عراق اداره سياسي اين سرزمين براي بريتانيا ساليانه بيش از 16 ميليون پوند هزينه در برداشت و هزينه‌هاي نظامي آن بالغ بر 18 ميليون پوند بود. با طرح چرچيل، بريتانيا تصميم به خروج تدريجي نيروهاي نظامي خود از بين‌النهرين گرفت و امير فيصل را نامزد حکومت عراق کرد. سرانجام، در کنفرانس قاهره مسئله فيصل به‌طور نهايي حل شد و در 13 مارس 1921 چرچيل طي تلگرامي به لويدجرج نوشت: «فيصل بهترين و ارزان‌ترين راه حل است.»</p>
<p>اين حکومت جديد هم منافع استعمار بريتانيا را در منطقه، بدون تحميل هيچ خرجي بر دولت بريتانيا، تأمين مي‌کرد و هم ساختاري را تأسيس مي‌نمود که در آن وابستگان به کانون‌ صهيونيستي از اقتدار و گشاده‌دستي کامل، بدون هيچ نظارت و محدوديتي از سوي دولت‌ بريتانيا و نهادهاي سياسي و قضايي اروپايي، برخوردار بودند و به‌عبارت ديگر هرچه مي‌خواستند، بي هيچ مانع و رادعي، مي‌کردند.</p>
<p>به اين ترتيب، در حکومت جديد عراق، وابستگان به شبکه جهاني صهيونيستي از موقع منحصربفردي برخوردار شدند. يهوديان بغداد، که در زمان تأسيس پادشاهي هاشمي 80 هزار نفر از جمعيت 220 هزار نفري شهر بودند، به‌عنوان ثروتمندترين و متنفذترين بخش شناخته مي‌شدند و به‌نوشته رجوان در تاريخ يهوديان عراق، از طريق يهوديان بغدادي مقيم هند، انگلستان و خاوردور (و ايضاً ايران) «بيشترين شبکه گسترده ارتباطي را با جهان خارج داشتند.» سرشناس‌ترين يهودي ساکن بغداد در اين زمان يکي از اعضاي خاندان ازقل به‌نام سِر ساسون افندي بود. او در کنفرانس قاهره در مسئله انتصاب امير فيصل به سلطنت عراق طرف مشاوره چرچيل قرار گرفت و به اين ترتيب در تأسيس سلطنت هاشمي نقش مهمي ايفا کرد. سِر ساسون افندي در پنج کابينه متوالي پس از تأسيس دولت عراق در مقام وزير دارايي جاي داشت و به‌عنوان يکي از سه شخصيت درجه اوّل عراق شناخته مي‌شد. ازقل پايه‌هاي سازمان اقتصادي و بودجه اين کشور را بنا نهاد و در مذاکرات با شرکت‌هاي نفتي خارجي هماره نقش اصلي را به‌دست داشت.</p>
<p>عين اين تحليل در مورد ايران صادق است:</p>
<p>طبق طرح لرد کرزن (قرارداد 1919) بريتانيا در قبال ايران تعهدات مالي و سياسي متعددي را مي‌پذيرفت و از جمله دو ميليون پوند به ايران وام مي‌داد (نيمي از اين مبلغ به عهده دولت لندن و نيم ديگر به‌عهده حکومت هند بريتانيا بود.) اداره ايران در چارچوب قرارداد فوق ساليانه 30 ميليون پوند هزينه جديد بر دولت بريتانيا تحميل مي‌کرد. (هم سِر هارولد نيکلسون و هم سِر رونالد شاي، نويسندگان زندگينامه‌هاي لرد کِرزن که هر دو از مورخين نامدار انگليس‌اند، اين رقم را به‌عنوان هزينه اجراي طرح قرارداد 1919 در ايران ذکر کرده‌اند.) به‌علاوه،‌ در صورت اجراي قرارداد 1919، وضع سياسي گذشته کم‌و‌بيش حفظ مي‌شد و اين امر تحقق طرح‌هاي کانون‌هاي فوق‌الذکر را با دشواري‌هاي فراوان مواجه مي‌کرد. به اين دلايل بود که طرح کرزن از آغاز با مخالفت و کارشکني جدّي لابي صهيونيستي حکومت بريتانيا مواجه شد و سرانجام به شکست کامل انجاميد. به‌عبارت ديگر، گزينه کودتاي 1299 و در پي آن تأسيس سلطنت پهلوي «ارزان‌ترين راه‌حل» براي دولت بريتانيا و بهترين براي چرچيل و دوستان او بود. طبق اسناد بانک شاهي، از آوريل 1919 تا مارس 1920 مخارج دولت بريتانيا در