Archive for the ‘مقالات عبدالله شهبازی’ Category

میر حسین موسوی، انتخابات دهم، تحولات ایران و جهان

مارس 22, 2009

مصاحبه زير در يکشنبه 11 اسفند 1387 با آقاي مهندس ايمان ملکا آشتياني، سردبير وبگاه تدبير، انجام گرفت و در اين سايت منتشر شد. [1] [2]

تدبير- ايمان ملکا آشتياني: ابتدا مي خواستيم از وضعيت فعلي شما جويا شويم. آيا پس از انتشار مطالبي در مورد زمين خواري در استان فارس با مشکلي مواجه نشديد؟

شهبازي: وضع من در وبگاهم مرتب منعکس مي‌شود. پس از انتشار کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» در اينترنت (8 فروردين 1387) تهاجم همه‌جانبه و گسترده‌اي عليه من صورت گرفت؛ بخشي به شکل اتهامات غيراخلاقي، و بخشي به صورت طرح شکايات عديده در دادسرا. اين هجمه سبب شد که خيلي‌ها از من «برائت» بجويند؛ حتي کساني که سال‌هاست در برخي مطبوعات سنگ «عدالت» و «مبارزه با فساد» را به سينه مي‌زنند. امروز، در اواخر سال 1387، مي‌توانم سرافراز باشم که حقانيت مطالب مطروحه از سوي من به اثبات رسيده و تا حدود زيادي نتيجه عملي مثبت داده است. بخش عمده افرادي که در کتاب فوق با نام يا به تلويح معرفي کردم از مشاغل خود برکنار يا مستعفي شدند و اين روند ادامه دارد. کسان ديگري نيز، هر چند با تأخير ولي قطعاً، خواهند رفت. ولي، ماجرا هنوز تمام نشده. شبکه فساد اقتصادي، که با ديوان‌سالاري و کانون‌هاي سياسي پيوند تنگاتنگ دارد، بسيار قدرتمند است؛ مختص به فارس نيست، در سراسر ايران اقتدار دارد، و مي‌خواهد فرايندي را براي ايران رقم زند که در همه انقلاب‌ها پس از دو سه دهه رقم زده شد؛ مثلاً در اتحاد شوروي پيشين. امروزه از آرمان‌هاي انقلاب بلشويکي 1917 در امپراتوري روسيه چيزي بر جاي نمانده ولي همان ديوان‌سالاران، که براي پاسداري از آن آرمان‌ها برکشيده شدند و به قدرت رسيدند، خود به يک طبقه حاکمه متصلب جديد بدل شدند و پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي زمام امور سياسي و اقتصادي جمهوري‌هاي نوخاسته را در دست گرفتند. اين اليگارشي را در حاکميت تمام جمهوري‌هاي سابق شوروي مي‌بينيد. در ايران، اين شبکه بهم پيوسته و واقعاً مافيايي را به سادگي نمي‌توان متلاشي کرد. براي مبارزه با آن اوّلين گام شناخت علمي از آن است. زماني که شناخته شد، راه‌کارهاي مبارزه با آن را آسان‌تر مي‌توان يافت.

تدبير: تحقيقات فعلي شما بر چه حوزه اي متمرکز است؟

(more…)

Advertisements

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش سوم

مارس 22, 2009

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش سوم
سخنرانی در کنفرانس هشتادمین سال کودتای 1299

لینک مستقیم در وب‌گاه عبدالله شهبازی
متن مقاله براي چاپ PDF

يهوديان بغدادی و بانک شاهی

خاندان ساسون [1] از متنفذترين خاندان‌هاي يهودي سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي به‌شمار مي‌رود و به‌همراه خاندان‌هايي چون کدوري،‌ ازقل،‌ عزرا، گُبّاي (قبّه)، نسيم، حييم و ساير خويشان و وابستگان کثير ايشان شبکه‌اي را شکل مي‌دهد که به يهوديان بغدادي شهرت دارند و شاخه‌هاي گسترده آن در عراق و ايران و هند و جنوب شرقي آسيا از نفوذ فراوان برخوردار بودند. اين شبکه‌اي است که در سده نوزدهم نقش اصلي را در تجارت جهاني ترياک داشت و امروزه نيز حضور فعال بين‌المللي دارد. مثلاً، لرد درک عزرا، پسر سِر ديويد عزرا، عضو مجلس لردهاي انگليس بود و رياست گروهي از مهم‌ترين کمپاني‌ها را به‌دست داشت و از مقامات درجه اوّل تجاري دنياي غرب به‌شمار مي‌رفت. يا اعضاي خاندان کدوري امروزه نيز در عرصه سياست و امور مالي بسيار سرشناس‌اند. براي نمونه، لرد لارنس کدوري از سرمايه‌داران بزرگ هنگ‌کنگ است و آسمانخراش معروف سن‌جرج در هنگ‌کنگ متعلق به اوست. سِر هوراس کدوري نيز از شخصيت‌هاي درجه اوّل مالي هنگ‌کنگ و فيليپين و آفريقاي جنوبي است. اسحاق کدوري، حاخام يهوديان سفاردي در اسرائيل و الي کدوري، نويسنده معروف، از اين خانواده هستند.

