Posts Tagged ‘رویال داچ شل’

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش دوم

مارس 22, 2009

کانون‌های استعماری کودتای 1299 و صعود سلطنت پهلوی – بخش دوم
سخنرانی در کنفرانس هشتادمین سال کودتای 1299

لینک مستقیم در وب‌گاه عبدالله شهبازی
متن مقاله براي چاپ PDF

7- لابي صهيونيستي در حکومت بريتانيا

در زمان کودتاي 1299 لابي صهيونيستي در بريتانيا در اوج اقتدار خويش قرار داشت و سلطه آن بر سياست و اقتصاد انگليس در حدي بود که ويلفريد اسکاون بلونت، آزاديخواه نامدار انگليسي و دوست سيد جمال‏الدين اسدآبادي، در نامه خود به دکتر سيد محمد هندي (28 ژوئيه 1913) از سيطره آن به‌عنوان «مرگ انگلستان به‌عنوان يک ملت» ياد مي‌کند. بلونت مي‌نويسد:‌

 «امروزه امپراتوري بريتانيا نه به‌وسيله انگليسيان و طبق اصول انگليسي يا حتي به‌خاطر منافع انگليسي، بلکه به‌وسيله يک دارودسته اشرار بين‌المللي اداره مي‌شود که تمامي حيات اجتماعي ما را به فساد کشيدند و پول تنها خداي آنان است… انگلستان به عنوان يک ملت، با تمامي آرمان‏هاي کهن آن و به سان ساير ملت‏هاي مسيحي، ديگر مرده است…»

بلونت، که خود به يکي از خاندان‌هاي اشرافي انگليس تعلق دارد، در اين نامه به‌طور مشخص به کساني چون ديويد لويدجرج و وينستون چرچيل اشاره مي‌کند و ايشان را به‌دليل دريافت رشوه از گادفري اسحاق،‌ رئيس کمپاني مارکوني و برادر لرد ردينگ (سِر روفوس اسحاق)، پست و فرومايه و کارگزار سرمايه‌داران مالي يهودي مي‌خواند. اشاره بلونت به ماجرايي است که در تاريخنگاري بريتانيا به رسوايي مارکوني  Marconi Scandal معروف است. بلونت مي‌نويسد:‌

«در زمانه من هيچ چيز روشن‌تر از اين ماجرا نزول شرف را در حيات اجتماعي ما آشکار نمي‌کند. اين ماجرا به آشکار‌ترين شکل نشان مي‌دهد که سياستمداران ما تا چه اندازه به خاطر ارزش‏هاي نازل مالي سقوط مي‌کنند؛ و ابعادي را که اخلاق بازار بورس جايگزين اخلاق کهن‌تر تجارت شده و فراتر از همه ميزان اقتدار دارودسته بيگانه سرمايه‌داران مالي يهودي را، که مجلس عوام ما را به چنگ خود گرفته‌اند، روشن مي‌کند. تنها اين نيست که امروزه دو يهودي در کابينه ما حضور دارند، بلکه تقريباً تمامي وزراي ما انسان‏هاي نيازمندي هستند که از طريق زنجيرهاي قيود شخصي به آنها وابسته‌اند يا از آنان پيروي مي‌کنند و لذا نمي‌توانند مخالفت خود را با سست اخلاقي همکارانشان بيان کنند حتي زماني که از عمل خويش شرمسارند…»

گفته بلونت درباره «مرگ ملت‌هاي مسيحي» با تصوير اجمالي که از وضع آمريکاي دوران ويلسون به‌دست دادم منطبق است. بايد اضافه کنم که درباره فرانسه دوران ژرژ کلمانسو، نخست‌وزير فرانسه در سال‌هاي 1917-1920، نيز اين تحليل صدق مي‌کند. کلمانسو همان کسي است که از سال 1898 در روزنامه «طلوع» او جنجال بر سر محاکمه دريفوس آغاز شد. دريفوس يک افسر يهودي بود که طبق مدارک مستند به جرم جاسوسي براي آلمان دستگير و در دادگاه‌هاي متعدد محاکمه و محکوم شده و اينک شبکه مقتدر صهيونيستي دنياي غرب با تمامي قدرت براي تبرئه او وارد ميدان شده بود. مقاله «من متهم مي‌کنم» اميل زولا اولين بار در همين روزنامه منتشر شد. (خانواده زولا از وابستگان روچيلدها بودند و پدرش رئيس شبکه ترامواي روچيلدها در وين.) روزنامه فوق با پول يهوديان ثروتمند فرانسه اداره مي‌شد و کلمانسو در تمامي دوران حيات خود به اين کانون وابستگي داشت. حتي در منابع کاملاً رسمي، مانند دائرة‌المعارف آمريکانا، از او به‌عنوان دوست صميمي سِر بازيل زاهارف ياد مي‌شود. زاهارف (يهودي) بزرگ‌ترين دلال جهاني اسلحه در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم است که به‌دليل شرکت در عمليات دسيسه‌گرانه شهرت افسانه‌اي دارد. لويدجرج يکي ديگر از دوستان صميمي زاهارف بود. جالب‌تر اينجاست که کلمانسو نيز مانند لويدجرج يک يهودي را به‌عنوان منشي مخصوص در کنار خود داشت. منشي لويدجرج سِر فيليپ ساسون بود و منشي و دستيار اصلي کلمانسو يهودي به‌نام ژرژ ماندل (لويي ژرژ روچيلد) از وابستگان روچيلدهاي فرانسه.

 ديويد لويدجرج

کودتاي 1299 در زمان دولت ديويد لويدجرج در بريتانيا صورت گرفت. اين همان دولتي است که اعلاميه معروف بالفور (2 نوامبر 1917) را به‌سود صهيونيست‌ها صادر کرد. لويدجرج شخصاً در کابينه با اشتياق فراوان از اعلاميه بالفور پشتيباني کرد و آن را گامي به سوي تأسيس يک دولت يهود شمرد. او چند روز پيش از صدور اعلاميه به حييم وايزمن گفته بود: «من مي‌دانم که با صدور اين اعلاميه گروهي را خشنود و گروهي را ناراضي مي‌کنم، ولي مي‌خواهم از شما حمايت کنم زيرا در راه آرماني بزرگ مي‌کوشيد.» او همچنين در کنفرانس سن رمو و در فرمان قيموميت فلسطين اعلاميه بالفور را مورد تأييد و عمل قرار داد.

 

(more…)

Advertisements

گوشه‌هايی از خاطرات من – رازی که هنوز در پی آنم

اوت 4, 2008

تاریخ انتشار در وب‌گاه عبدالله شهبازی:
يکشنبه 6 مرداد 1387/ 27 ژوئيه 2008، ساعت 3 صبح

اوّلين بار مهدي نصيري را در تالار تحريريه کيهان ديدم. زمان رياست خاتمي بر روزنامه کيهان بود. به ديدن هادي خانيکي، دوست دوران فعاليت‌هاي سياسي در شيراز در دوراني که هادي دانشجوي دانشگاه پهلوي بود، رفته بودم که عضو هيئت تحريريه کيهان بود. جواني ريشو ديدم با هيئتي شبيه به طلبه‌ها که وارد اتاق شيشه‌اي محل جلسات هيئت تحريريه شد. از هادي پرسيدم کيست؟ گفت: طلبه‌اي است به اسم مهدي نصيري، او را به ما تحميل کرده‌اند ولي در جلسات تحريريه طوري رفتار مي‌کند گويا سردبير روزنامه است. بعدها، با دقت سرمقاله‌هاي مهدي نصيري را مي‌خواندم. زيبا مي‌نوشت و نوشتارش سرشار از دلبستگي به آرمان‌هاي انقلاب بود. تا آن روز، نثري به توانمندي و زيبايي او در ميان نويسندگان کيهان نديده بودم. مهدي نصيري با خود تحول را به کيهان آورد. خاتمي و تيم او، از جمله هادي خانيکي- که بعدها مشاور رئيس‌جمهور و نويسنده سخنراني‌هاي آقاي خاتمي شد، از کيهان رفتند و حسين شريعتمداري رئيس کيهان شد. قلم و حساسيت‌ها و آرمان‌گرايي‌هاي نصيري در اين تحول نقش اصلي را داشت. ولي نصيري با کيهان جديد نيز نساخت. جدايش کردند و مجله صبح را به راه انداخت. اين بار مستقل بود و خود سياست‌گذار. هر چه دل تنگش مي‌خواست مي‌توانست بنويسد. به گمانم صبح نصيري اوّلين طليعه موج جديد بازگشت به آرمان‌هاي انقلاب بود در زماني که اين آرمان‌ها سخت غريب مانده بود. باز به گمانم، رهبري نصيري را دوست داشت و در او، و طيف فکري او، ياوري در ميان نسل جوان انديشمند، در ميان فرزندان انقلاب، مي‌جست. در آن زمان، رهبري نيز چون آرمان‌هاي انقلاب تنها بود.

صبح نصيري راديکال و اصول‌گرا بود ولي در زمانه‌اي که دور جديد اصول‌گرايي اقتداري نداشت. زمان، زمان استيلاي گروهي از اساتيد دانشگاه بود و شاگردان‌شان. واژگان فرنگي را، که تازه آموخته بودند، به رخ مي‌کشيدند، از «ببرهاي آسيا» و مدل توسعه مبتني بر واردات صنعت اتومبيل‌سازي سخن مي‌گفتند و مستقيم و غيرمستقيم آرمان‌هاي انقلاب را به سخره مي‌گرفتند. دوراني بود که وزيران و ساير مديران عالي‌رتبه سخت در تلاش براي دريافت مدارک ليسانس و فوق‌ليسانس و دکترا بودند. گمان نمي‌کنم در هيچ کشوري و در هيچ زمانه‌اي مانند آن سال‌ها استادان دانشگاه به چنان ميزان از اقتدار سياسي دست يافته باشند. پيامد اين موج، خروج گروهي کثير از مديران «دکتر» از زايشگاه ديوان‌سالاري پس از انقلاب بود. در اين فضاي فکري و سياسي، نصيري نيز تنها بود و نغمه او در صبح سازي ناموزون با ارکستر زمانه مي‌نمود.

زماني که من عليه انعقاد قرارداد با کمپاني رويال داچ شل نوشتم، نصيري و صبح، بي‌آن‌که از نزديک يکديگر را بشناسيم، به ياريم شتافتند. صبح بدل شد به حامي مواضع من در ماجراي شل؛ و حمايت صبح سبب شد که بخش مهمي از نوشتار من درباره قرارداد شل و تاريخ شل در اعلاميه کارکنان صنعت نفت جنوب بازتاب يابد، و به آتش زدن يک پمپ بنزين در مسجد سليمان بينجامد. من نيز بترسم و سکوت پيشه کنم.

بعدها، ديداري مستقيم با نصيري رخ داد. او در پي يافتن مطلبي بود يا اعتراض به چيزي، فراموش کرد‌ه‌ام چه چيز، و به دبيرخانه شوراي‌عالي امنيت ملّي حواله‌اش داده بودند. با علي ربيعي (عباد)، رئيس وقت دبيرخانه شورا، در دفتر مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي ديدار کرد. من نيز بودم. اين تنها ديدار من با نصيري است. متواضع و فروتن يافتمش. او را به دنبال «نخود سياه» فرستاده بودند.

اين همدلي و رصد همدلانه او ادامه داشت تا روزي در صبح نصيري مطلبي عجيب خواندم: سفر روپرت مردوخ (مرداک) [Rupert Murdoch] به ايران! تنها نصيري بود که اين سفر محرمانه را فاش کرد و ديگران، همه، سکوت کردند. حيرت کردم. در آن روزها سخت در فضاي شناخت «زرسالاران يهودي» غوطه مي‌خوردم. آيا باورکردني بود سفر «سلطان رسانه‌هاي صهيونيستي جهان»، مالک سرشناس‌ترين رسانه‌هاي آمريکا و بريتانيا و استراليا، و يکي از رهبران و نمادهاي اصلي صهيونيسم به ايران؟ چه ارتباطي داشت اين سفر با قرارداد شل و بازگشايي بانک HSBC در تهران و ساير تحولات سال‌هاي بعد؟[1] وزارت خارجه ارتباط خود با سفر مردوخ را منکر شد. اندکي بعد، نوشتند که مردوخ به دعوت سازمان صدا و سيما به ايران سفر کرده و سازمان مزبور با صدور اطلاعيه کوتاهي اعلام کرد که وي با دعوت يکي از معاونين، که مردوخ را نمي‌شناخته، به ايران آمده. ماجرا تمام شد!

من هنوز در حيرتم. آيا مي‌توان باور کرد فردي به نامداري روپرت مردوخ به دعوت يکي از معاونين صدا و سيما به ايران سفر کند و نه تنها رئيس اين سازمان بلکه وزارتخانه‌ها و نهادهاي ذيربط او را نشناسند؟ آيا ممکن بود بيل گيتس به ايران سفر کند چنين بي‌سروصدا و ناشناس؟ مردوخ از نظر شهرت کم از بيل گيتس نبود و از نظر سياسي، به دليل جايگاه رفيعش در ساختار صهيونيسم جهاني، اصلاً قابل مقايسه با بيل گيتس نيست. اگر نصيري نبود راز سفر مردوخ به ايران براي هميشه مکتوم مي‌ماند.

به گمانم پس از اين ماجرا بود که صبح تعطيل شد. نصيري نيز رفت و در قم به همان طلبه‌گي‌اش پرداخت. آيا اين پايان سياست‌گري و آرمان‌گرايي نصيري بود؟ گمان نمي‌کنم. تصوّر مي‌کنم نصيري، اگر شاکله همان نصيري جوان در او بر جاي مانده باشد، روزي به صحنه سياست باز خواهد گشت؛ اين بار پخته و آبديده و فرهيخته‌تر و خوش‌قلم‌تر از پيش؛ و براي من خواهد گفت که راز سفر مردوخ به ايران چه بود.