Archive for اوت 2008

منوچهر بزرگمهر و کودتا، به مناسبت پنجاه و پنجمين سالگرد کودتاي 28 مرداد 1332

اوت 22, 2008

منوچهر بزرگمهر و کودتا؛ به مناسبت پنجاه و پنجمين سالگرد کودتاي 28 مرداد 1332

تاریخ انتشار در وب‌گاه عبدالله شهبازی:
28 مرداد 1387

متن کامل براي پرينت به صورت فایل PDF

مقاله حاضر ملخص بررسي‌هاي جديد من براي شناخت بيش‌تر «برادران بوسکو» است که براي اوّلين بار در اين وب‌گاه عرضه مي‌شود. در رساله «سر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332» [دانلود به صورت فایل PDF] در مورد منوچهر بزرگمهر، به عنوان عامل اصلي سرويس اطلاعاتي آمريکا در کودتاي 28 مرداد، سکوت کردم ولي در اين مقاله به صراحت بر اين امر تأکيد مي‌کنم. در واقع، در زمان نگارش رساله «سر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332» (مرداد- شهريور 1381، 97 صفحه در قطع وزيري) ظن من بيش‌تر متوجه منوچهر بزرگمهر، به عنوان برادر ارشد در ميان «برادران بوسکو»، بود ولي به دليل جايگاه برجسته علمي که منوچهر بزرگمهر در دهه‌هاي پاياني عمرش در حوزه فلسفه به دست آورد در اين باره احتياط کردم تا به مستندات قابل اتکايي دست يابم. اکنون اين مستندات به دست آمده است.

در منابع آمريکايي منتشر شده دربارۀ کودتا به‌طور مکرر از دو مأمور اصلي سيا در ايران نام برده شده که به‌طور اختصاصي براي آمريکاييان کار مي‌کردند و هوّيت آنان براي انگليسي‌ها ناشناخته بود. کرميت روزولت در خاطرات خود اين افراد را به‌عنوان دو برادر مي‌شناساند و از ايشان با نام مستعار «برادران بوسکو» ياد مي‌کند. در مقاله مارک گازيوروسکي اين دو مأمور اصلي سيا در ايران با اسامي «نرن» و «سيلي» معرفي شده‌اند. و سرانجام در تاريخچه ويلبر، چنانکه سايت کريپتوم پس از «کشف» اسامي سياه شده مي‌شناساند، اين دو «جليلي» و «کيواني» نام گرفته‌اند. در دو مورد اخير، اين دو برادر نيستند. (بنگريد به فصل مربوطه در رساله «سر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332»)

چنان‌که گفتم، کرميت روزولت، در توصيف «برادران بوسکو»، برادر بزرگ را lawyer و برادر کوچک را «روزنامه‌نگار» معرفي کرده است.[1] در ترجمه‌هاي فارسي lawyer (حقوق‌دان) به «وکيل دعاوي» ترجمه شده و اين امر در شناخت هوّيت برادر بزرگ‌ سردرگمي‌هايي پديد آورده است. مي‌دانيم که هر «حقوق‌داني» وکيل دعاوي نيست. استفن دوريل، که کتاب او[2] به‌رغم برخي کاستي‌ها به عنوان جديدترين و معتبرترين پژوهش در زمينه تاريخ سرويس اطلاعاتي بريتانيا شناخته مي‌شود،[3] مي‌نويسد:

در ميان ماموراني که گويران[4] اداره مي‌کرد دو برادر بودند با نام رمز «بوسکوها».[5] آنان ابتدا به يک استاد دانشگاه آمريکايي در تهران، که فکر مي‌کردند براي سيا کار مي‌کند، نزديک شده بودند. آن استاد براي سيا کار نمي‌کرد ولي به عنوان همکار قديمي گويران در اداره خدمات استراتژيک (OSS) او را در جريان شايعات فضاي دانشگاه قرار مي‌داد. کرميت روزولت در يکي از سفرهاي متعدد خود به ايران در سال 1950 در خانه‌اي امن در تهران با اين دو برادر ملاقات کرد. برادر بزرگ‌تر حقوق‌داني توانمند و جذاب بود که به آلمان علاقه داشت. برادر کوچک، که در اواخر دهه بيست زندگي‌اش به سر مي‌برد [نزديک به سي سال داشت]، روزنامه‌نگار بود. براي روزولت تعجب‌آور بود زيرا اين دو برخي دوره‌هاي عمليات پنهاني و خرابکاري را طي کرده بودند؛ ولي هيچگاه روزولت نتوانست هوّيت آموزش‌دهندگان را کشف کند. بعداً برادران بوسکو به واشنگتن سفر کردند، در آنجا با آن‌ها مصاحبه شد و سرانجام آلن دالس[6] و والتر بدل اسميت،[7] رئيس سيا، تأييدشان کردند. سپس، روزولت آن‌ها را به عنوان عوامل پرووکاتور[8] [تحريک‌کننده] به کار گرفت. زماني که آورل هريمن و مترجمش، سرهنگ ورنن والترز[9]- مرد مرموزي که بعداً معاون سيا شد، در چارچوب مذاکرات کمپاني نفت انگليس با ايران به تهران سفر کردند، تظاهرات ضدآمريکايي رخ داد که طي آن گروهي از مردم زخمي و کشته شدند. اين آشوب به تحريک برادران بوسکو صورت گرفت که براي انجام آن از ارتباطات قوي خود با بازار بهره جستند.[10]

شروع آشنايي کرميت روزولت با «برادران بوسکو» در سال 1950 است حال آن‌که، چنان‌که خواهيم ديد، «نرن» و «سيلي» عمليات بدامن را از سال 1948 آغاز کردند. پس، به‌رغم تصوّر فؤاد روحاني، «نرن» و «سيلي» با «برادران بوسکو» يکي نيستند. فؤاد روحاني، که از کارکنان بلندپايه شرکت نفت بود و با پيشينه و ارتباطات خارجي همکاران همسنگ خود آشنايي داشت، پس از اين تذکر که اسامي مستعار «نوسي» و «کافرون» در خاطرات کرميت روزولت اشاره واضح به برادران رشيديان است، مي افزايد: «تشخيص هويت واقعي ديگران نيز به حدس قريب به يقين آسان است.»[11] منظور روحاني هويت «برادران بوسکو» است که از نظر او همان «نرن» و «سيلي» هستند. به‌نظر مي‌رسد که فؤاد روحاني هويت واقعي «برادران بوسکو» را مي‌شناسد ولي، بنا به ملاحظاتي، آن را بيان نمي‌کند. به گمان من، اين ملاحظه ناشي از پيشينه همکاري و دوستي ديرين فؤاد روحاني با منوچهر بزرگمهر در شرکت نفت است.

مشخصاتي که از «برادران بوسکو» ذکر شده بيش از همه بر برادران بزرگمهر قابل انطباق است. در واقع، اين منوچهر بزرگمهر، «حقوق‌دان توانمند و جذاب»، و برادر کوچک روزنامه‌نگارش، اسفنديار بزرگمهر، بودند که در سال 1950 با کرميت روزولت ديدار کردند و از اين پس نقش مهمي در عمليات سيا در ايران به دست گرفتند.

برادران بزرگمهر پسران يوسف خان حافظ الصحه تفرشي (متوفي 1328 ش.) هستند که در زمان احمد شاه به «عليم‌السلطنه» ملقب شد و در دوره رضا شاه به «دکتر يوسف بزرگمهر» شهرت يافت. تمامي پسران دکتر يوسف بزرگمهر تحصيلات خود را در مدرسه آمريکايي به پايان بردند که دکتر ساموئل مارتين جردن رياست آن را به دست داشت.[12]

منوچهر بزرگمهر (1288- 1365)، پسر ارشد، در سال 1307 ش.، در حوالي بيست سالگي، شاخه فرقه احمديه (قادياني)[13] را در ايران تأسيس کرد و خود رئيس آن شد. مکاتبات متعددي از منوچهر بزرگمهر بر سربرگ‌هاي «انجمن احمديه»، متعلق به سال‌هاي 1307- 1310، موجود است که به عنوان رئيس انجمن به امضاي او رسيده است.[14] با توجه به پيوندهاي عميق گردانندگان «فرقه احمديه» (قادياني) با کانون‌هاي توطئه‌گر انگليسي- صهيونيستي، و ماهيت مشکوک و سازمان‌يافته فعاليت‌هاي قادياني‌گري در ايران آن سال‌ها، اين نقش منوچهر بزرگمهر را بايد مبين ارتباطات او با کانون‌هاي معين توطئه‌گر از اوان جواني‌اش دانست.