تبار خاندان ساسون به شيخ ساسون بن صالح مي‌رسد که در سال‌هاي 1781-1817 رئيس يهوديان بغداد و صراف‌باشي پاشاي بغداد بود. پس از اينکه او به دليل کهولت کناره گرفت، عزرا بن راحل از خاندان گباي جاي وي را گرفت. در اين دوران ازقل گباي، برادر عزرا بن راحل، صراف‌باشي سلطان محمود دوّم عثماني بود و رياست يهوديان استانبول را به‌دست داشت. به‌گزارش جوزف ولف،‌ در سال 1824 حدود 1500 خانوار يهودي در بغداد سکونت داشتند و تمامي تجارت شهر در دست آن‌ها متمرکز بود.

در آخرين سال‌هاي سلطنت فتحعلي‌شاه، کمي بعد از انعقاد معاهده ترکمن‌چاي و در زماني که سِر جان ملکم حکومت بمبئي را به‌دست داشت، ساسون‌ها و گروه کثيري از يهوديان بغداد به‌طور دسته‌جمعي به بندر بوشهر مهاجرت کردند. شيخ ساسون در بوشهر فوت کرد (1830) و پسر ارشدش به‌نام داوود، که مادرش از خاندان گباي بود، کمي بعد به بمبئي رفت و در سال 1832 تجارتخانه خود را در اين بندر مهم تجاري تأسيس کرد. بمبئي در آن زمان دومين شهر مهم امپراتوري بريتانيا، پس از لندن،‌ به‌شمار مي‌رفت. گروهي از يهوديان بغدادي فوق نيز به شهرهاي مختلف ايران،‌ به‌ويژه شيراز و اصفهان، مهاجرت کردند. بعضي جديدالاسلام شدند و براي استتار پيشينه خود تبارنامه جعل کردند و بعضي يهودي ماندند. در اين زمان خاندان جديدالاسلام قوام شيرازي، از تبار يهودياني که در سده هيجدهم به ايران مهاجرت کرده بودند، در دولت مرکزي از اقتدار سياسي فراوان برخوردار بود و شهر شيراز پايگاه بومي قدرت ايشان به‌شمار مي‌رفت. يکي از اعضاي يهودي خاندان قوام شيرازي به‌نام ملا آقا بابا نيز رياست يهوديان ايران را به‌دست داشت. اين عوامل طبعاً راه استقرار و نفوذ مهاجران جديد بغدادي را تسهيل مي‌کرد.

 براي آن‌که اهميت مهاجرت گسترده يهوديان بغدادي به ايران را در سرنوشت کشورمان دريابيم به‌طور گذرا به سه نکته اشاره مي‌کنم:

1- پيدايش فرقه بابيه کمي بعد از مهاجرت فوق رخ داد و خاستگاه اصلي آن بندر بوشهر بود. در منابع بابي- بهائي اشارات مکرر به ارتباطات علي‌محمد باب با يهوديان بوشهر وجود دارد. در اين زمان بندر بوشهر مرکز مهم تجاري کمپاني هند شرقي بريتانيا و در پيوند دائم با بمبئي بود و علي‌محمد باب از 18 سالگي به مدت پنج سال در حجره دايي‌اش در بوشهر اقامت داشت و با تجار اين بندر در حشر و نشر دائم بود. بعدها، در پيرامون باب کساني وجود داشتند مانند ميرزا اسدالله ديان، کاتب بيان و از بابيان حروف حي، که بر زبان عبري تسلط کامل داشت. دانستن عبري در آن عصر قرينه‌اي است جدّي بر يهودي‌الاصل بودن او. و نيز مي‌دانيم که بابي‌گري و سپس بهائي‌گري به‌طور عمده به‌وسيله يهوديان جديدالاسلام رواج داده شد. براي نمونه، به‌نوشته حبيب لوي، اولين اشخاصي که در خراسان بابي شدند جديدالاسلام‌هاي يهودي مشهد بودند.