ايران، که از طريق بانک فوق پرداخت مي‌شد، 143 ميليون قران بود که 29 درصد آن به‌عنوان کمک به دولت ايران اعطا مي‌شد، 65 درصد هزينه‌هاي نظامي بريتانيا در ايران بود و 6 درصد هزينه‌هاي ديپلماتيک. در اولين ماه‌هاي پس از کودتا، يعني از آوريل تا سپتامبر 1921، کل مخارج دولت بريتانيا در ايران به 16 ميليون قران کاهش يافت؛ از اين مبلغ هيچ پرداختي به دولت ايران صورت نگرفت، 92 درصد هزينه‌هاي نظامي و 8 درصد آن هزينه‌هاي ديپلماتيک بود. به اين ترتيب، اهميت کودتاي 1299 در کاهش فشارهاي مالي بر دولت بريتانيا آشکار مي‌شود.</p>
<p> به دلايلي کاملاً روشن، در تاريخنگاري معاصر ايران لرد کرزن به‌عنوان نماد استعمار بريتانيا شهرت افسانه‌اي يافته ولي نسل‌هاي کتابخوان ايراني کمترين آشنايي با پيوند کساني چون لويدجرج و فيليپ ساسون و چرچيل و لرد ردينگ و ساموئل‌ها و غيره و غيره با تحولات ايران ندارند. در واقع، براي لرد کرزن نمي‌توان چنين جايگاه رفيعي قائل شد.</p>
<p>در دولت وقت بريتانيا، حوزه مورد علاقه شخصي لويدجرج منطقه آناتولي بود و مأموريت مقابله با انقلاب بلشويکي روسيه و مهار کردن آن يکسره به چرچيل محول شده بود. چرچيل در اين عرصه اختيار تام داشت در حالي‌که کرزن فاقد چنين اختياراتي بود. لويدجرج به‌طور دائم در امور وزارت خارجه دخالت مي‌کرد ولي در امور وزارت جنگ دخالت چندان نداشت. ميان چرچيل و کرزن نيز در مسايل خاورميانه اختلاف نظر عميق وجود داشت. در اوايل سال 1921، که چرچيل به تازگي وزير مستعمرات شده بود، کرزن به همسرش نوشت:</p>
<p>«يک مشاجره طولاني و ناراحت‌کننده ميان وينستون [چرچيل] و من درباره مسائل خاورميانه رخ داد. او مي‌خواهد بر همه چيز چنگ اندازد و مثلا وزير خارجه در امور آسيا باشد. من مطلقاً با اين امر موافق نيستم.»</p>
<p>کرزن در مکاتبات خصوصي با همسرش، لويدجرج، چرچيل و رفقاي ايشان را «کانون توطئه» مي‌خواند. رفتار شخصي لويدجرج با کرزن نيز ناپسند و تحقيرآميز بود. راولند مي‌نويسد:</p>
<p> «لويدجرج با برخي از همکاران خود در کابينه با خشونت رفتار مي‌کرد ولي با هيچ يک از آنان به‌سان لرد جرج ناتانيل کرزن [راولند به تمسخر يک سطر کامل القاب اشرافي کرزن را رديف کرده است] رفتار تهاجم‌آميز نداشت. در سال 1916، زماني‌که کرزن را براي شرکت در کابينه جنگي‌اش دعوت مي‌کرد درباره او با تحسين سخن مي‌گفت، ولي در سال 1919 اين تحسين به خشم بدل شد و در سال 1920 به تحقير و توهين. لويدجرج مي‌دانست که کرزن تمامي هستي‌اش را در گرو کرسي وزارت امور خارجه گذارده و در هر شرايطي، هرچند رفتاري خوارکننده با او در پيش گرفته شود، به آن چسبيده است.»</p>
<p> راولند مي‌افزايد: برخي از اعضاي دولت، چون بالفور و بونارلاو (رهبر محافظه‌کاران)، از رفتار لويدجرج با کرزن در هراس بودند و چند بار موضوع را با او در ميان گذاشتند، ولي رفتار لويدجرج بي‌تغيير ماند و يک بار به بونارلاو گفت: «او بي‌شعور است.» حتي يکي از اعضاي دون‌پايه دولت، به نام سِر فيليپ لويد گرايم، به لويدجرج گفت: «اگر رفتاري که با کرزن مي‌کنيد با من بکنيد استعفا مي‌دهم، نمي‌فهمم چرا او استعفا نمي‌دهد؟!» لويدجرج پاسخ داد: «او استعفا مي‌دهد، يواش يواش!»</p>
