ما و سيره حکومت‌گري در اسلام

تاریخ انتشار در وب‌گاه عبدالله شهبازی:
سه‌شنبه 28 خرداد 1387/ 17 ژوئن 2008، ساعت 11 بعد از ظهر

ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فرياد برآري که مسلماني نيست

سه نمونه از سيره حکومت‌گري را در تاريخ اسلام ذکر مي‌کنم؛ از سه «حاکم» با سه شخصيت به‌کلي متفاوت. اوّلي، از منظر ما شيعيان، امام معصوم است و دومي سلطاني است جائر و فاسق و بيگانه با اهل بيت (ع)؛ سومي نومسلماني است مغول که تا ديروز شمني‌مذهب و بت‎پرست بود.

1- نمونه نخست، برخورد اميرالمؤمنين علي (ع) است به يکي از کارگزارانش، ابن هرمه مسئول امور مالي بازار اهواز، که به دليل تخلفي امير مؤمنان از والي اهواز خواست بي‌درنگ او را برکنار، زنداني و بي‌آبرو کند.

هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن‌هرمه را… برکنار کرده و به مردم معرفي كن!‌ به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخش‌هاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده‌ام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار مي‌شوي و من به زشت‌ترين صورت ممكن تو را از كار بركنار مي‌كنم و خدا آن روز را نياورد… شب‌ها زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن‌هرمه…» (دعائم الاسلام، جلد 2، ص532 ). ابن‌هرمه چه کرده است که اميرالمؤمنين(ع) به رفاعه، حاکم اهواز، چنين فرمان مي‌دهد که او بي درنگ بايد «بي‌آبرو» شود؟ همان مولاي متقيان که حرمت آبروي مسلمان را بالاتر از حرمت کعبه مي‌داند چنان بر بي‌آبرو شدن يک مجرم حکومتي اصرار دارد که حتي فرماندار اهواز را که مسئول اجراي حکم است «تهديد» مي‌کند که اگر او را بي‌آبرو نکني «من به زشت‌ترين صورت ممكن تو را از كار بركنار مي‌كنم». او نه ياغي است و نه جاني، يعني نه بر ضد حکومت قيام کرده و نه جنايتي مرتکب شده است. او مسئول نظارت مالي بر بازار اهواز بوده که مرتکب تخلف مالي شده است. (محمد مطهري، «آبرويش را بريز و او را به مردم معرفي کن»، 16 خرداد 1387) [1]

2- دوّمين نمونه از سلطان محمود غزنوي است؛ حکمراني که قطعاً براي ما «الگوي حکومت‌گري خوب» به‌شمار نمي‌رود. ادعاي «حکومت اسلامي»، به مفهومي که ما مي‌شناسيم، نيز ندارد. معهذا،  هنوز در دوران غزنويان (سده‌هاي چهارم و پنجم هجري) «اسلام» چنان ريشه‌دار است که حتي سلطان نيز مجبور به تمکين در برابر «حکم شرع» است حتي اگر به تعزير سپهسالار و يار مجالس شبانه شراب‌خواري‌اش بينجامد.

علي نوشتگين، سپهسالار محمود غزنوي، شبي با سلطان تا سحرگاه به شرابخواري پرداخت و آنگاه «رخصت خواست که به خانه خويش رود.» محمود گفت:

صواب نيست روز روشن، بدين حال، چنين مست بروي. هم اينجا، اندر حجره‏اي، بياساي تا نماز ديگر. آنگاه به هشياري برو. که اگر بدين حال تو را محتسب اندر بازار بيند، بگيرد و حد زند؛ و آبروي تو ريخته شود؛ و دل من رنجور گردد؛ و هيچ نتوانم گفتن.

علي نوشتگين اندرز سلطان نشنفت زيرا «سپهسالار پنجاه هزار سوار بود… در وهم او نگذشت که محتسب اين معني در دل يارد انديشيدن. نستوهي و ستيهندگي کرد که البته بروم.» و محمود به او رخصت رفتن داد. علي نوشتگين با «بوشي عظيم از خيل و غلامان و چاکران» راهي خانه خود شد. از قضا در ميانه بازار محتسب، «با صد مرد سوار و پياده»، به او رسيد.