2- کمپاني ساسون و عوامل آن در ايران، که بسياري از ايشان جديدالاسلام‌هاي يهودي بودند، بعدها نقش اصلي را در آغاز کشت گسترده ترياک در ايران به‌دست گرفتند و اين امر تأثيرات مدهشي بر اقتصاد ايران بر جاي نهاد که مهم‌ترين آن قحطي 1288 ق. است. اين قحطي به مرگ يک سوم جمعيت ايران انجاميد و بنيه اقتصاد ملّي را به‌کلي تباه کرد در حدي که مي‌توان قحطي فوق را نقطه‌عطفي در تاريخ معاصر ايران به‌شمار آورد. امروزه کساني مي‌کوشند اين قحطي را به عوامل ديگر منتسب کنند که به‌کلي بي‌پايه است. در اين باره تحقيق مفصلي در دست دارم. اجمالاً اشاره مي‌کنم که قحطي 1288ق./ 1871م. يک پديده صرفاً ايراني نبود بلکه بخشي از زنجيره قحطي‌هايي بود که به‌دليل اجراي سياست انگليسي کشت گسترده ترياک در منطقه پديد شد مانند قحطي سال 1874 بنگال و قحطي سال 1876 مدرس (هند). اصولاً دهه 1870 دهه قحطي‌هاي مدهش در سراسر منطقه‌اي است که سياست کشت گسترده ترياک در آن اجرا مي‌شد.

3- نکته ديگر، گسترش نفوذ خاندان‌هاي مهاجر يهودي در ايران در دوران پسين است. صرفنظر از خاندان‌هاي جديدالاسلامي چون قوام شيرازي و فروغي، که بعدها نقش چشمگيري در تأسيس و استقرار سلطنت پهلوي ايفا نمودند، و خاندان‌هاي ديگري (مانند بوشهري‌ها و نمازي‌ها و امين‌الضرب‌ها [مهدوي] و غيره) که شريان ماليه و تجارت کشور را به‌دست گرفتند،[2] اين نفوذ را در جامعه يهودي ايران نيز مي‌توان رديابي کرد. براي مثال، در زمان کودتاي 1299 يکي از اعضاي خاندان گباي (قبه) به‌نام حزقيا جواهري از ثروتمندترين يهوديان ايران بود و در اصفهان مي‌زيست. او در نوامبر 1921/ 1300 ش. در اصفهان فوت کرد. حزقيا جواهري رابطه مالي گسترده با ظل‌السلطان داشت و پس از او يکي از بستگانش به‌نام يهودا گباي رياست يهوديان اصفهان را به‌دست گرفت.

تجارتخانه ساسون در بمبئي به رياست داوود بن صالح، که اينک ديويد ساسون ناميده مي‌شد، اندکي بعد به يک امپراتوري عظيم مالي- تجاري تبديل شد و به کمک شبکه گسترده يهوديان بغدادي نقش درجه اوّل در تجارت شرق به‌دست گرفت و اهميت آن‌ تا بدانجا رسيد که مورخين از ساسون‌ها به‌عنوان «روچيلدهاي شرق» ياد مي‌کنند. مهم‌ترين عرصه فعاليت اين شبکه تجارت ترياک بود و بنادر بمبئي و شانگهاي و هنگ‌کنگ و بوشهر کانون‌هاي اصلي فعاليت ايشان به‌شمار مي‌رفت. اعضاي خاندان ساسون با خانواده سلطنتي انگليس و شخص ادوارد هفتم،‌ از دوران وليعهدي او، رابطه بسيار صميمانه داشتند و در زمره نزديک‌ترين دوستان او به‌شمار مي‌رفتند. براي آشنايي با اين ارتباط مي‌توان به کتاب آنتوني الفري، به‌نام ادوارد هفتم و دربار يهودي او، مراجعه کرد که يک اثر مستند تحقيقي است و از جمله بر آرشيو خاندان سلطنتي بريتانيا مبتني است.

 

ادوارد هفتم، پادشاه بريتانيا، و حلقه خصوصي دوستانش در شکارگاه.
نفر اول از سمت راست (با عصا) سِر آرتور ساسون (1840- 1912) است.  سِر آرتور ساسون از اعضاي اصلي هيئت مديره بانک هنگ‌کنگ شانگهاي HSBC و از مالکان بانک شاهنشاهي انگليس و ايران (بانک شاهي) بود
و از صميمي‌ترين دوستان ادوارد هفتم از دوران وليعهدي او.
به‌نوشته سر سيسيل راث، مورخ نامدار يهودي، علاوه بر جاذبه فردي و مالي سر آرتور ساسون، يکي از مهم‌ترين علل صميميت ادوارد هفتم با وي همسر زيباروي آرتور بود.
ادوارد هر ساله در فصل پائيز در کاخ ييلاقي آرتور ساسون به سر مي‌برد
و وي را «آرتور عزيز» خطاب مي‌کرد.