آيت‌الله سيد محمود طالقاني در دفاعيات خود  در دادگاه نظامي (1342) تبليغات قادياني‌گري در ايران آن زمان را چنين بيان کرده است:

از همان اوايل سلطنت رضا شاه دستجاتي از مبلغين مذاهب مختلف به ايران سرازير شدند… که بعضي از غرب مأموريت داشته و بعضي از مذاهب جديدالولاده که در هند پيدا شده [قادياني‌ها] و همچنين فرقه‌هاي نوظهور ضاله در ايران دست به کار شدند و استعمار آنان را تقويت مي‌کرد. فعاليت دامنه‌دار آنها خصوصا در ميان جوانان دانش‌آموز و دانشجو بيش‌تر بود.[15]

بشير احمد، محقق پاکستاني، در کتاب ارتباطات انگليسي- يهودي جنبش احمديه[16] قادياني‌گري را فرقه‌اي ساخته از سوي کانون‌هاي استعماري و يهوديان مسلمان‌نمايي مي‌داند که در باطن يهودي بودند. او قادياني‌گري را فرقه‌اي مشابه با بهائي‌گري، و هر دو را داراي پيوندهاي عميق با يهوديان مخفي، مي‌خواند با اين تفاوت که بابي‌گري و بهائي‌گري براي شيعيان ساخته شد و قادياني‌گري براي اهل تسنن.[17]

بهرروي، چند سال بعد، منوچهر بزرگمهر راهي انگلستان شد و به مدت سه سال تحصيلاتش را در رشته حقوق در دانشگاه بيرمنگام به پايان برد. او در 1313 به ايران بازگشت و پس از مدتي اشتغال در وزارت معارف و وزارت خارجه سرانجام به استخدام شرکت نفت انگليس و ايران درآمد. بزرگمهر در شرکت نفت انگليس و ايران به سرعت رشد کرد و در مقام رئيس اداره حقوقي اين کمپاني در ايران جاي گرفت. پس از کودتا، با انتقال انحصار نفت ايران از شرکت نفت انگليس و ايران به کنسرسيوم، منوچهر بزرگمهر رياست اداره حقوقي کنسرسيوم را به دست گرفت. بزرگمهر، پس از کودتا، به عنوان يکي از متنفذترين مقامات ايراني کنسرسيوم شناخته مي‌شد و يکي از برادرانش، بهمن، از سال 1969 مديرکل روابط عمومي شرکت ملّي نفت ايران شد.

https://shahbazi1.files.wordpress.com/2008/08/bozorgmehr_manouchehr1.jpg
منوچهر بزرگمهر (more…)

Advertisements

گوشه‌هايی از خاطرات من – رازی که هنوز در پی آنم

اوت 4, 2008

تاریخ انتشار در وب‌گاه عبدالله شهبازی:
يکشنبه 6 مرداد 1387/ 27 ژوئيه 2008، ساعت 3 صبح

اوّلين بار مهدي نصيري را در تالار تحريريه کيهان ديدم. زمان رياست خاتمي بر روزنامه کيهان بود. به ديدن هادي خانيکي، دوست دوران فعاليت‌هاي سياسي در شيراز در دوراني که هادي دانشجوي دانشگاه پهلوي بود، رفته بودم که عضو هيئت تحريريه کيهان بود. جواني ريشو ديدم با هيئتي شبيه به طلبه‌ها که وارد اتاق شيشه‌اي محل جلسات هيئت تحريريه شد. از هادي پرسيدم کيست؟ گفت: طلبه‌اي است به اسم مهدي نصيري، او را به ما تحميل کرده‌اند ولي در جلسات تحريريه طوري رفتار مي‌کند گويا سردبير روزنامه است. بعدها، با دقت سرمقاله‌هاي مهدي نصيري را مي‌خواندم. زيبا مي‌نوشت و نوشتارش سرشار از دلبستگي به آرمان‌هاي انقلاب بود. تا آن روز، نثري به توانمندي و زيبايي او در ميان نويسندگان کيهان نديده بودم. مهدي نصيري با خود تحول را به کيهان آورد. خاتمي و تيم او، از جمله هادي خانيکي- که بعدها مشاور رئيس‌جمهور و نويسنده سخنراني‌هاي آقاي خاتمي شد، از کيهان رفتند و حسين شريعتمداري رئيس کيهان شد. قلم و حساسيت‌ها و آرمان‌گرايي‌هاي نصيري در اين تحول نقش اصلي را داشت. ولي نصيري با کيهان جديد نيز نساخت. جدايش کردند و مجله صبح را به راه انداخت. اين بار مستقل بود و خود سياست‌گذار. هر چه دل تنگش مي‌خواست مي‌توانست بنويسد. به گمانم صبح نصيري اوّلين طليعه موج جديد بازگشت به آرمان‌هاي انقلاب بود در زماني که اين آرمان‌ها سخت غريب مانده بود. باز به گمانم، رهبري نصيري را دوست داشت و در او، و طيف فکري او، ياوري در ميان نسل جوان انديشمند، در ميان فرزندان انقلاب، مي‌جست. در آن زمان، رهبري نيز چون آرمان‌هاي انقلاب تنها بود.