چون علي نوشتگين را چنين مست بديد، بفرمود تا از اسپش فرو کشيدند و خود از اسپ فرود آمد، و بفرمود تا يکي بر سرش نشست و يکي بر پاي او. و به‌دست خويش چهل چوب بزدش بي ‏محابا، چنانکه زمين را به دندان مي‏گرفت و حاشيت و لشکرش مي‏نگريستند. هيچ کس زهره آن نداشت که زبان بجنباند… روز ديگر، چون علي نوشتگين به خدمت رفت، سلطان گفت: «چون رستي از محتسب؟» علي نوشتگين پشت برهنه کرد و به محمود نمود شاخ شاخ گشته. و محمود بخنديد و گفت: «توبه کن تا هرگز مست از خانه بيرون نروي.» (خواجه نظام‌الملک طوسي، سياست نامه، به‌کوشش دکتر جعفر شعار، تهران: اميرکبير، چاپ سوم، 1364، صص 52-53)

3- سوّمين نمونه، برخورد امير چوپان مغول به اتهام دروغين فساد مالي منتسب به پسرش است که حکمران روم (ترکيه امروز) بود. امير چوپان مغولي شمني مذهب بود که به تازگي به اسلام تشرف و گمشده خود را در اسلام يافته، ادعاي «حکومت اسلامي» و زهد و عرفان و سلوک ندارد؛ دولتمرد مقتدر و وزير اعظم سلطان ابوسعيد بهادر خان، ايلخان مغول، است و از بسط يد کافي براي چپاول مال و حتي ناموس و جان مردم برخوردار.

و چوپان مردي به غايت عادل بودي و کار به طريق شرع راندي و هرگز شراب نخوردي و يک رکعت نماز از او فوت نشدي و صدقات بسيار کردي و بسيار عمارات مشهور خيرات مشکور کرده و در بطن مکه کهريزي تمام ساخته که امروز در مکه آب روان هست. و تا غايتي منصف بود که پسرش در روم مي‌بود، نسبت آن بر وي کردند که در سکه تصرفي نموده و آن از معظمات گناه بود. بوسعيد با وي اين معني بگفت. چوپان به نفس خود عازم روم شد و پسر را گردن بسته پيش تخت آورد و گفت هر چه خواهي از سياست با وي به جاي آر. (محمد بن علي شبانکاره‌اي، مجمع‌الانساب، به تصحيح ميرهاشم محدث، تهران: اميرکبير، چاپ اول، 1363، ص 285)

4- اين يادداشت را با گزيده‌اي از همان مقاله آقاي محمد مطهري، فرزند استاد شهيد آيت‌الله مرتضي مطهري- که بخش مهمي از شناخت خويش از اسلام راستين را مديون آثار اويم، به پايان مي‌برم:

شايد برخي نکته اساسي اين فرمان اميرالمؤمنين را در جنبه ايجابي آن يعني قاطعيتي ببينند که آن حضرت در بي‌آبرو کردن متخلف منسوب به حکومت به خرج داده است، به‌ويژه اين‌که حضرت با پائين دانستن «آستانه جرم» منتظر نماند تا ابن‌هرمه نصف زمين‌هاي اهواز را چپاول کند و بعد عکس‌العمل نشان دهد. اما آنچه لااقل به همين اندازه مهم است و براي وضع اطلاع‌رساني امروز کشور ما بسيار درس آموز، جنبه سلبي اين حکم است، يعني اين‌که چرا حضرت براي مجازات وي دستور «محرمانه» صادر نکرد و چنين بر بي‌آبرو کردن وي تأکيد ورزيد؟

لااقل سه دليل به ظاهر موجه براي صرف نظر کردن از «معرفي» ابن‌هرمه متخلف وجود داشت:

1. خطا را ابن‌هرمه کرده است نه خانواده او. اگر آبروي ابن‌هرمه ريخته شود خانواده اش چگونه در ميان مردم سربلند کنند؟ چرا پدر و مادر و زن و فرزند کودک يا نوجوانش بايد تاوان تخلف او را بدهند؟

2. اگر ابن‌هرمه معرفي شود براي هميشه بي آبرو شده و ديگر شانس بازگشت به جامعه از وي گرفته مي‌شود…