(more…)

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش دوم

مارس 22, 2009

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش دوم
سخنرانی در کنفرانس هشتادمین سال کودتای 1299

لینک مستقیم در وب‌گاه عبدالله شهبازی
متن مقاله براي چاپ PDF

7- لابي صهيونيستي در حکومت بريتانيا

در زمان کودتاي 1299 لابي صهيونيستي در بريتانيا در اوج اقتدار خويش قرار داشت و سلطه آن بر سياست و اقتصاد انگليس در حدي بود که ويلفريد اسکاون بلونت، آزاديخواه نامدار انگليسي و دوست سيد جمال‏الدين اسدآبادي، در نامه خود به دکتر سيد محمد هندي (28 ژوئيه 1913) از سيطره آن به‌عنوان «مرگ انگلستان به‌عنوان يک ملت» ياد مي‌کند. بلونت مي‌نويسد:‌

 «امروزه امپراتوري بريتانيا نه به‌وسيله انگليسيان و طبق اصول انگليسي يا حتي به‌خاطر منافع انگليسي، بلکه به‌وسيله يک دارودسته اشرار بين‌المللي اداره مي‌شود که تمامي حيات اجتماعي ما را به فساد کشيدند و پول تنها خداي آنان است… انگلستان به عنوان يک ملت، با تمامي آرمان‏هاي کهن آن و به سان ساير ملت‏هاي مسيحي، ديگر مرده است…»

بلونت، که خود به يکي از خاندان‌هاي اشرافي انگليس تعلق دارد، در اين نامه به‌طور مشخص به کساني چون ديويد لويدجرج و وينستون چرچيل اشاره مي‌کند و ايشان را به‌دليل دريافت رشوه از گادفري اسحاق،‌ رئيس کمپاني مارکوني و برادر لرد ردينگ (سِر روفوس اسحاق)، پست و فرومايه و کارگزار سرمايه‌داران مالي يهودي مي‌خواند. اشاره بلونت به ماجرايي است که در تاريخنگاري بريتانيا به رسوايي مارکوني  Marconi Scandal معروف است. بلونت مي‌نويسد:‌

«در زمانه من هيچ چيز روشن‌تر از اين ماجرا نزول شرف را در حيات اجتماعي ما آشکار نمي‌کند. اين ماجرا به آشکار‌ترين شکل نشان مي‌دهد که سياستمداران ما تا چه اندازه به خاطر ارزش‏هاي نازل مالي سقوط مي‌کنند؛ و ابعادي را که اخلاق بازار بورس جايگزين اخلاق کهن‌تر تجارت شده و فراتر از همه ميزان اقتدار دارودسته بيگانه سرمايه‌داران مالي يهودي را، که مجلس عوام ما را به چنگ خود گرفته‌اند، روشن مي‌کند. تنها اين نيست که امروزه دو يهودي در کابينه ما حضور دارند، بلکه تقريباً تمامي وزراي ما انسان‏هاي نيازمندي هستند که از طريق زنجيرهاي قيود شخصي به آنها وابسته‌اند يا از آنان پيروي مي‌کنند و لذا نمي‌توانند مخالفت خود را با سست اخلاقي همکارانشان بيان کنند حتي زماني که از عمل خويش شرمسارند…»

گفته بلونت درباره «مرگ ملت‌هاي مسيحي» با تصوير اجمالي که از وضع آمريکاي دوران ويلسون به‌دست دادم منطبق است. بايد اضافه کنم که درباره فرانسه دوران ژرژ کلمانسو، نخست‌وزير فرانسه در سال‌هاي 1917-1920، نيز اين تحليل صدق مي‌کند. کلمانسو همان کسي است که از سال 1898 در روزنامه «طلوع» او جنجال بر سر محاکمه دريفوس آغاز شد. دريفوس يک افسر يهودي بود که طبق مدارک مستند به جرم جاسوسي براي آلمان دستگير و در دادگاه‌هاي متعدد محاکمه و محکوم شده و اينک شبکه مقتدر صهيونيستي دنياي غرب با تمامي قدرت براي تبرئه او وارد ميدان شده بود. مقاله «من متهم مي‌کنم» اميل زولا اولين بار در همين روزنامه منتشر شد. (خانواده زولا از وابستگان روچيلدها بودند و پدرش رئيس شبکه ترامواي روچيلدها در وين.) روزنامه فوق با پول يهوديان ثروتمند فرانسه اداره مي‌شد و کلمانسو در تمامي دوران حيات خود به اين کانون وابستگي داشت. حتي در منابع کاملاً رسمي، مانند دائرة‌المعارف آمريکانا، از او به‌عنوان دوست صميمي سِر بازيل زاهارف ياد مي‌شود. زاهارف (يهودي) بزرگ‌ترين دلال جهاني اسلحه در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم است که به‌دليل شرکت در عمليات دسيسه‌گرانه شهرت افسانه‌اي دارد. لويدجرج يکي ديگر از دوستان صميمي زاهارف بود. جالب‌تر اينجاست که کلمانسو نيز مانند لويدجرج يک يهودي را به‌عنوان منشي مخصوص در کنار خود داشت. منشي لويدجرج سِر فيليپ ساسون بود و منشي و دستيار اصلي کلمانسو يهودي به‌نام ژرژ ماندل (لويي ژرژ روچيلد) از وابستگان روچيلدهاي فرانسه.