صبح نصيري راديکال و اصول‌گرا بود ولي در زمانه‌اي که دور جديد اصول‌گرايي اقتداري نداشت. زمان، زمان استيلاي گروهي از اساتيد دانشگاه بود و شاگردان‌شان. واژگان فرنگي را، که تازه آموخته بودند، به رخ مي‌کشيدند، از «ببرهاي آسيا» و مدل توسعه مبتني بر واردات صنعت اتومبيل‌سازي سخن مي‌گفتند و مستقيم و غيرمستقيم آرمان‌هاي انقلاب را به سخره مي‌گرفتند. دوراني بود که وزيران و ساير مديران عالي‌رتبه سخت در تلاش براي دريافت مدارک ليسانس و فوق‌ليسانس و دکترا بودند. گمان نمي‌کنم در هيچ کشوري و در هيچ زمانه‌اي مانند آن سال‌ها استادان دانشگاه به چنان ميزان از اقتدار سياسي دست يافته باشند. پيامد اين موج، خروج گروهي کثير از مديران «دکتر» از زايشگاه ديوان‌سالاري پس از انقلاب بود. در اين فضاي فکري و سياسي، نصيري نيز تنها بود و نغمه او در صبح سازي ناموزون با ارکستر زمانه مي‌نمود.

زماني که من عليه انعقاد قرارداد با کمپاني رويال داچ شل نوشتم، نصيري و صبح، بي‌آن‌که از نزديک يکديگر را بشناسيم، به ياريم شتافتند. صبح بدل شد به حامي مواضع من در ماجراي شل؛ و حمايت صبح سبب شد که بخش مهمي از نوشتار من درباره قرارداد شل و تاريخ شل در اعلاميه کارکنان صنعت نفت جنوب بازتاب يابد، و به آتش زدن يک پمپ بنزين در مسجد سليمان بينجامد. من نيز بترسم و سکوت پيشه کنم.

بعدها، ديداري مستقيم با نصيري رخ داد. او در پي يافتن مطلبي بود يا اعتراض به چيزي، فراموش کرد‌ه‌ام چه چيز، و به دبيرخانه شوراي‌عالي امنيت ملّي حواله‌اش داده بودند. با علي ربيعي (عباد)، رئيس وقت دبيرخانه شورا، در دفتر مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي ديدار کرد. من نيز بودم. اين تنها ديدار من با نصيري است. متواضع و فروتن يافتمش. او را به دنبال «نخود سياه» فرستاده بودند.

اين همدلي و رصد همدلانه او ادامه داشت تا روزي در صبح نصيري مطلبي عجيب خواندم: سفر روپرت مردوخ (مرداک) [Rupert Murdoch] به ايران! تنها نصيري بود که اين سفر محرمانه را فاش کرد و ديگران، همه، سکوت کردند. حيرت کردم. در آن روزها سخت در فضاي شناخت «زرسالاران يهودي» غوطه مي‌خوردم. آيا باورکردني بود سفر «سلطان رسانه‌هاي صهيونيستي جهان»، مالک سرشناس‌ترين رسانه‌هاي آمريکا و بريتانيا و استراليا، و يکي از رهبران و نمادهاي اصلي صهيونيسم به ايران؟ چه ارتباطي داشت اين سفر با قرارداد شل و بازگشايي بانک HSBC در تهران و ساير تحولات سال‌هاي بعد؟[1] وزارت خارجه ارتباط خود با سفر مردوخ را منکر شد. اندکي بعد، نوشتند که مردوخ به دعوت سازمان صدا و سيما به ايران سفر کرده و سازمان مزبور با صدور اطلاعيه کوتاهي اعلام کرد که وي با دعوت يکي از معاونين، که مردوخ را نمي‌شناخته، به ايران آمده. ماجرا تمام شد!