<p>در واقع، در موارد متعدد کرزن استعفا داد ولي بلافاصله از تصميم خود منصرف شد. براي نمونه، او در 22 آوريل 1922 به همسرش نوشت: «من از کار کردن، يا درواقع تلاش براي کار کردن، با اين مرد خيلي خسته شده‌ام. او مي‌خواهد که وزير امور خارجه‌اش برايش يک نوکر يا شبيه يک حمال باشد و به آرامش يا نزاکت زندگي اداري هيچ وقعي نمي‌گذارد.» و لويدجرج به تمسخر مي‌گفت:‌</p>
<p>«کرزن هميشه براي من استعفانامه‌هايش را مي‌فرستد. او اين استعفانامه‌ها را با قاصدي لنگ مي‌فرستد و پشت سر او [براي پس گرفتن استعفا] قاصدي چابک از راه مي‌رسد.»</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>1.    درباره خاندان ساسون و يهوديان بغدادي در ايران پژوهش مفصلي انجام داده ام که منتشر نشده. براي آشنايي اجمالي بنگريد به مقاله من با عنوان «ساسونها، سپهسالار و ترياک ايران» <a href="http://www.shahbazi.org/pages/Sassoon.htm">[1]</a></p>
<p>2.    حتي در دوران جنگ دوّم جهاني و اشغال ايران به‌وسيله متفقين اين حضور را مي‌توان به عينه مشاهده كرد. شاپور ريپورتر اولين بار در پوشش كارمند كمپاني نمازي هنگ‌كنگ و با معرفي‌نامه رسمي اين كمپاني وارد تهران شد و در دوران جنگ پيمانكاران مسئول تأمين تداركات ارتش ايالات متحده آمريكا در ايران يك يهودي بغدادي به‌نام مه‌ير عبدالله و مهدي نمازي بودند.</p>
<p>3.   هارولد ويلسون لويدجرج را داراي افكار باستان‌گرايانه مي‌خواند و چنين بود. نخستين سال‌هاي پس از جنگ جهاني اوّل دوران احياء انديشه‌هاي باستان‌گرايانه است. زرسالاران پارسي هند به‌پاس خدمات خود در جنگ اعاده سلطنت ايران باستان را مي‌خواستند، زرسالاران يهودي در پي تحقق آرمان دولت يهود در فلسطين بودند و لويدجرج، به‌عنوان رئيس دولت بريتانيا، نيز حق داشت كه در پي تحقق آرمان‌هاي خود باشد. آرمان او استقرار يك تمدن هلني در منطقه شرقي مديترانه و تجديد بناي يونان باستان بود. به‌نوشته راولند، لويدجرج ترك‌ها را نژادي مضمحل و منحط و يونانيان را مرد آينده مي‌دانست. او قانع شده بود كه زمان پيدايش يك امپراتوري هلني در مديترانه شرقي فرا رسيده است و ايجاد پيوند دوستي با اين تبار قهرماني براي بريتانيا نيازي اساسي است. پافشاري لويدجرج بر اين آرمان سرانجام سبب سقوط او شد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/shahbazi1.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/shahbazi1.wordpress.com/355/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=shahbazi1.wordpress.com&amp;blog=3842326&amp;post=355&amp;subd=shahbazi1&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shahbazi1.wordpress.com/2009/03/22/%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b9%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%db%8c-1299-%d8%a8%d8%ae%d8%b43/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">shahbazi1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/edward_vii_his_friends.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/sassoon_phillip1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://shahbazi1.files.wordpress.com/2009/03/sassoon_phillip2.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>