 ديويد لويدجرج

کودتاي 1299 در زمان دولت ديويد لويدجرج در بريتانيا صورت گرفت. اين همان دولتي است که اعلاميه معروف بالفور (2 نوامبر 1917) را به‌سود صهيونيست‌ها صادر کرد. لويدجرج شخصاً در کابينه با اشتياق فراوان از اعلاميه بالفور پشتيباني کرد و آن را گامي به سوي تأسيس يک دولت يهود شمرد. او چند روز پيش از صدور اعلاميه به حييم وايزمن گفته بود: «من مي‌دانم که با صدور اين اعلاميه گروهي را خشنود و گروهي را ناراضي مي‌کنم، ولي مي‌خواهم از شما حمايت کنم زيرا در راه آرماني بزرگ مي‌کوشيد.» او همچنين در کنفرانس سن رمو و در فرمان قيموميت فلسطين اعلاميه بالفور را مورد تأييد و عمل قرار داد.

 

(more…)

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش اول

مارس 22, 2009

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش اول
سخنرانی در کنفرانس هشتادمین سال کودتای 1299

لینک اصلی در وب‌گاه عبدالله شهبازی
متن مقاله براي چاپ PDF
 در يک فرصت کوتاه ارائه جامع نتايج پژوهش ده ساله خود را ممکن نمي‌دانم و لذا مي‌کوشم به اجمال کانون‌هاي استعماري مؤثر در کودتاي 1299 و حوادث پنج ساله پسين آن را، که به خلع قاجاريه و استقرار سلطنت پهلوي انجاميد، معرفي کنم.

 1- چرا «کانون‌هاي استعماري»؟

در آغاز بايد به اين پرسش محتمل پاسخ گويم که چرا، برخلاف رويه متعارف، از نقش «قدرت‌هاي استعماري» در کودتاي 1299 سخن نمي‌گويم و اصطلاح «کانون‌هاي استعماري» را به‌کار مي‌برم؟

در تاريخنگاري ايران به‌طور سنتي نقش قدرت‌هاي خارجي مؤثر در تحولات ايران در سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي به نقش ديپلماسي رسمي قدرت‌هاي بزرگ خلاصه مي‌شود که به‌طور عمده در عملکرد وزارتخانه‌هاي خارجه اين قدرت‌ها تجلي مي‌يابد. و لذاست که محققين براي تبيين اين نقش به‌طور عمده به اسناد ديپلماتيک اين قدرت‌ها روي مي‌آورند. اين قدرت‌ها در درجه اوّل عبارتند از بريتانيا‌ و روسيه (ابتدا تزاري و سپس شوروي). طبق يک الگوي کاملاً جاافتاده، تمامي سده نوزدهم و چهار دهه اوّل سده بيستم عرصه رقابت اين دو قدرت در صحنه سياسي ايران است تا پايان جنگ جهاني دوّم. از اين زمان است که ايالات متحده آمريکا به‌عنوان قدرت سوّم وارد صحنه سياست ايران مي‌شود و با تحقق کودتاي 28 مرداد 1332 به‌عنوان قدرت اصلي مؤثر در حيات سياسي ايران جايگزين استعمار رو به زوال بريتانيا مي‌گردد. البته در برخي مقاطع از نقش قدرت‌هايي چون فرانسه (مثلاً در دوران لويي فيليپ و محمد شاه قاجار) و آلمان (در دوران بيسمارک يا در سال‌هاي جنگ اوّل و جنگ دوّم جهاني) نيز سخن مي‌رود که به‌سان ايالات متحده آمريکا به‌عنوان «نيروي سوم»، در رقابت با دو قدرت اصلي روسيه و بريتانيا، وارد صحنه سياست ايران شدند. اين شماي عامي است که تقريباً تمامي نحله‌هاي تاريخنگاري جديد ايران، اعم از مارکسيستي و ناسيوناليستي و آکادميک و غيره، تا سال‌هاي اخير آن را تکرار کرده‌اند.

اين الگو را ناکارآمد مي‌دانم و به‌رغم اين که منکر نقش ديپلماسي رسمي قدرت‌هاي بزرگ نيستم، تبيين سياست‌هاي رسمي دولت‌هاي بزرگ را لازم ولي کاملاً ناکافي ارزيابي کرده و در بررسي خود به لايه‌هاي بنيادين و ناشناخته يا کمتر شناخته شده تاريخ سياسي نظر دارم؛ عرصه‌اي که امروزه از آن با عناويني چون فراسياست Parapolitics ياد مي‌شود.

ملخص نظر من اين است:

1- آن پديده‌اي که با ‌نام استعمار اروپايي يا غربي مي‌شناسيم به‌طور عمده بر بنياد عملکرد کانون‌هاي مالي و سياسي غيردولتي پديد آمده که در برخي موارد مستقل از دولت‌هاي متبوع عمل کرده و مي‌کنند.

2- اين کانون‌ها مي‌کوشيدند با روش‌هاي مختلف، از جمله روش‌هاي توطئه‌آميز، ديپلماسي و عملکرد رسمي دولت‌هاي متبوع را با طرح‌ها و منافع خود همساز کنند ولي در مواردي ميان عملکرد اين کانون‌ها با سياست‌هاي رسمي دولتي، که در عملکرد وزارت خارجه تجلي مي‌يافت، تعارض وجود داشته است.

3- اين کانون‌ها در ساختار سياسي دولت‌هاي غربي از نفوذ فراوان برخوردار بودند و بعضاً از اهرم‌هاي اين يا آن نهاد دولتي، به‌رغم سياست رسمي دولت متبوع، براي تحقق اهداف خويش استفاده مي‌کردند.

4- اين کانون‌ها از آ‌غاز تا به امروز از سرشتي فراملي برخوردار بوده‌اند و اين امر به ايشان امکان کافي مي‌داد تا سياست‌هاي خويش را از طريق قدرت‌هاي متعارض، مثلاً همزمان از طريق بريتانيا و روسيه و فرانسه و آلمان و ايالات متحده آمريکا و عثماني،‌ در ايران پيش برند. به‌عبارت ديگر، پديده جهانوطني يا کاسموپوليتنيسم Cosmopolitanism مختص به مجتمع‌هاي فرامليتي امروزين نيست بلکه اين پديده از بدو نفوذ استعمار جديد از سده شانزدهم ميلادي وجود داشته و در ايران مؤثر بوده است.

5- اين کانون‌ها به‌طور عمده در اروپاي غربي و مرکزي و در ايالات متحده آمريکا مستقر بودند ولي در ايران و ساير سرزمين‌هاي شرقي نيز داراي شبکه گسترده‌اي از شرکا و کارگزاران خويش بودند که به‌عنوان پايگاه بومي ايشان عمل مي‌کردند.

 2- استعمار بريتانيا: تمايز دولت لندن و حکومت هند

در بررسي نقش استعمار بريتانيا در کودتاي 1299 و صعود سلطنت پهلوي، توجه به تمايز سياست‌ها و عملکرد دولت لندن، که بيانگر ديپلماسي رسمي امپراتوري بريتانياست، و حکومت هند بريتانيا اهميت بنيادين دارد.

من نخستين کسي نيستم که به تفاوت ميان نقش اين دو کانون در حوادث سياسي ايران توجه کرده‌ام. اين توجه، هر چند به‌شکل محدود، در گذشته نيز وجود داشت. براي مثال، کاشف‌السلطنه چاپکار در گزارش‌هاي خود در دوره مظفري خواستار توجه وزارت خارجه ايران به هند است و تصريح دارد که جميع امور پولتيک مربوط به ايران از هند هدايت مي‌شود. يا حسنعلي فرمند (ضياءالملک)، نماينده همدان در مجلس چهاردهم، در ماجراي اعتراض به اعتبارنامه سيد ضياءالدين طباطبايي مي‌گويد شنيده‌ايم که کودتا کار حکومت انگليسي هند بوده به‌رغم تمايل لرد کرزن و به اين دليل نورمن از وزارت خارجه اخراج شد. يا حسن اعظام قدسي در صفحات اوّل جلد دوّم خاطراتش به صراحت کودتاي 1299 را کار سياست حکومت هند بريتانيا مي‌داند. موارد ديگري را جسته و گريخته مي‌توان يافت که نشان مي‌دهد در محافل سياسي ايران کم‌و‌بيش اطلاعاتي در اين زمينه وجود داشته است.

پژوهش اينجانب مؤيد اين اظهارات است و نشان مي‌دهد که در کودتاي 1299 و حوادث بعدي آن شبکه مفصل اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران، که از سال 1893 ميلادي/ 1310 ق. يعني از سه سال قبل از قتل ناصرالدين‌شاه به‌وسيله سِر اردشير ريپورتر اداره مي‌شد، نقش اصلي و تعيين‌کننده داشت. اين شبکه بود که رضاخان را برکشيد و پرورش داشت و تمامي مقدمات کودتا را فراهم آورد و سپس مسير دشوار او را در تأسيس سلطنت پهلوي هدايت و هموار کرد.

البته در کودتا سرلشگر سِر ادموند آيرونسايد (بعدها: بارون آيرونسايد اوّل)، فرمانده نيروهاي نظامي انگليس مستقر در شمال ايران (نورپرفورس)، نيز نقش داشت. ولي بايد توجه نمود که اين نقش محدود بود. آيرونسايد تنها مدت کوتاهي در منطقه و در ايران بود. او از 4 اکتبر 1920 تا 17 فوريه 1921، يعني کمتر از چهارماه و نيم فرمانده نورپرفورس بود که مأموريت جنگ با بلشويک‌ها را به عهده داشت. وي در طول زندگي‌اش نيز ارتباطي با ايران نداشت و بنابراين نقش او در کودتا نمي‌تواند همسنگ و حتي قابل مقايسه با نقش اردشير ريپورتر باشد که به‌عنوان رئيس شبکه اطلاعاتي بريتانيا در ايران تا زمان کودتا 28 سال در ايران اقامت داشت و بر حوادث مهمي چون انقلاب مشروطه و غيره تأثير نهاده بود. البته آيرونسايد به‌عنوان فرمانده نيروهاي نظامي انگليس در شمال ايران سهم معيني در کودتا داشت ولي او مجري دستورات وزير جنگ وقت بريتانيا، يعني سِر وينستون چرچيل، بود. بعدها همين چرچيل، به‌عنوان نخست‌وزير وقت بريتانيا، نقش سرنوشت‌سازي در کودتاي 28 مرداد 1332 ايفا کرد.

 3- پيشينه سازمان اطلاعاتي بريتانيا

فعاليت اطلاعاتي انگليسي‌ها در ايران پيشينه‌اي به قدمت تاريخ سازمان اطلاعاتي انگليس دارد. سازماني که با نام اينتليجنس سرويس شهرت فراوان يافته، در دوران سلطنت اليزابت اوّل، در نيمه اوّل سده شانزدهم ميلادي، به‌وسيله لرد بورلي (سِر ويليام سيسيل)، نياي خاندان سيسيل (لردهاي ساليسبوري) و وزير اعظم اليزابت، تأسيس شد و سِر فرانسيس والسينگهام به‌عنوان رئيس آن منصوب گرديد. سازمان فوق در آغاز «سرويس مخفي علياحضرت ملکه» Her Majesty’s Secret Service ناميده مي‌شد و در دوران سلطنت اليزابت رياست آن با والسينگهام بود. اين سازمان بر اساس تجربه ونيزي‌ها تأسيس شد. ونيز اولين دولت اروپايي است که در سده پانزدهم ميلادي به تأسيس سفارتخانه‌ در کشورهاي خارجي دست زد و به جمع‌آوري اطلاعات از کشورهاي ديگر پرداخت.

 

سِر ويليام سيسيل (لرد بورلي)، وزير اليزابت اوّل و بنيانگذار سرويس اطلاعاتي انگليس

سِر فرانسيس والسينگهام، اولين رئيس اينتليجنس سرويس

(more…)

سرلشکر اردوبادی و قيام عشاير فارس، به بهانه ارتحال دکتر ناصر طالب‌زاده اردوبادی

مارس 22, 2009

سرلشکر اردوبادي و قيام عشاير فارس

به بهانه ارتحال دکتر ناصر طالب‌زاده اردوبادي

لینک اصلی در وب‌گاه عبدالله شهبازی

 دکتر ناصر طالب‌زاده اردوبادي، جراح قلب، استاد دانشگاه سياتل و دانشمند برجسته ايراني مقيم آمريکا، در پنجاه و دو سالگي به شکلي مشکوک، بدون سابقه بيماري قلبي، با ايست قلبي درگذشت. او اندکي پيش، به اتهام حمايت مالي از حزب‌الله لبنان، با حکم يک خانم قاضي يهودي‌تبار، يک سال و نيم از عمر خود را در زندان سپري کرد و اموالش مصادر شد. سرانجام، به دليل فشار افکار عمومي و حمايت جامعه پزشکي آمريکا ناچار به آزادي او شدند. [1] دکتر طالب‌زاده برادر کوچک‌تر آقاي نادر طالب‌زاده، فيلمساز و انديشمند سرشناس، است. نادر طالب‌زاده درباره مرگ برادرش مي‌گويد:

«دکتر ناصر طالب‌زاده پزشک کلينيک اورژانس شهر سياتل آمريکا از سال 1996 توانست با مديريت بر هفده کلينيک، که حدود 100 پزشک و پرستار آمريکايي در آن‌ فعاليت مي کردند، موفق ترين پزشک شهر سياتل شناخته شود. او با توطئه‌اي مبني بر همکاري وي با حزب الله لبنان به محاکمه کشيده شد و به زندان افتاد. چون برادرم ايراني و مسلمان بود هماره به او مشکوک بودند و از سوي ديگر چون پزشک موفقي بود او را به نحوه و نوع اعمال پزشکي و استفاده از طبابت شرقي و طب سوزني و همچنين تهمت همکاري با حزب الله لبنان محاکمه کردند.» [1]

اين ضايعه بزرگ را به جامعه علمي ايران، به‌ويژه جامعه ايرانيان مقيم ايالات متحده آمريکا، به خانواده محترم ايشان و برادر ارجمندشان آقاي نادر طالب‌زاده اردوبادي، فيلمساز و انديشمند سرشناس، تسليت مي‌گويم.

 ***

دکتر ناصر طالب‌زاده پسر مرحوم سرلشکر منصور طالب‌زاده اردوبادي است که بيش‌تر با نام «سرلشکر اردوبادي» شناخته مي‌شود. سرلشکر اردوبادي در ميان عشاير فارس چهره‌اي خوش‌نام است. او پس از سرکوب قيام بزرگ عشايري فارس در سال‌هاي 1341- 1342، که به قتل عام و شهادت تعداد کثيري از عشاير و غارت گسترده اموال ايشان انجاميد، به عنوان بازرس ويژه شاه براي بررسي علل اين قيام به فارس اعزام شد. او علاوه بر اقدامات مثبتي که در جهت دلجويي از عشاير انجام داد، در 7 تير 1342، حدود سه ماه قبل از تيرباران پدرم، حبيب‌الله شهبازي، گزارشي صريح و دقيق براي شاه فرستاد. او در اين گزارش اقدامات ظالمانه عوامل حکومت پهلوي را به عنوان محرک اين قيام ذکر نمود. هر چند «مشکوک» و «توطئه‌آميز» بودن اين تحريکات در گزارش فوق به صراحت ذکر نشده، ليکن از فحواي آن مي‌توان به اين نتيجه رسيد.

تمامي شواهد و مستندات بر طراحي از پيش و سازمان‌يافته بودن قتل مهندس ملک عابدي  (21 آبان 1341 در تنگ آب فيروزآباد) دلالت دارد. قتل اين کارمند بي‌گناه «سازمان اصلاحات ارضي» به عنوان سرآغاز قيام عشاير فارس شناخته مي‌شود. مي‌دانيم که سرتيپ حسن علوي‌کيا، قائم‌مقام ساواک تا سال 1340، اندکي پيش از قتل مهندس ملک عابدي مخفيانه به فارس سفر کرد و ساواک فارس اين سفر پنهاني را به تهران گزارش نمود. سفر فوق مي‌تواند به منظور اجير کردن راهزنان مسلح براي قتل ملک عابدي و اقدامات تبليغاتي و سياسي متعاقب آن باشد که قيام عشاير را برانگيخت. اقدامات بعدي به منظور شناخته نشدن قاتلين ملک عابدي، و حمايت مالي از ايشان تا پايان عمر توسط ساواک، مؤيد اين نظر است. دکتر کشواد سياهپور درباره قتل مهندس ملک عابدي و قيام سال‌هاي 1341- 1342 عشاير فارس و کهگيلويه پژوهشي انجام داده که به زودي منتشر خواهد شد. جزئيات اين حوادث در کتاب فوق مندرج است.

سرتيپ حسن علوي‌کيا از ديرباز، از همان زمان که رياست شعبه تجسس رکن دوّم ستاد ارتش را در اوائل دولت دکتر مصدق به دست داشت، با سِر شاپور ريپورتر و اينتليجنس سرويس بريتانيا در ارتباط بود. به همين دليل، اندکي بعد علوي‌کيا به‌دليل «ارتباط محرمانه با دربار»، «مخالفت با دولت مصدق»، «کارشکني در امور» و «رسانيدن اقدامات و اطلاعات محرمانه به مخالفين» از اين سمت برکنار شد و سرهنگ حسينقلي سررشته جايگزين وي گرديد. سررشته از افسران وفادار به نهضت ملّي بود. ارتشبد حسين فردوست، رئيس دفتر ويژه اطلاعات شاه که در 1340 به عنوان قائم‌مقام ساواک جايگزي علوي‌کيا شد، در خاطراتش مي‌نويسد:

«نخستين شبکه مخفي اطلاعاتي انگليس در ايران که تحت نظارت من قرار گرفت، شبکه‌اي بود که توسط سرتيپ ماهوتيان ايجاد شده بود. مدتي پس از اين‌که به قائم‌مقامي ساواک منصوب شدم، روزي سرتيپ ماهوتيان (که عنوان معاون ساواک را داشت) به من اطلاع داد که سال‌هاست زيرنظر انگليسي‌ها به تشکيل يک شبکه مخفي اطلاعاتي در شمال کشور دست زده است. او افزود: «اين شبکه به‌تدريج توسعه يافته و تاکنون مخارج آن توسط سرتيپ علوي کيا (قائم‌مقام قبلي ساواک) و از بودجه سري ساواک تأمين مي‌شد و حال که او رفته شبکه تحت رياست شماست و بودجه آن نيز بايد توسط شما تأمين شود.« روشن است که با رفتن علوي کيا انگليسي‌ها مي‌توانستند مسئوليت اداره شبکه فوق را مستقيماً به رئيس ساواک (سرلشکر پاکروان) محول کنند ولي ظاهراً شاپورجي اين بار نيز مرا انتخاب کرده و براي اداره چنين شبکه‌اي صالح تشخيص داده بود.» (خاطرات فردوست، صص 347- 348)

فردوست ارتباط علوي‌کيا با سرويس اطلاعاتي اسرائيل (موساد) را چنين شرح مي‌دهد:

(more…)