من هنوز در حيرتم. آيا مي‌توان باور کرد فردي به نامداري روپرت مردوخ به دعوت يکي از معاونين صدا و سيما به ايران سفر کند و نه تنها رئيس اين سازمان بلکه وزارتخانه‌ها و نهادهاي ذيربط او را نشناسند؟ آيا ممکن بود بيل گيتس به ايران سفر کند چنين بي‌سروصدا و ناشناس؟ مردوخ از نظر شهرت کم از بيل گيتس نبود و از نظر سياسي، به دليل جايگاه رفيعش در ساختار صهيونيسم جهاني، اصلاً قابل مقايسه با بيل گيتس نيست. اگر نصيري نبود راز سفر مردوخ به ايران براي هميشه مکتوم مي‌ماند.

به گمانم پس از اين ماجرا بود که صبح تعطيل شد. نصيري نيز رفت و در قم به همان طلبه‌گي‌اش پرداخت. آيا اين پايان سياست‌گري و آرمان‌گرايي نصيري بود؟ گمان نمي‌کنم. تصوّر مي‌کنم نصيري، اگر شاکله همان نصيري جوان در او بر جاي مانده باشد، روزي به صحنه سياست باز خواهد گشت؛ اين بار پخته و آبديده و فرهيخته‌تر و خوش‌قلم‌تر از پيش؛ و براي من خواهد گفت که راز سفر مردوخ به ايران چه بود.

نومانکلاتورا در ايران امروز – مطالعه ميداني در فارس

اوت 4, 2008

«نومانکلاتورا» (Nomenklatura) واژه‌اي روسي است که از اواخر حيات اتحاد جماهير شوروي پيشين وارد فرهنگ سياسي شد. منظور از اين واژه، گروهي بسته و کاست‌گونه است که حاکميت اتحاد شوروي را به دست گرفته و با بهره‌مندي از امکانات دولتي (= حکومتي) اقليتي بهره‌مند از امتيازات خاص را تشکيل مي‌دادند. از نظر لغوي، معني اين واژه «فهرست اسامي» است؛ زيرا اين «طبقه جديد» اعضاي فهرستي بودند که در ساختار سياسي شوروي هماره در مشاغل عالي جاي داشتند. مهم‌ترين کتاب درباره «نومانکلاتورا»ي شوروي اثر ميخائيل وسلنسکي است. وسلنسکي با انتشار اين کتاب در واقع مسائل مطروحه در کتاب طبقه جديد ميلوان جيلاس را تکميل کرد. سال‌ها پيش در معرفي کتاب وسلنسکي نوشتم:

«جيلاس در اثر خود به‌نام طبقه جديد نشان داد که در شوروي و ديگر کشورهاي سوسياليستي طبقه جديد سربرافراشته و حاکميت را خودکامانه در چنگ گرفته است. ولي جيلاس… در اثر خود بيش از آن‌که به حقايق و نمودها بپردازد، در تئوري‌سازي غرق شد… برجستگي اثر وسلنسکي در آن است که ريشه‌ها را نمايان مي‌سازد… نومانکلاتورا را نويسنده به مفهوم طبقه حاکم شوروي، که ويژگي آن در دست داشتن مشاغل کليدي کشور است، به کار مي‌برد. اين طبقه‌اي است که بدان دليل که قدرت را در دست دارد، از امتيازات اجتماعي انحصاري برخوردار است…

با پيروزي بلشويسم هجوم فرصت‌طلبان به سوي حزب حاکم و صاحب قدرت آغاز شد. شمار اعضاي حزب… از 24 هزار به 350 هزار رسيد… اينان فرصت‌طلباني هستند که براي خزيدن به سوي اهرم‌هاي قدرت در برابر هر قدرتي، صرفاً به اعتبار حاکم بودن آن، خاضع و خاشع‌اند… انقلابي‌نمايان نوکيسه‌اي که پس از انقلاب مانند قارچ سمي مي‌رويند و به سوي اهرم‌هاي حکومتي سرريز مي‌کنند و چنان مرزها را مخدوش مي‌سازند که شناخت حق از باطل دشوار و گاه غيرممکن مي‌شود…» (علي سالک [عبدالله شهبازي]، «نومانکلاتورا: افسون قدرت»، کيهان فرهنگي، سال دوّم، شماره 10، دي 1364، صص 27- 29)

در سال‌هاي پسين، تأمّل در مسئله فرايند تکوين و ظهور اليگارشي جديد در ايران پس از انقلاب يکي از دغدغه‌هاي اصلي فکري من بوده و در هر فرصت در اين باره قلم زده‌ام.

(more…)

«مافياي شيراز» و چالش‌هاي قضايي من

اوت 4, 2008

تاریخ انتشار در وب‌گاه عبدالله شهبازی:
5 مرداد 1387

در جلسه سه‌شنبه اوّل مرداد 1387، که در شعبه چهار دادياري دادسراي عمومي و انقلاب شيراز براي رسيدگي به پرونده کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» [1] برگزار شد، دوازده شاکي جديد به شاکيان پيشين (سردار عبدالعلي نجفي فرمانده برکنار شده سپاه انصار و فرمانده پيشين نيروي مقاومت بسيج منطقه فارس، سرهنگ ابراهيم عزيزي فرمانده پيشين بسيج شيراز و فرماندار کنوني شيراز، سرهنگ ذبيح‌الله عزيزپور معروف به ملک‌پور فرمانده پيشين اطلاعات نيروي مقاومت منطقه بسيج فارس و غلامرضا غلامي بخشدار مرکزي فعلي شيراز) افزوده شدند: محمود قوام، غلامعلي پورامامي، ناظم علي غلامي ميشواني (معروف به ولي غلامي)، منصور سلطانفر، محمد اشرف سلطانفر، عنايت‌الله اسفندياري، همت‌الله اسفندياري، علي اسفندياري، احمد اسفندياري، صمد جعفري، علي‌يار (دادالله) راسخ، و اسکندر اسماعيلي دونعلي. وکالت شاکيان فوق را آقاي رمضاني، وکيل دادگستري، به عهده داشت. در جلسات قبل، وکالت نجفي و شرکا با آقاي سعيد شباني، وکيل دادگستري و مشاور حقوقي فرماندار شيراز، بود.

شکايت اين دوازده تن پس از ختم جلسات رسيدگي به شکايات سردار نجفي و سرهنگ عزيزي و شرکا مطرح شد. در جلسات پيشين، در پاسخ به پرسش‌هاي داديار، دال بر «تفهيم اتهام»، درباره مدارک فساد مالي سردار نجفي خواستار استعلام از شعبه ويژه تخلفات امرا و سرداران در سازمان قضايي نيروهاي مسلح در تهران شدم، که به پرونده نجفي رسيدگي مي‌کند، و درباره سرهنگ عزيزي و سرهنگ عزيزپور (ملک‌پور) نيز خواستار استعلام از سازمان قضايي نيروهاي مسلح فارس شدم در پرونده شکايت مردم روستاي گويم عليه تهاجم شرکت فارس مبين (وابسته به بنياد تعاون بسيج فارس) براي تصرف اراضي ايشان؛ که به دليل تيراندازي غيرقانوني سرهنگ عزيزي، به قصد ارعاب، منجر به محکوميت وي گرديد و از مدت‌ها پيش نجفي مي‌کوشيد با اعمال نفوذ اين محکوميت را منتفي کند. (همان‌گونه که نجفي به دليل جايگاه خويش به عنوان فرمانده سپاه حفاظت شخصيت‌ها توانست از طريق دادستان کل کشور محکوميت يک سال و نيمه سرهنگ علي رحم يوسفي را کاهش دهد.) درباره غلامرضا غلامي، بخشدار مرکزي شيراز، به دليل تحريکات آشکار و متجاوزانه و غيرقانوني نامبرده عليه خود، با استناد به اسناد، شکايت متقابل خويش را تسليم کردم.

(more…)