3. امروز مارقين و ناکثين و قاسطين هر روز در پي توطئه عليه حکومت هستند. اگر ابن‌هرمه، که کارگزار حکومت اسلامي است، به عنوان متخلف معرفي شود دشمنان و منتقدين بهترين بهانه براي سوء‌استفاده و تبليغ عليه حکومت را به چنگ مي‌آورند. خواهند گفت: «ببينيد علي هم عده‌اي متخلف را به دور خود جمع کرده است». ابن‌هرمه نبايد معرفي شود زيرا خوراک تبليغاتي براي دشمن فراهم شده و مردم به حکومت اسلامي بدبين مي‌شوند و در نتيجه به تعبير امروز، نظام «تضعيف» مي‌شود. متخلف را بايد تنبيه کرد ولي براي جلوگيري از سوء استفاده دشمن بايد اين کار را با يک دستور محرمانه انجام داد…

دليل سوّم، که «براي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف آن متخلفان حکومتي نبايد معرفي شوند»، بيت‌الغزلي است که سال‌ها در کشور ما تکرار شده است. اين دليل… بسياري از دوستداران انقلاب را نسبت به انقلاب بي‌تفاوت و برخي بي‌تفاوتان را ضدانقلاب کرده و بهترين ابزار تبليغ عليه مسئولان را براي ضدانقلاب فراهم آورده است…

معلوم نيست اين اصل از کدام ناکجاآباد آمده است که به صرف آگاهي مردم نسبت به تخلف يک فرد منتسب به يک مجموعه مردم به کل آن مجموعه بدبين شده و يا آن مجموعه تضعيف مي‌شود؟ قرآن در آيه تطهير، اهل بيت پيامبر (ص) را معصوم معرفي مي‌کند. اما همين قرآن با صراحت از ضلالت و شقاوت کساني از اهل بيت حضرت نوح (ع) و حضرت لوط (ع)، اين دو پيامبر بزرگ، ياد مي‌کند. آيا قرآن بايد خطاي وابستگان خانوادگي نوح و لوط را پنهان مي‌ساخت تا مردم به خاندان پيامبران و از جمله خاندان پيامبر اسلام بدبين نشوند؟! آيا چون همسر امام حسن (ع) قاتل از آب درآمده است، شيعيان به همه همسران ائمه اطهار (ع) بدبين شده‌اند؟…

مگر نظام اسلامي با دادن حکم مسؤوليت به يک فرد، پيشاپيش عدم ارتکاب تخلف توسط او را تضمين کرده و اعلام کرده بود که تا پاي جان براي اثبات عصمت آن فرد متخلف ايستاده است که رسيدگي علني به تخلف او «لطمه به آبروي نظام» تلقي شود؟ وقتي نه تنها ابن‌هرمه که «منصوب با واسطه» قطب العارفين علي (ع) است، بلکه «منصوب مستقيم» اميرالمؤمنين (ع) يعني عثمان بن حنيف، والي بصره، هم تخلف مي‌کند، چرا مردم ما با آگاهي از تخلف يک فرد منتسب به جمهوري اسلامي به کل نظام بدبين شوند؟…

جامعه مورد نظر پيامبر(ص)، که بارها بر آن تأکيد کرد، جامعه‌اي بود که در آن ضعيف بتواند «بدون لکنت» (غير متتعتع) حقش را از قوي بگيرد ( لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع). پس صرف اين‌که «ضعيف» بتواند حقش را از «قوي» بگيرد کافي نيست، بلکه بايد بدون نگراني و به آساني حق خود را بگيرد. متأسفانه اين اصل‌هاي عجيب و غريب درباره آبروي نظام و تضعيف نظام کار را به جايي رسانده که گاهي «قوي» هم نمي‌تواند از «قوي» حق را بگيرد. قوه قضائيه با اين همه قدرت و تشکيلات، هنوز پس از سال‌ها، توفيق نيافته است که حتي يک آقازاده يا مفسد اقتصادي داراي نفوذ سياسي و يا يک مقام سياسي، قضايي يا انتظامي متخلف را «محکوم و معرفي» کند… اين نوع سياست اطلاع رساني، و در واقع لاپوشاني تخلفات متخلفين اعم از روحاني و غير روحاني، کار را به جايي رسانده است که عده‌اي از جوانان امروز به همه روحانيان از صدر تا ذيل و حتي درگذشتگان‌شان مثل شهيد مطهري و علامه طباطبايي هم بدبين شده‌اند…

برچسب‌ها: , , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: